سال های دور از وطن، به روایت آزاده محمد عباسی

۱۳۹۷/۰۵/۱۶

عملیات “سیدالشهدا” در خاک فکه، با هدف باز پس گیری منطقه “تپه سبز” انجام شد. عمیاتی که ابتدا سهل جلوه می­کرد، اما مهندسی و تاتیک قوی عراق در شب عملیات، ورق را برگرداند. نیروها هیچ راهی نداشتند جز این­که از روی پیکر خط­ شکنان گذر کنند. آن شب گردان تلفات زیادی داشت. مسئول گردان حضرت علی اصغر، حاج حسین اسکندرلو نیز همان شب به شهادت رسید و قرعه اسارت هم به ­نام محمد درآمد. با محمد عباسی در سفر راهیان نورگروه فدک آشنا شدیم. راوی خوش سر و زبان و بذله گویی که با روایت­گری­های دلنشینش از سال­های اسارت، سفر را برایمان خاطره­ انگیزترکرد. به بهانه­ ی شنیدن خاطراتش با جزییاتی دقیق ­تر، به ملاقاتش رفتیم.

 

 

در جعل کردن هم ناشی بودم

محمد عباسی هستم. متولد آذر ۴۷ در شهر ری و اولین فرزند خانواده. با شروع جنگ تحمیلی یازده ساله بودم. حدودا اوایل سال شصت ­و­یک به عضویت بسیج مسجد محله درآمدم و پس از طی کردن چند ماه دوره نظامی تصمیم گرفتم که به جبهه بروم. چندین بار به سپاه شهر ری مراجعه کردم و بخاطر سن کمی که داشتم سپاه اجازه­ ی اعزام نمی­داد. طبق عادت مرسوم دلباختگانِ کم سن و سال جبهه، دست در شناسنامه ام بردم. تاریخ تولدم را تبدیل کردم به چهل و پنج و از آن­جا که در جعل کردن هم بسیار ناشی بودم به قسمت حروف سال تولدم دست نزدم. با گریه و التماس رفتم سپاه و در نهایت اعزامم را به رضایت از پدر و مادرم مشروط کردند. والدینم به شدت مخالفت کردند، علی ­الخصوص پدرم اما من دست بردار نبودم. مادرم سواد خواندن نداشت. برگه رضایت­نامه را آوردم، مادرم اعتماد کرد و انگشت زد اما پدرم با سواد بود، سخت زیر بار رفت  اما سرانجام توانستم مجابشان کنم.

وقتی تاریخ اعزام نیروهای شهر ری اعلام شد، بدون اطلاع خانواده به جبهه اعزام شدم. بعد از یک هفته از پادگان دوکوهه با خانواده تماس گرفتم و مطلع­شان کردم . اولین عملیاتی که حضور پیدا کردم عملیات والفجر مقدماتی بود. در لشگر ۲۷ محمد رسول الله، گردان مقداد حضور داشتم. به فاصله چند ماه بعد در عملیات والفجر یک حضور پیدا کردم. از من تنها برای یک بار اعزام تعهد گرفته بودند بنابراین یک­سالی را در جبهه ماندم تا سن­ ام بالاتر رود و برای اعزام ­های بعدی دچار مشکل نشوم. سال ۶۲ به منطقه کردستان سقز رفتم. درعملیات­های بدر، خیبر، والفجرهشت حضور داشتم و آخرین عملیاتی که شرکت کردم “عملیات سید­الشهدا” بود

