دراسارات آنقدرمرا کتک زدند که سه ماه دربیمارستان بستری بودم.

۱۳۹۸/۰۲/۰۹
مصاحبه با شمس الله شمسینی؛

به گزارش پایگاه اطلاع رسانی پیام آزادگان ،  شمس الله شمسینی از آزادگان سرافراز استان گیلان و از فرماندهان جنگ تحمیلی درمنطقه کردستان است.

 

ایشان پس از حضور در چندین عملیات، به همراه  دیگر همرزمانشان در چنگال دشمن بعثی گرفتار می شود وحدود ۴ سال از عمرایشان دراسارت رقم می خورد. (P.W) عنوان کتابی است که در آن خاطرات اسارت این آزاده سرافراز به رشته تحریر درآمده است و انتشارات سوره مهر آن را منتشر کرده است. پای صحبتهای این آزاده سرافراز می نشینیم:

 

پیام آزادگان: چگونه با فضای جبهه آشنا شدید و اولین اعزامتان به کجا و چگونه بود؟

اولین اعزام بنده در سال ۱۳۵۸ و در سن ۱۶سالگی در بحبوحه ی درگیری های ضدانقلاب و کومله و دمکرات بود. یک روز شهید چمران (آن زمان وزیر دفاع بودند) برای سخنرانی در خصوص جبهه و جنگ به محل زندگی ما در منطقه لوشان آمده بود. از همان زمان به ایشان علاقمند شدم و با گرفتن معرفی نامه از سوی بسیج برای اعزام به کرمانشاه معرفی شدم و با آموزش چند روزه در پادگان ابوذر، به پاوه اعزام شدیم. خاطرم هست کومله  و دمکراتها، بسیاری از دانشجویان و افراد بی دفاع را به شهادت رسانده بودند که این موجب ترس مردم شده بود. مدتی در آنجا بودیم که در این فاصله پاوه تصرف شد. پس از این اتفاق، شهید چمران و شهید فلاحی با هلیکوپتر به منطقه آمدند. در همان زمان حضرت امام(ره) دستور دادند تا زمانی که پاوه آزاد نشده نباید برگردید. ما با همراهی تعدادی از چریک های خودمان -که به "دستمال سرخ ها" معروف بودند-  و با یاری دیگر نیروهای بسیج و سپاه و همچنین مردم غیور پاوه، توانستیم دشمن را از پا دربیاوریم. همگی مردانه جنگیدند و فداکاری ها و حماسه های بزرگی را خلق کردند که هیچگاه فراموش نمی شود.

 

پیام آزادگان: در مورد اعزام های بعدیتان توضیح دهید.

اعزام دوم من درسال ۱۳۶۱ به منطقه اهواز بود که از چالوس اعزام شدیم. درعملیات رمضان، شهدای زیادی دادیم و البته دشمن هم تلفات زیادی داد. هنوز هم تعدادی از رزمندگان این عملیات مفقود هستند. سومین اعزام به منطقه سنندج و  عملیات قادر درمنطقه اشنویه بود. مرحله بعدی اعزام در عملیات والفجر۹ بود که در سمت مریوان و هزارقله و منطقه چارته انجام شد.

 

پیام آزادگان: چطور اسیر شدید؟

در تاریخ ۱۰/۶/۶۵ ساعت ۱ و ۱۵دقیقه نیمه شب بود که عملیات کربلای۲ درمنطقه حاج عمران آغازشد. منطقه ای صعب العبور و کوهستانی که عملیات در آن بسیار دشوار بود. ولی رزمندگانی که در این عملیات بودند ازجمله کسانی بودند که قبلا درچندین عملیات حضور داشتند و باتجربه تر شده بودند و توانایی بالایی هم داشتند. بنابراین توانستیم تلفات زیادی به دشمن وارد کنیم. اما به دلایلی از جمله این که قبل از آغاز عملیات خمپاره ای پشت خط مقدم خودی اصابت کرده بود و منجر به شهادت تعدادی از فرماندهان ما شده بود، به خودی خود کنترل عملیات از دست رفته بود و نتوانستند ما را پشتیبانی کنند. من به عنوان جانشین فرمانده گردان میثم بودم. با بچه ها مقاومت کردیم ولی نیروهای پشتیبانی نیامدند و مهمات رو به اتمام بود. از سویی عراقی ها هم متوجه موضوع شده بودند ولذا با هلی کوپتر بالای  سر ما آمدند. زمانی که دیدند پشتیبانی درکار نیست با هلی برد نیروهایشان، در نبرد تن به تن، نیروهای ما را که حدود ۷۴نفر -که عمدتا مجروح شده بودیم- بودند، به اسارت خود درآوردند. خاطرم هست که در همان روزهای ابتدایی اسارت، تعداد ۱۰تن از دوستان مجروح ما به شهادت رسیدند. نکته ی دیگر اینکه چون تلفات عراقی ها در آن عملیات زیاد بود، زمانی که ما را به اسارت گرفتند، ۱۰ روز تمام در شهرهایشان می گرداندند. حتی زمانی که از گذرها ما را عبور می دادند، مردم آن شهرها آب دهان به صورتمان می انداختند.

