شب های بی آسمان(۱۱)

۱۳۹۵/۰۹/۰۱

داستان دهم این کتاب با عنوان « سیاه چال وگندم بلال  » در «شب های بی آسمان(۱۰)» تقدیم شما علاقمندان عزیز شد. اینک داستان یازدهم با عنوان « تونل وحشت » تقدیم شما عزیزان می شود:

تونل وحشت
گمان می کردیم بعد از الرشید ، از آن وضع فلاکت بار نجات پیدا خواهیم کرد . چون از لحظه ی اسارت تا بیمارستان و اداره ی امنیت تا الرشید فقط بازجویی و زجر و شکنجه بود ؛ پس انتظار بی جایی نبود که بخواهیم بین دیگر اسرا و در یک اردوگاه ، شکل راحت  تری از اسارت را تجربه کنیم .
حدود ساعت ده صبح ما را از الرشید خارج کردند . اتوبوس ناله کنان از بغداد دور می شد و به نقطه ی نا معلومی می رفت . به نزدیک اردوگاه رمادیه در استان الانبار و حوالی مرز اردن رسیدیم ، همه از شدت گرسنگی و تشنگی از نا و نفس افتاده بودیم . ساعت حدود دو بعد از ظهر بود .
نرسیده به محوطه ی اردوگاه اتوبوس را خاموش کردند. راز این موضوع را نمی دانستیم . بعدتر فهمیدیم که این امر شکل دیگری از شگرد بعثی ها بود . هدفشان این بود که  اسرای داخل اردوگاه از ورود اسرای جدید مطلع نشوند و زمانی که ما را از تونل و حشت عبور می دهند و کابلها بر تنمان فرود می آید ، اعتراض دسته جمعی اسرای داخل اردوگاه دردسر ساز نشود . در واقع قبل از ورود اسرای جدید ، اسرای قبلی را از محوطه به داخل سلول ها می بردند و بعد که اسرای تازه وارد جا گیر می شدند ، اسرای قبلی را از سلول ها به محوطه می آوردند.
در هر حال خیلی دلمان خوش بود که حالا داریم وارد اردوگاه اسرا می شویم. اردوگاهی که صدها ایرانی را از جای جای وطن ، در خود به بند کشیده بود. با خود فکر می کردم و می گفتم : « خدا را چه دیدی ؟ شاید از همشهری هایم کسی یا کسانی آنجا باشند . »
وقتی داشتم از رکاب اتوبوس پیاده می شدم ، ناخود آگاه ذهنم رفت به صبح  ورودمان به پادگان شهید دستغیب اهواز و حال وهوای محله کوت عبدالله . سینه ام مالامال از بغض شد و اشک بود که پهنای صورت لاغرم را می شست . در آن صبحی که در پادگان اهواز از اتوبوس پیاده شدیم ، پاسداری پای رکاب ایستاده بود و به تک تکمان خوش آمد می گفت . یکی دیگر هم درخواست صلوات می کرد و ما با همان دهان های تلخ و چشمان خواب الود نگاه می کردیم و ذکر صلوات می گفتیم و حالا در اردوگاه بغداد چه سرنوشتی پیش رویمان بود و چه کسانی به استقبالمان آمده بودند!
در حالی که از  یک پا می لنگیدم ، در همان افکار از رکاب پایین آمدم . پایم به زمین نرسیده بود که ناله ی افراد جلویی لاله ی گوشم را لرزاند . بهت زده نگاهم به دوستون سرباز افتاد که در دوخط طویل رو در رو صف کشیده بودند و کابل  به دست از تازه واردها پذیرایی می کردند . تونل وحشت راه انداخته بودند تا از همان جا حساب قانون اردوگاه دستمان بیاید  و فکر واهی فرار به ذهنمان خطور نکند .
نوبت به من هم رسید . از شروع تونل تا مقابل ساختمان شماره ۴ که مسافتی بالغ بر صد و پنجاه متر بود ، با کابلهایی که گفته می شد شش رشته سیم مسی را در خود جای داده اند ، نوازشمان می کردند . همین که متوجه شدند از یک پا می لنگم ، همان پا را آماج کابل قرار دادند و با هر چه توان داشتند ، کوبیدند . داغی خون را از جای زخم ها حس می کردم  و با هر کابلی که بر جای زخم قبلی می نشست ؛ فریادم تا کهکشان ها می پیچید ؛ گویی بر سر آتش نشسته بودم . مثل فنر از جا می پریدم و فرود می آمدم . به توپی شبیه بودم که توی سرش بزنند و هی بالا و پایین بپرد و دوباره توی سرش بکوبند. خون خونم را می خورد و درد معنا و مفهوم دیگری یافته بود. در آن مسیر نهری از خون راه افتاده بود و تازه این اول ماجرا بود. مصیبت واقعی از آنجا به بعد شروع می شد .
با آن حالت خونی و مجروح ، همه ما را با زور زیر آب داغ بردند. کف سالن تشتی از خون و آب داغ بود. لباس های ما را گرفتند و لباسی از انیفورم خاکی رنگ اسارتگاه دادند؛ بعد هم سر و صورتمان را با تیغ تراشیدند و همه ی مارا به سلول یا به اصطلاح خودشان آسایشگاه، بردند .

 

اضافه کردن دیدگاه جدید