شب عملیات ورق برگشت

بعضی از مناطق  جنوبی ما، از جمله منطقه فکه به تصرف درآمده بود. از سوی فرمانده تیپ سیدالشهدا (سردار فضلی) دستور انجام عملیات و باز پس گیری منطقه صادر شد. دوم بهمن ماه سال ۶۵ فرماندهان تیپ سیدالشهدا به همراه مسئولین گروهان، شناسایی منطقه را انجام دادند و ظهر بازگشتند، گزارش شناسایی حاکی از این بود که منطقه عاری از هر گونه مانع است و تنها بصورت پراکنده چندین تانک و نفر­بر از دشمن دیده می­شود. این طور برایمان مجسم کردند که عملیات سختی نخواهیم داشت و خیلی سریع منطقه را پس می­گیریم و به ارتش تحویل داده و برمی­گردیم. حدود ساعت پنج الی شش بعد از ظهر ماشی ن­های کمپرسی برای انتقال رزمنده­ها آمدند. از پادگاه دو کوهه به سمت منطقه فکه حرکت کردیم. حدودا هفت کیلومتر مانده به نقطه ­ی رهایی و شروع  عملیات، نیروها را پیاده کردند. حدود ساعت ۱۰ شب در غالب دو ستون در دل جاده حرکت کردیم. ساعت ۱۲ شب بود که به نزدیکی منطقه رسیدیم، به نیروها فرمان داده شد که تا صدورفرمان عملیات منتظر بمانند. طبق تجربه عملیات ­های قبلی تا صدور فرمان حمله پنج تا ده دقیقه طول می­ کشید. اما آن شب این زمان طولانی­ تر شد. نیم ساعت تا چهل و پنج دقیقه گذشت. همه شک کرده بودند که ممکن است عملیات لو رفته باشد. بین رزمنده­ ها همهمه شده بود.

منم با خودت ببر

راهی جز تسلیم نبود

پشت تانک سوخت ه­ای پنهان شدیم،  غافل از این که عراقی­ ها کاملا ما را رصد می­ کنند. تحت محاصره درآمدیم. تیر هوایی می­زدند، راهی جز تسلیم نبود …

به شهر مرزی الاماره  که نزدیک منطقه فکه بود منتقل شدیم. سپس سه چهار روزی را در استخبارات بغداد بازجویی شدیم. در نهایت اسرا به یکی از اردوگاه ­های رمادیه منتقل شدند. مجروحی که همراهم بود چون همان لحظه بخاطر جراحاتش داخل ماشین سرو صدای زیادی می­کرد او را از ما جدا کردند و نمی­دانم زنده است یا شهید شده. در آن شرایط خانواده­ ها هیچ اطلاعی از سرنوشتمان نداشتند، هفت هشت ماه بعد، از اسارتمان مطلع شدند.

صبحانه­ هایی با طعم کابل

سلول انفرادی جایی بود نیم متر در یک متر برای شش نفر. جایی برای نشستن وجود نداشت. هفت  هشت ساعت می ­ایستادیم. سی ثانیه فرصت دستشویی رفتن داشتیم، در شرایطی که با کابل ایستاده بودند بالای سرمان. شاید هر دو ماه یک­بار حمام می­رفتیم. با لباس تنمان دو دقیقه مهلت داشتیم برای دوش گرفتن، بعد داخل بندها راه می­رفتیم تا بدن و لباس­ها خشک شود. شکنجه­­ ی جسمی روزانه­ مان، پذیرایی صبحگاهی از اسرا، با  شلاقی از جنس کابل برق و تلفن که حاوی چهل پنجاه رشته سیم بود. از جمله شکنجه ­های روحی دست گذاشتن بعثی­ ها روی حساسیت­ هایمان بود. با انجام اعمالی به سختی سوهان روحمان می ­شدند. نوارهای مبتذل ترانه از بلندگو پخش می ­شد. در اردوگاه ویدئو بود که پیوسته فیلم ­های مبتذل پخش می شد. آن زمان شطرنج هنوز آزاد نشده بود. شطرنج، پاسور، تخته  و سیگار را به وفور در دسترس اسرا قرار می­دادند. در واقع هر چیزی که با روحیات بسیجی جماعت سازگار نبود آزاد بود.

جشن تولدی برای صدام

در حدی آب و غذا به ما می ­رسید که فقط از زنده ماندنمان اطمینان حاصل کنند. در بین ما اسرایی بودند که از کمبود آب و تشنگی به شهادت می­ رسیدند. غذا بسیار مختصر بود.  اغلب غذای اسرا آب و پیاز بود. یعنی پیاز را داخل آب می­جوشاندن و این خوراک را به ما می­دادند. هر ساله تولد صدام جشنی برگزار می­شد. آن روز بعثی­ ها سوپرایزمان می­ کردند. غذا مرغ  با نوشابه می­ دادند، در شرایطی که یک مرغ برای ده پانزده نفر و سهمیه نوشابه­ ی هر کس هم یک قلپ بود. دیگرخودتان تصور کنید تحت چه شرایطی غذا را بین خودمان تقسیم می­کردیم.

