درخواست بخشش زندانبان عراقی از آزادگان ایرانی

۱۳۹۵/۰۸/۱۱

 "سالهاست عذاب وجدان دارم. برای حلالیت خواستن از اسرای ایرانی آمده ام. " ماجرا ساده اما جالب به نظر می رسید. یک زندانبان عراقی که او را به خشونت و برخورد محکم می شناختند، به کشورمان آمده بود تا با اسرای ایرانی ملاقات کند. مایل نبود از رنج های متحمل شده آزادگان ایرانی سخن مجدد به زبان آورد و لذا اصرار ما برای بیان رفتارهای وحشیانه زندانبانان عراقی فایده ای نداشت. هرچند به نظر نمی رسد کسی باشد که از این شکنجه ها چیزی در ذهن به یاد نیاورد.
"کاظم عبدالامیر مزهر النجار " یعنی همان زندانبان عراقی به همراه حسین اسلامی یکی از اسرای ایرانی، چندی پیش به خبرگزاری فارس آمدند تا این طلب عفو و بخشش یکی از افسران رژیم بعث، در گروه امنیتی و دفاعی فارس، رنگی رسانه ای نیز به خود بگیرد.
کاظم برای دیدن فرزند تازه متولد شده خود به کشورش بازگشت اما باز هم برای عذرخواهی از غیورمردان ۸ سال دفاع مقدس به ایران خواهد آمد.
                
* نحوه ورود به حزب بعث و آشنایی با صدام
 
در عراق هرکس که می خواست درسش را ادامه بدهد و تحصیل کند و یا حتی واحد مسکونی به او تعلق گیرد، تا زمانی که نامش را به عنوان شخص بعثی ننوشته باشد، نمی توانست این کار را انجام دهد. یا برای اعزام به خارج تا کسی پدرش بعثی نباشد اجازه خروج و ادامه تحصیل نداشت. لذا برای این که کارمان راه بیافتد، مجبور بودیم عضو حزب بعث شویم.
قبل از سن ۱۸ سالگی، بکر امور را در دست داشته و صدام معاونش بود. از همان زمان صدام امور را در دست گرفته بود و اداره می کرد و در حقیقت برای رسیدن به پست ریاست جمهوری طرح ریزی می کرد. در همین زمان ما با صدام آشنا شدیم و از افکار او اطلاع پیدا کردیم.
تا زمان سال ۱۹۷۹ که صدام به حزب جمهوری رسید، یکی از اهداف کلانش این بود که فکر شیعه را در کشور نابود کند و آن زمانی که محمدباقر صدر می خواست انقلاب کند، به دلیل شرایطی که وجود داشت و صدام مورد حمایت همسایگانش قرار می گرفت از جمله کشورهای عربی و عربستانی سعودی، شهید صدر نتوانست انقلابش را به پیش ببرد و از همان زمان صدام تصمیم گرفت ایرانی ها و آنها را که اصالتاً ایرانی هستند، از کشور خارج کند و از آن زمان، ما صدام را شناختیم که یک تروریست به تمام معنا و ضد انسانیت است.
 