 

پیام آزادگان: چهارسال و اندی اسارت شما در چه اردوگاههایی گذشت؟

اوایل مدتی در کمپ ۹  در استان الانبار شهر رومادیه و بعد هم کمپ ۱۷ تکریت بودیم. البته  عراقی ها هر اسیری را که می خواستند از یک اردوگاه به اردوگاه دیگر ببرند، حسابی از او با کتک پذیرایی می کردند و زمانی هم که می خواستیم وارد اردوگاه جدید بشویم، مورد آزار و کتک قرار می گرفتیم.

 

پیام آزادگان: ازآن خاطره ای از آن روزها برایمان بگویید.

زمانی که می خواستند مرا از کمپ ۹ به کمپ ۱۱ منتقل نمایند، چنان مرا کتک زدند که مدت سه ماه در بیمارستان تکریت بستری شدم. بطوریکه فلج شده بودم و توانایی راه رفتن و قدم برداشتن نداشتم؛ اما لطف خدا شامل حالم شد و بازهم توانستم راه بروم.

 

پیام آزادگان: توفیق دیدار حاج آقا ابوترابی را هم داشتید؟

بله زمانی که در کمپ ۱۷ بودم، ایشان را زیارت کردم.

 

پیام آزادگان: ایشان را چگونه شخصیتی یافتید؟

انسانی کم نظیر در ابعاد سیاسی، معنوی، اخلاقی و شخصیتی ممتاز و ارزشی. زیرا ایشان شاگرد حضرت امام(ره) بودند. وجود ایشان لطف بزرگی ازسوی خداوند بود که در آرامش بچه ها بسیار موثر بود. حتی عراقی ها هم مجذوب اخلاقیات ایشان می شدند.

 

پیام آزادگان: از ایشان خاطره هم دارید؟

بله. یک سرباز عراقی بود که بچه ها را بسیار اذیت می کرد. یک روزحاج آقا از ایشان پرسید: «شما اهل کجا هستید؟» سرباز عراقی با لحن بسیار تند و بی ادبانه ای به ایشان گفت: «به شما چه ربطی دارد؟!» حاج آقا گفتند: «من که اسیرم و کاری ندارم». سرباز عراقی گفت: «اهل نجفم». باز حاج آقا سوال پرسیدند: «کجای نجف؟» سرباز عراقی بازهم بی ادبانه پاسخ داد و حاج آقا گفتند: «شما فلان شخص را در نجف می شناسید؟» سرباز سراسمیه شد و رنگش از رویش پرید و گفت: «چطور مگه؟» حاج آقا گفتند: «چیز مهمی نیست، اگه ایشان را شناختید یک خبری به من بدهید».

سربازان عراقی چند روز به چند روز مرخصی می رفتند. حاج آقا گفته بودند زمانی که خواستید به مرخصی بروید به من بگویید تا هدیه ای برای ایشان بفرستم. هدایا هم معمولا کار دستی مثل تسبیح و جانماز و اینها بود. حاج آقا هم این هدایا را معمولا به خود عراقی ها می داد تا آنها را آرام نگه دارد. بنابراین هدیه ای را تهیه کردند و به سرباز دادند و گفتند: «اگر ایشان را دیدید، این هدیه را به او بدهید و بگویید فلانی داده». گویا آن فرد پدر و یا پدربزرگ سرباز بود. سرباز عراقی زمانی که نزد خانواده اش می رود و ماجرا را تعریف می کند آن فرد در جواب می گوید سیدعلی اکبر ابوترابی از سادات بزرگی است که شخصیت بسیار معنوی دارد. هنگامی که سرباز از مرخصی برگشت، سریع نزد حاج آقا ابوترابی آمد و به دست و پای ایشان افتاد و به گریه و زاری و عذرخواهی پرداخت. البته در اردوگاه خبرچین هایی هم بودند که خیلی سریع این اخبار را به افسران عراقی رسانده بودند و بیست و چهارساعت هم طول نکشید که سربازعراقی را از اردوگاه ما بردند.

