درد و دل خواهرآزاده متوفی کرمعلی فرهادی آلاشتی

۱۳۹۶/۱۲/۰۷

به گزارش پایگاه اطلاع رسانی پیام آزادگان ، مرداد سال ‎ ۱۳۶۹بود که کبوتران عشق و آزادی اسیران دربند رژیم بعثی صدام در دوران دفاع مقدس به سوی میهن اسلامی پرگشودند و حضورشان در دوران دفاع مقدس در اسارت دشمن برگ زرین دیگری بر تاریخ پر افتخار انقلاب اسلامی افزود. هنوز خاطره آن روز که پرندگان عاشق به آغوش وطن بازگشتند در قلبها زنده است، کبوترانی که انتظار را وسیله ای برای رسیدن به خاک وطن کردند. آزادگانی که مسافت عشق و عاشقی را با امید طی کردند و با عظمت و معنویت خود تاریخ را زرین و افتخارآمیز ساختند. غنچه های زیبای وطن و چشم و چراغ ملت به میهن بازگشتند و با ورود خود روشنی و پاکی را به ارمغان آوردند، آنهایی که گرسنگی، تشنگی، بیماری و تازیانه های دشمن ذره ای در اراده شان خدشه وارد نکرد و چون کوهی استوار در دفاع از ارزش های انقلاب اسلامی برابر رفتارهای خشن و غیر انسانی دژخیمان بعثی ایستادگی کردند. چه پیروزمندانه زنجیرهای اسارت را شکستند و به ایران بازگشتند و چه مبارک بود آمدن آنان که سند دیگری از افتخار و حقانیت ما در دفاع از ارزش های اسلامی است.

داستان رنج و محنت مادران و پدران این سرزمین که پس از سال‌ها درحسرت دیدار فرزندانشان که در چنگال رژیم بعث عراق اسیر بودند و این روزها از دنیا رفته‌اند، اما چند و چون این روایت با سایرین متفاوت است.

 

پای درد و دل خانم شیرین فرهادی آلاشتی خواهرآزاده متوفی کرمعلی فرهادی آلاشتی می نشینیم.

از خوبی و مهربانی های برادرم هر چه بگویم کم گفته ام.کرمعلی برای خانواده بسیار زمان می گذاشت و ایمان قوی ای داشت.

خانواده ما شامل ۵ خواهر و ۳ برادر بود. در شهرستان سوادکوه روستای آلاشت زندگی می کردیم و خانواده ای متوسط و روستایی داشتیم.یکی از برادرانم به نام کرمعلی برای خدمت سربازی راهی جبهه شده بود که بعد از مدت ها برایمان خبر آوردند که در تاریخ ۱/۳/۶۵ در شلمچه اسیر شده است.

غم فراق کرمعلی بر همه ما سخت گذشت، مدت ها خبری از برادرم نداشتیم، نگران حال و روز و شرایطش بودیم پدر و مادرم در انتظار آمدنش روز شماری می کردند.۷ماه از بی خبریمان می گذشت و ما هر روز در انتظار خبری از او بودیم تا اینکه یکی از همان روزها بود که از اداره پست بسته ای حاوی عکس برادرم و خبر سلامتی اش به دستمان رسید، راستش آنقدر همین خبر برایمان خوشحال کننده بود که کل خانواده اشک شوق ریختیم و مادر و پدرم نذر کردند تا وقتی کرمعلی بازگشت برایش گاوی قربانی کنند.از آن پس حدود چند ماه بعد از نامه اولی که برایمان آورده بودند دوباره نامه ای به دستمان رسید و خبر سلامتی دوباره اش را به ما داد.۵ سال انتظار آمدن و اینکه اصلا سلامت است یا نه  خواب را از چشمان پدر و مادرم گرفت.

تا اینکه سال ۶۹ که خبر آزادی تعدادی از اسرا از رادیو پخش می شد ما خواهرها و برادرها گوش به رادیو در انتظار شنیدن اسمی از کرمعلی بودیم.به یاد دارم روزی پسرعمویم به خانه ما آمد و به پدر و مادرم گفت مژدگانی بدهید که کرمعلی آزاد شده و همین روزها بر میگردد، کل خانواده با شنیدن این خبر اشک می ریختیم و خدا را شکر می کردیم، پدر و مادرم از خوشحالی به امامزاده روستایمان رفتند و نماز شکر بجا آوردند.فردای آن روز برادر کوچکترم به ساری برای پیشواز کرمعلی رفت و ما به همراه بقیه خانواده و فامیل ها به شهر زیراب آمدیم. و پدرم نذر خودش را ادا کرد و در امامزاده گاوی را  قربانی کردیم.دیدن کرمعلی اشک شوق از چشمان همه ما جاری کرد انگار پدرو مادرم جانی دوباره گرفتند.روزهای نبودش مادر و پدرم را پیر کرد  و این ۵ سال صبوری که خدا به خانواده ما داد جای شکر داشت.

بعد از آمدن کرمعلی از خاطرات سخت روزهای اسارتش برایمان می گفت. از شرایط و امکاناتی که بسیار محدود و یا اصلا وجود نداشت.

همه ما حیران بودیم از اینکه چقدر این ۵ سال به او و هم اردوگاهیانش سخت گذشته و چطور این همه سختی را توانستند تحمل کنند. کرمعلی همیشه اعتقاد بالایی داشت و قطعا این همه صبوری بی دلیل نبود.

 

 

هنوز شوق دیدار و دلتنگی روزهای نبودنش جبران نشده بود که غم بزرگی بر دلمان گذاشته شد.۷ماه پس از آزادی بر اثر سانحه تصادف کرمعلی و از دست دادیم.انگار خدا این بار کرمعلی را برای همیشه از ما گرفت.

از همه عزیزان درخواست میکنم تا یاد و خاطره این عزیزان را زنده نگه دارند و به خانواده های آنها توجه کنند.

 

اضافه کردن دیدگاه جدید