دلنوشته زیبای یک آزاده برای سالگرد ورودش

۱۳۹۴/۰۵/۱۸

لحظه ورود به سرزمین و وطنم ، نا خواسته زانو به زمین زدم خاک وطنم را بوسه باران کردم ، بوسیدن و بوییدن خاک وطن عزیزم که مهد یادگارهای تلخ و شیرین زندگیم بود عاشقانه و ازصمیم قلب بود.

پانزده شهریور۱۳۶۹ انگار همین دیروز بود اتوبوسها به ردیف د رحالی که مزین به پرچم سه رنگ ایران بود از مرز خسروی سرازیر شدند چه حا ل وهوا یی بود هزاران چشم منتظر ، اشک و خنده و شوق در هم آمیخته شده بود . اشک شوق دیدن مردم و وطنم ، اشک فراق امام خمینی که به ملکوت پیوسته بود وچه صحنه های غرور انگیزی آن روز خلق شد . دید ن مردم مشتاق و خوشحا ل که از راههای د ور و نزد یک برای استقبا ل ا ز ما راهی مرزهای غرب کشور شده بودند شگفت زده ام کرده بود داخل اتوبوس ازاین طرف به آن طرف می رفتم دست تکان می دادم صلوات می فرستادم.

 

 

 

  مردم فوج فوج با دسته گل و شیرینی به طرف اتو بوسها می دویدند و با پرت کردن آن به داخل اتو بوسها احسا سا ت و عوا طف خود را نشان می دادند و ما هم با صلوات و دست تکان دادن از آ نها   تشکر می کردیم از این که بهتر ین دوست و هم قطارم همراهم نبودوتنها بر می گشتم و او غریب و مظلوم در عراق به خیل شهیدان پیوسته بود ناراحت بودم. خواهران و برا درانی را می د یدم که عکس قاب شده عزیزانشان را دردست داشتند وبه تک تک بچه ها نشان می دادند و سراغ آنها را می گرفتند هر کس که در مقابل دیدگانم ظاهر می شد چهره دوست شهیدم" محمد فرنقی" را می دیدم واشکهایم بی اختیار روان می شد.

 

8q7orklw7bb4ah5ikq5r.jpg

 

*آزاده محمد سلیمان زاده

 

اضافه کردن دیدگاه جدید