در زمان زلزله منجیل و رودبار، ما در کمپ ۱۷ اسیر بودیم و حاج آقا ابوترابی هم در همان کمپ بودند. من فراموش نمی کنم که خود ایشان با عراقی ها مراسم مفصلی گرفتند و ما هم به اتفاق دوستانی که اهل  آن دیار بودند به عنوان صاحب عزا جلوی درب آسایشگاه ایستاده بودیم و از دوستانی که برای عرض تسلیت می آمدند، تشکر می کردیم. آنها هم اظهار همدردی می کردند و با خرما و چای پذیرایی می شدند.

 

پیام آزادگان: تلخ ترین خاطره شما از اسارت چه بود؟

روز ارتحال حضرت امام(ره) یکی از تلخ ترین روزهایی است که به خاطر دارم. فکر میکنم این اتفاق تلخ ترین خاطره در ذهن تمامی اسرا باشد. ایام سخت و دلخراشی برای همه ما گذشت. زمانی که حضرت امام(ره) از دنیا رفتند، رسانه های عراقی به طور غیرمستقیم این خبر را به ما دادند. زیرا شخصیت امام آنقدر والا و بزرگ بود که خود عراقی ها متحیر مانده بودند. بچه ها هرکدام در گوشه ای نشسته بودند. با آنکه همیشه سعی می کردیم ناراحتی و ضعفی درمقابل عراقی ها از خود نشان ندهیم، اما رحلت حضرت امام متفاوت بود. هرکسی در گوشه ای نشسته و گریه می کرد و عراقی ها هم در همین به بچه ها فشار می آوردند که باید فوتبال و یا والیبال بازی کنید و بچه ها هم امتناع می کردند. چند روزی به این منوال گذشت. البته بیشتر نگرانی بچه ها این بود که چه کسی جایگزین امام(ره) خواهد شد و سکان دار هدایت نظام و انقلاب چه کسی خواهد بود. اما هنگامی که مطلع شدیم مجلس خبرگان، آیت الله خامنه ای را به جای ایشان انتخاب کرده است، خیالمان راحت شد و باعث تسکین درد از دست دادن حضرت امام شد.

 

پیام آزادگان: و شیرین ترین خاطره شما از اسارت؟

مشرف شدن به کربلا یکی از چیزهایی بود که خستگی و سختی های اسارت را از تن ما بیرون کرد. یک روز از سوی عراق اعلام شد که می خواهند اسرا را به کربلا ببرند. ابتدا باور نکردیم و فکر کردیم همچون گذشته دروغ می گویند. اما بعد از نماز صبح که عراقی برپا دادند و تعدادی هم اتوبوس داخل اردوگاه بودند، فهمیدیم ماجرای زیارت حقیقت دارد. واقعیت این بود که ما از قبل خودمان را آماده کرده بودیم. به کمک بچه ها و با امکانات محدودی که داشتیم عکس های حضرت امام که در روزنامه های عراقی چاپ می شد را بزرگ کرده و با مداد رنگی دور و بر آن را رنگی کرده بودیم و زمانی که می خواستیم برای زیارت برویم، آنها را درون آستین لباسهایمان مخفی کردیم. هر یک از بچه ها ماموریت داشتند که این عکس ها را داخل ضریح امام حسین، حضرت علی و حضرت ابوالفضل(ع) بیندازند و این اتفاق هم افتاد. زمانی که بچه ها به نزدیک حرم حضرت امام حسین(ع) رسیدند و بارگاه مبارک حضرت را مشاهده کردند، ناخودآگاه همه سینه خیز به سمت حرم راه افتادند. سربازان و افسران عراقی با پوتین و باتوم بچه ها را می زدند و بچه ها هم بدون هیچ ترس و واهمه ای با فریاد یا حسین یاحسین، احساس می کردند در فضای امن الهی قرار دارند. البته عراقی ها هم اجازه توقف ندادند و نمازی خواندیم و برگشتیم. موقع برگشت عراقی ها به قوا خودشان شورشی ها را(از جمله بنده) شناسایی کرده و به سلول انفرادی بردند. گرچه بسیار آزار و اذیت شدیم اما به آرزویمان که زیارت اهل بیت(ع) بود رسیده بودیم.