* رسانه های عراق ما را تحریک می کردند
 
زمانی که در پادگان راشدیه بودم و آقای حسین اسلامی (زندانی ایرانی) هم حضور داشتند، صدام حسین به اتفاق ملک حسین اردن برای دیدار از نیروهای یرموک اردن که در آنجا و به کمک نیروهای عراقی در جنگ آمده بودند، از پادگان هم دیدار کرد که ملک حسین در آنجا سخنرانی کرده و صدام هم به نشانه تحسین دستش را بالا آور. من هم در آن زمان آنجا حضور داشتم و آنها را می دیدم.
در آن زمان که انقلاب ایران پیروز شد، از پدرانمان می شنیدیم که می گفتند ایران یک کشور اسلامی است و آن شرایط حاکم را برای ما توضیح می دادند، اما زمانی که جنگ صورت گرفت رسانه های عراق حقیقت را کتمان کردند و می گفتند (امام) خمینی کلید بهشت را به دست سربازانش داده است و می گوید هر کسی برود از این کوه عبور کند، به بهشت می رسد.
در ابتدا ما فکر می کردیم صدام یک شخصیت مقتدر و با ابهتی است که اصلاً فکر نمی کردیم روزی از درون خُرد شود و فرو بریزد، تا این که در دهه ۹۰، شهید دوم عراق محمدصادق صدر که فعالیت هایش گسترده شده بود و از حوزه علمیه جمعی به او پیوسته بودند، اندیشه هایی را در ملت عراق شکل داد و ما در آن زمان فهمیدیم که صدام هیچ چیزی نیست و این هیچ چز نبودن او در جنگ آمریکا به عراق که به سرعت سقوط کرد کاملا هویدا شد و ما ایمان آوردیم.
 
 
* آشنایی با اسرای ایرانی
 
من در خیلی از پادگان های که ایرانی ها اسیر بودند، فعالیت کرده و افراد زیادی را دیدم. از جمله همین حاج حسین اسلامی بود و با وجود اینکه ۱۵ سال بیشتر نداشت اما به معنای واقعی دارای روحیه انقلابی و رهبری بود. از جمله خاطراتی که دارم این است که به ایشان گفتند به خمینی ناسزا بدهد ولی ایشان با قاطعیت این را نپذیرفت. هرچند من به ایشان گفتم این کار را بکن و خودت را خلاص کن ولی باز هم این کار را نکردند.
من در آن زمان با اسرای زیادی دیدار و برخورد داشتم که خیلی آدم های خوبی از لحاظ اخلاقی بودند؛ نماز می خواندند، ورزش می کردند و با یکدیگر مهربان بودند که این اخلاقیات در دوران اسارت بسیار قابل توجه است.
 
* شکنجه اسرا
 
وقتی اسیر به پادگان ها می آمد یکسری برخوردها یا به اصطلاح عراقی ها حال دادن (!) بر سر او انجام می دادند ولی در پادگان ۵ که ما بودیم دیگر اسیر این مراحل را گذرانده بود و نیازی به شکنجه یا کتک کاری نبود، ولی اسرای ایرانی هرکدام یک ابوترابی، یک خمینی و یک حاج حسین عبدالستار بودند.
در پادگان شماره ۱۱ نیز چون حدود ۵ هزار نفر گردآوری شده بودند، نه غذا کفایت می کرد و نه جا و حتی لباس کافی هم وجود نداشت. لذا می خواستند اینها را به صلیب سرخ تحویل دهند. من وقتی رفتم آنجا خیلی وحشت زده شدم چون خیلی بد برخورد می کردند و اسرای ایرانی را بسیار خشن می زدند.
در یکی از گروهها سه نفر روحانی وجود داشت که خیلی با تعصب بودند. چون برای مرتب کردن صفوف باید با شعار مرگ بر خمینی (!) می نشستند و دوباره می ایستادند. ولی این سه نفر اسرا را دعوت می کردند که این شعار را تکرار نکنند که باعث شد مشکلاتی به وجود آید به همین دلیل عراقی ها روی بدنشان میله های داغ گذاشتند.
ببخشید. علاقه ای به بیان بیشتر از این شکنجه ها ندارم.
 
