خاطره گویی آزادگان اکبری وعابدی در گفتگو با پیام آزادگان

۱۳۹۵/۱۱/۲۶
"در حاشیه مراسم عزاداری شهادت حضرت(س)"

به گزارش پایگاه اطلاع رسانی پیام آزادگان ، آزادگان محسن اکبری وعبدالله عابدی در گفتگو با خبرنگار پایگاه اطلاع رسانی پیام آزادگان که دوشنبه شب ۲۵بهمن۱۳۹۵در حاشیه مراسم سوگواری شهادت حضرت زهرا(س) در موسسه پیام آزادگان صورت گرفت، به بیان خاطرات خود از ایام دهه فجر وتوسل به حضرت صدیقه طاهره(س)در دوران اسارت پرداختند.

 

آزاده محسن اکبری در این گفتگو گفت:

" در سال۱۳۶۱به جبهه رفتم ودر همان سال۱۳۶۱اسیر شدم ودر سال ۱۳۶۹ در جریان تبادل اسرا به وطن بازگشتیم.
درایام دهه مبارك فجر، برادران هم بند اسير ما در دوران اسارت سعي شان بر اين بود كه بزرگداشتي را كه در شأن اين ايام باشد، متناسب با وضعيت اسارتشان داشته باشند. هر چند كه از بغداد به مسئولان اين اردوگاهها يادآوري مي شد كه در اين ايام بيشتر مراقب باشند و آنها هم سخت تهديد مي كردند، ولي در عين حال چهارماه قبل از فرا رسيدن دهه فجر فعاليتها به گونه اي كه دشمن متوجه نشود، شروع مي شد. در درجه اول بچه ها سعي مي كردند برای تقدير از ايثارگري برادراني كه در اسارت، پايداري و پايمردي و استقامت خوبي نشان مي دادند، هدايايي مهيا كنند.

چيزي كه داشتند لباسهايشان بود. اگر لباسهاي نويي را مي توانستند ذخيره كنند، براي اين ايام ذخيره مي كردند، ولي چون لباس زياد نبود سعي مي كردند از لباسهاي كهنه هدایایی تولید کنند، قلبهايي با سنگ درست كنند، با هسته خرما و تراشي كه به آن مي دادند تسبيح درست كنند و يا با نخي كه از طريق شكافتن جوراب و زيرپيراهن و... مي تابيدند، گيوه وجانماز بدوزند. به هر حال، همه اينها فراهم مي آمد و به صورت جايزه، بين افراد فعال توزيع مي شد.

از ديگر برنامه ها، مسابقات فوتبال و يا واليبالي بود كه از چند ماه قبل ترتيب داده مي شد و طوري برنامه ريزي مي شد كه دورنهايي و فينال آن با ايام دهه فجر برخورد كند و به اين ترتيب با اينكه عراقي ها شور و هيجان ناشي از برگزاري اين مسابقات را مي ديدند، چون يك دوره بازي بود كه فينال آن انجام مي شد، نمي توانستند مخالفتي بكنند. علاوه بر اينها، در سراسر دهه مبارك فجر سعي مي شد هر شب برنامه اي اجرا شود، مثلاً برگزاري يك سخنراني و يا خواندن مطالبي كه نوشته مي شد".


 


آزاده عبدالله عابدی نیز در بیان خاطره خود گفت:

 
" درعملیات فتح المبین در سال ۱۳۶۱ به اسارت نیروهای عراقی در آمدم ودر سال ۱۳۶۹ در جریان تبادل اسرا به وطن بازگشتم. در اردوگاه ما معمولا بچه ها شبها موقع دعا که به معصومین متوسل می شدند به یاد حضرت زهرا ومظلومیت ایشان اشک می ریختند. خاطره ای از مرحوم حاج آقای ابوترابی به یاد دارم که ایشان کرامت حضرت زهرا را به ما یاد آوری نمودند. مرحوم سیدعلی اکبر ابوترابی دربیان کرامت حضرت زهرا(س) ماجرای تکان دهنده ای را از یک آسایشگاه اسرا روایت  کردند. ایشان با اشاره به اینکه در اسارت اذان گفتن با صدای بلند ممنوع بود گفتند: ما در آنجا اذان می گفتیم اما به گونه ای که دشمن نفهمد. یک جوان ۱۷ ساله ضعیف و نحیف، زمانی، موقع نماز صبح بلند شد و اذان گفت. ناگهان مامور بعثی آمد و گفت: چیه؟ اذان می گویی؟ بیا جلو. یکی از برادران اسدآبادی دید که این موذن، اگر زیر شکنجه برود معلوم نیست سالم بیرون بیاید، پرید پشت پنجره و به نگهبان عراقی گفت: من اذان گفتم نه او.

آن بعثی گفت: او اذان گفت. برادرمان اصرار کرد که نه اشتباه می کنی من اذان گفتم. اما بعثی کوتاه نمی آمد. برادر ایثارگر دست هایش را گذاشت روی گوشش و با صدای بلند شروع کرد به اذان گفتن.

به هر حال او را به زندان انداختند و شانزده روز به او آب ندادند؛ زندان آن قدر گرم بود که انگار از در ودیوارآن آتش می بارید. آن مامور عراقی گاهی در زندان آب می پاشید تا دم کند و گرم تر شود. بعضی اوقات هم آب می آورد و جلوی او بر زمین می ریخت.  روزی یک نان به او می دادند که اگر می خورد، تشنگی امانش را می برید. لذا فقط نان را مزه مزه می کرد. می گفت: روز شانزدهم بود که دیدم دارم از تشنگی هلاک می شوم. گفتم یا فاطمه زهرا! افتخار می کنم اگر این شهادت را همراه تشنه کامی از من بپذیری. خواستم شهادتین بگویم، اما دیدم زبانم از خشکی قادر به حرکت نیست. در همین حال بودم که نگهبان بعثی آمد. دیدم با گریه می گوید: بحق فاطمه زهرا بیا آب آورده ام. سرم را کج کردم و او آب را به دهانم ریخت. بعد گفت: به حق فاطمه مرا ببخش. گفتم: تا نگویی جریان چیست حلالت نمی کنم. گفت: نیمه شب دیشب مادرم با عصبانیت مرا از خواب بیدار کرد و گفت: چه کار کرده ای که در مقابل حضرت زهرا مرا شرمنده کرده ای؟ الآن او را در خواب زیارت کردم؛ ایشان فرمود: به پسرت بگو دل اسیری را که به درد آورده ای به دست بیاور و گرنه همه شما را نفرین خواهم کرد".

اضافه کردن دیدگاه جدید