 

ملاقاتی با مریم

فعالیت سازمان مجاهدین خلق (منافقین) در داخل کشور متوقف شده بود. اردوگاه­ های عراق و اسرای ایرانی برایش بهترین موقعیت جذب نیرو بشمار می­ آمد. در بین اسرا هم رخنه کردند و از اسرا می­خواستند که به سازمان بپیوندند و در عملیات­ هایی که بر علیه ایران انجام می­دادند حضور پیدا کنند. مجاهدین خلق اسرایی را که سن و سال کمی داشتند به لحاظ روانی تحت تاثیر قرار می­ دادند. با توجه به سن و سال اندکی که داشتم، من هم جز همان افرادی بودم که به ملاقات با مریم رجوی فراخوانده شدم. وارد اتاق شدم، میوه شیرینی چیده شده بود. مریم رجوی بسیار خوش برخورد مدام به من  خوراکی تعارف می­کرد. مشخص است که با آن وضعیت تغذیه مان در اردوگاه سریع شروع کردم به خوردن میوه­ ها. درهمین حین فرمی را جلوی من گذاشت و سعی کرد به زبان­های مختلف سازمان و اهدافش را معرفی کند. ­گفت: “شما کم سن و سالید، نمی­فهمید … شما را این آخوندها گول زده ­اند و فرستاده ­اند اینجا …”. اصرار داشت امضا بدهم و تمایل خود را برای پیوستن به سازمان مکتوب کنم. آن روز امتناع کردم، بهانه آوردم و گفتم باید فکر کنم، باشد برای روز دیگر. فردا دوباره من را از بلندگوی اردوگاه صدا زدند. مجدد همان اتاق ملاقات، مریم و میز پذیرایی، مثل نوبت قبل به محض ورودم به اتاق با تعارف مریم، شروع کردم به پذیرایی از خودم. مجدد درخواستش را مطرح کرد. این­بار جدی و راسخ عنوان کردم که قبول درخواست عضویت در سازمان بر خلاف اعتقاداتم هست، خشگمین شد. از جایش بلند شد و یک سیلی جانانه خواباند زیر گوشم. گفت:”پس می­ آمدی اینجا برای میوه خوردن. از اتاق که خارج می­شدم، عذاب وجدان گرفتم،  به رجوی گفتم:”حلال کن خواهر بابت میوه و شیرینی ­های خورده شده”. پوزخندی و زد و گفت گمشو برو بیرون…

شهادت­­های زیر شکنجه

بین نیروهای بسیجی همه قشری بود. پیرمرد هفتاد ساله مثل عمو یدالله، بچه­ی آذربایجان، تا بچه کلاس پنجم ابتدایی مثل علی بیگلری  که بچه­ی کرمانشاه بود. بسیج مردمی بود و همه گروه سنی و با هر کشش جسمی بین نیروهای آن بود.خیلی­ها توانشان کم بود و در اثر شکنجه ها و بی آبی به شهادت می­رسیدند. دردهایمان را باورنداشتند و خیلی به فکر درمان اسرا نبودند. اگر واقعا یقین حاصل می­کردند که اسیری قرار است بمیرد، آن زمان نسبت به بردنش به درمانگاه اقدام می­کردند.

گاه­گداری بین بعثی­ها انسان هم پیدا می­شد

خاطرم هست یک  سرباز عراقی  به­نام “مسلم”، شیعه بود و نسبت به باقی بعثی­ ها رفتار بهتری داشت. دوتا از برادرانش هم در جنگ کشته شده بودند. یک شب از تشنگی خوابم نمی برد،  آن شب مسلم نگهبانی می­داد، هنگام استراحت همیشه برق­ های اردوگاه روشن بود. بالای سرم آمد و دید بیدارم، گفت : “چرا نمی­خوابی؟! ”  گفتم: “تشنمه” ، با همان شلنگی که بچه ­ها را می­زد یک مقداری آب درون شلنگ ریخت. دو طرفش را گرفت، از پشت پنجره ها لیوانم را بالا بردم و آن را برایم پر کرد، نسبت به باقی هم شلاق­ها را آرام­تر می­زد .