 

پیام آزادگان: به نظر شما رمز پایداری و استقامت اسرا چه بود؟

ایمان و توکل به خدا و توسل به ائمه اطهار(ع) و توجه به هدفی که برای آن جنگیده بودیم. سختی ها ما را نگران نمی کرد. زیرا همه با فرمان حضرت امام(ره) به میدان آمده بودند و حفظ کیان اسلامی و ارزشهای انقلاب از جمله محورهایی بود که با کمک آنها توانستیم سختی را راحتتر تحمل نماییم.

 

پیام آزادگان: عمده فعالیتهای شما در اردوگاه چه بود؟

فعالیت های بنده بیشتر فرهنگی بود. در اردوگاه ما چندنفر از فرماندهان قرارگاه که به لحاظ مذهبی و معنوی به نوعی شاخص بودند، حضور داشتند و ما به کمک آنها مسائل سیاسی، نظامی، اعتقادی و عبادی را به نوعی به بچه ها تزریق می کردیم. می دانستیم هرچقدر که عراقی ها را حساس کنیم، این حساسیت ها باعث  آسیب بیشتر به بچه ها می شود. زیرا گاها کتک ها و شکنجه هایی که به بچه ها وارد می کردند منجر به نابینایی و صدمات دست و پای آنها می شد. یا اینکه  اگر احساس می شد زمان مناسبی برای برگزاری نماز جماعت و یا دعای کمیل نیست اجازه نمی دادیم، اما زمانی که شرایط مناسب بود، می پذیرفتیم.

 

پیام آزادگان: از آزادیتان چگونه مطلع شدید؟

بازگشت به ایران هم اتفاقی بود که به خواست خدا انجام شد. زیرا حمله صدام به کویت، منجر به امضای قطعنامه ۵۹۸ و به دنبال آن  مبادله اسرا شد. اما نکته اساسی اقرار به اشتباه صدام در صحبت های خود بود که گفته بود من اشتباه کردم به ایران حمله کردم.  آزادی ما در تاریخ ۱۳/۶/۶۹ بود. چون ما  جزو نیروهای مخالف و شورشی بودیم، بنابراین آخرین گروه از اسرایی بودیم که مبادله شدیم. ابتدا به کرمانشاه آمدیم. چند روزی در قرنطینه بودیم و از آنجا ما را به مرقد حضرت امام(ره) بردند. ما تنها به فرمان ایشان به جبهه رفته بودیم و حالا با جای خالی ایشان مواجه بودیم. واقعا برای ما سخت بود... . پس از آن هم به شهرهای خودمان برگشتیم.

 

پیام آزادگان:  پس از بازگشت به میهن چه فعالیت هایی داشتید و درحال حاضر از فعالیت های اجتماعی تان قدری بیان بفرمایید؟

  پس از بازگشت به میهن اسلامی مجدد به سپاه بازگشتم و مدتی را در دانشکده افسری گذراندم. در سال ۷۲-۷۳ در یگان های رزمی به عنوان فرمانده گردان مشغول به خدمت شدم.  پس از آن به دنبال ادامه تحصیل رفته و درحال حاضر دانشجوی دکترای حقوق هستم. درحال حاضرهم مسئول پیام آوران ایثار استان گیلان و همچنین عضو هییت مدیره تله کابین لاهیجان و نماینده حقوقی آزادگان گیلان درشرکت نیز می باشم.

 

پیام آزادگان: و کلام آخر؟

سختی های اسارت به هرحال گذشت، اما آنچه اهمیت دارد آن است که درحال حاضر آزادگان ذخیره های نظام و انقلاب هستند و باید حفظ شوند.

 

* آ 

گفمگو: صنوبر محمدی

 

اضافه کردن دیدگاه جدید