* آشنایی با مرحوم ابوترابی
 
ابتدا من در پادگان شماره ۵ با مرحوم ابوترابی آشنا شدم ولی قبل از اینکه ایشان را ببینم، درباره شان شنیده بودم و یک ذهنیت اینکه ایشان رهبری معنوی اسرا را دارد درباره اش داشتم. من به یک رازی در رابطه با ایشان رسیدم و آن اینکه ایشان تمام خصلت های اهل بیت را دارد شهامت، جهاد، وطن دوستی و.... علاوه بر اینها ایشان کاملا به زبان عربی تسلط داشت و این باعث آشنایی بیشتر من با ایشان شد.
به غیر از آقای ابوترابی بیشترین خاطره را از حسین عبدالستار اسلامی، احدی، حسن محمدی و ... دارم. البته بیشتر از همه ابوترابی را به یاد می آورم چون من بعد از تحول روحی، همه مشکلات خانواده ام را برای او تعریف می کردم چون به او ایمان آورده بودم و می دانستم که به عنوان یک مرد تمام عیار صبور و مؤمن بود و همه اسرا هم می دانستند که من چقدر با ایشان صحبت می کردم.
 
* علت حضور در ایران
 
من در طول این مدت چندین بار می خواستم که به دیدار اسرای زیر دستم بروم و با آنها ملاقات داشته باشم. ولی وقتی در ایران با راننده ها صحبت می کردم، می گفتند آقای ابوترابی را می شناسیم ولی از نزدیک او را نمی شناختند. حتی وقتی با بعضی ایرانیها صحبت می کردیم و آنها را خوش برخورد می یافتیم با وجود ترسی از معرفی خودم داشتم، از آنها هم سوال می کردیم فقط او را از نزدیک می شناختند ولی از نزدیک اطلاعی نداشتند.
تا اینکه در مشهد در یک هتل در مشهد نشسته بودیم و صاحب آن هتل آقایی بود به نام امیر که این قضیه را هم از او پرسیدم. او گفت بله من آنها را می شناسم. ایشان دو نفر را به من معرفی کرد و من با آنها ملاقات کردم و قرار بر این شد که در سفر آینده (که همین سفر باشد) با چند اسیر ایرانی دیدار داشته باشم که نهایتا هم با آقای اسلامی ملاقات داشتم.
 
* ملک فهد عامل جنگ ایران و عراق
 
در زمان اشغال کویت، من در بندر احمدی خودم را تسلیم کردم و پیراهنم را به نشانه صلح بالا آوردم. خیلی از فرماندهان هم همین کار را کردند و خودشان را تسلیم کردند. بعد از هفت روز اذیت و آزار ما را بردند عربستان. در آنجا ما را سوار خودرویی کردند و داخل شهر چرخاندند و نکته جالب این بود که مردم عربستان وقتی ما را به عنوان اسیر عراقی می دیدند، آب دهان به ما پرتاب می کردند.
یک مترجم کویتی بود که برای نیروهای خارجی ترجمه می کرد. او از من سؤال کرد که می دانی علت جنگ ایران و عراق چه بوده و من گفتم نه. او گفت که علت اصلی این جنگ پادشاه عربستان، ملک فهد است. من پرسیدم چرا؟ او توضیح داد که توافقی بین صدام و ملک فهد صورت گرفته که صدام نیروی انسانی خود را در این جنگ به کار بگیرد و فهد مادیات را تأمین کند. برای همین هر کس از عراقی ها در این جنگ کشته شده باشد (ما در آن زمان آنها را شهید می دانستیم) به خانواده اش یک خانه و یک ماشین تعلق می گرفت و در واقع ملک فهد اینها را تأمین می کرد.
 
* حرفی برای جوانان ایرانی
 - امیدوارم مردم ایرانی زندگی خوب و راحت و آرامی داشته باشند و انشاء الله کل شیعیان جهان مشکلی با هم نداشته باشند و تفرقه بین آنها از بین برود. همین الان روزانه ۵ هزار ایرانی وارد خاک عراق می شوند و این مایه افتخار ماست همین طور تعداد زیادی عراقی نیز به ایران مسافرت می کنند. من خدا را شکر می کنم که با چنین افرادی در زمان اسارتشان در عراق آشنایی پیدا کردم. قدر امنیت و آزادی کشورتان را بدانید که گرفتار آمریکایی ها نیستید.
منبع: سایت حوزه علمیه

اضافه کردن دیدگاه جدید