شنیدن زمزمه­ های قطعنامه

جنگ را تکلیف می­ دانستیم و طبق جمله امام با این مضمون که فرموده بودند: اگر این جنگ بیست سال هم طول بکشد ما ایستاده ایم، حقیقتا خودمان را برای بیست سال اسارت آماده کرده بودیم. زمانی که زمزمه­ ی قطعنامه پیچید غم­ مان گرفت که چرا این گونه جنگ باید تمام شود؟! یادم می ­آید موقع پذیرش قطعنامه تمامی بچه­ های اردوگاه غم­زده بودند.

صحبت­ هایی در مورد آزادی اسرا به گوشمان رسید اما خیلی زود بحث­ ها و زمزمه­ ها خوابید. دوسال بعد از آن بحث آزادی اسرا جدی­تر مطرح شد.

آخرین سیلی

محسن، سرباز عراقی جثه ­­درشتی که زیر دستش زیاد شکنجه شدم. شب آخری که در اسارت بودیم عراقی­ ها درِ آسایشگاه رو باز گذاشتند. بعد از پنج سال بود که می ­توانستیم آسمان و ستاره ها را ببینیم. طی این مدت اسارت از ساعت پنج بعد از ظهر تا فردا هشت صبح درها را قفل می­کردند. صبح که ماشین برای انتقال ما آمد، محسن من را کنار کشید، از آزادی ما اظهار خوشحالی کرد و گفت : “محمد من را حلال کن. من بیش از حدی که باید تو را شکنجه کردم.” گفتم:” نه حلالت نمی­کنم بماند برای آن دنیا …” عصبانی شد و مجدد سیلی محکمی در همان یکی دو ساعت مانده به آزادی در گوشم نواخت. اتوبوس­ آمد و به مرز منتقل شدیم، صلیب سرخ کارت­مان را مهر زد و همان­جا تبادل انجام شد .

مادرم را نشناختم

وارد شهرری شدم. همشهریانم مراسم باشکوهی را تدارک دیده بودند. سمت خانه آمدم، پدر و خواهران و برادرانم را دیدم اما بین جمعیت مدام  دنبال مادرم می­گشتم. خانمی که به نظرم غریبه بود، بسویم آمد و مرا در آغوش گرفت، امتناع کردم، گفتند : “مادرت هست…” او را نشناختم، صحنه­ ی سختی بود. مادرم در سال­های اسارتم بسیار شکسته شد، پدرم می­گفت : “مادرت طی این پنج سال نبودنت هنگام خواب نه تشک زیرش می­انداخت و نه بالش زیر سرش می­گذاشت”. ناراحتی اعصاب گرفته بود، بعد از آزادی­ام پدر و مادر عمرشان زیاد نبود. آن­زمان جوان بودیم، سر پرشوری داشتیم، پای اعتقاد و مبارزات­مان ایستادگی کردیم و تحمل اسارت آن چنان که برای خانواده­ هامان سخت گذشت برای ما سخت نگذشت. درک این مطلب اکنون که دارای فرزند هستم برایم ملموس­تر است.

دلم برای روزهای اسارت تنگ می­شود

خیلی اوقات دل­تنگ اسارتم. با این که اوقات سختی را گذراندیم اما خیلی شیرین بود. حال و هوای اسارت از بیرون و از منظر نگاه دیگران خوشایند نیست اما برای خود اسرا با توجه به اعتقاداتی که دارند در کنار شکنجه های روحی و روانی­اش،  لحظات شیرینی هم دارد . اکنون در آسایشیم اما لحظات معنوی که در همان اردوگاه داشتم فراموشمان نمی­شود . شب­ها گاهی خواب  همان حال و هوا را می­بینم. معنویات در سختی­ها جلوه بیشتری دارد. دلم برای روزهای اسارت تنگ می­شود.

به کوشش کارگروه پژوهش- خادمین شهدا فدک

ماهنامه فکه  شماره ۱۸۳  مرداد ۱۳۹۷ص ۲۸ 

اضافه کردن دیدگاه جدید