خاطرات کوتاه اما شنیدنی آزاده سرافراز محمد سلیمانی

۱۳۹۶/۰۹/۱۳

به گزارش پایگاه اطلاع رسانی پیام آزادگان ،

احمد سلیمانی از اسرای اردوگاه تکریت ۱۱ است که در عملیات کربلای ۵ به اسارت دشمن در آمده است که اسارت ایشان نیز حدود ۴ سال به طول انجامیده است.

زمانی که شنیدیم حضرت امام با پذیرش قطعنامه جام زهر را نوشیدند، دولت عراق این خبر را به فال نیک گرفته بود اما تغییر چندانی در رفتار عراقی‌ها نداشت چرا که بعد از پذیرش قطعنامه و آتش بس باز هم نیروهایی را به اسارت گرفت تا بتواند تبادلی بین اسرای خودش با اسرای ما برقرار کند تا اینکه رسما پذیرش قطعنامه اعلام شد.

 البته ما انتظار آزادی نداشتیم چرا که اردوگاه تکریت ۱۱ اولین اردوگاه مفقودین در عراق بود. شما فکرش را بکنید یک فرد مفقودالاثر در کشور دشمن چه معنایی می‌تواند داشته  باشد. ما حتی یک شماره صلیب سرخ هم نداشتیم یعنی به راحتی می‌توانستند ما را از بین ببرند بدون اینکه آب از آب تکان بخورد. زمانی به ما شماره صلیبی دادند که چند ساعت بعد قرار بود تبادل شویم. ۵شهریور نوبت به اردوگاه مفقودین رسید که اولین اردوگاه هم تکریت ۱۱ بود. ما جمعا ۱۰۰۰ نفر بودیم که ما را به مرز خسروی آوردند. زمانی که به مرز خسروی رسیدیم، دوستانمان از قبل تصویری را از حضرت امام با پرچم سه رنگ جمهوری اسلامی ایران روی پارچه کشیده بودند که قرار بود زمانی که سوار اتوبوس‌ها می‌شویم، آن‌ها را به لباس هایمان نصب کنیم اما زمانی که نیروهای سپاهی وارد اتوبوس‌های عراقی که ما را حمل می‌کردند شدند، تا ما را تحویل بگیرند، به ما گفتند: به هیچ عنوان  عکس العملی نشان ندهید که برای دوستان بعدی که قرار است آزاد شود، مشکلی پیش نیاید. شما در حال حاضر در خاک عراق هستید. اجازه بدهید زمانی که وارد خاک جمهوری اسلامی ایران شدید، آن وقت  عکس‌ها را روی سینه هایتان نصب کنید. ما هم قبول کردیم و زمانی که از مرز رد شدیم شب بود. اتوبوس‌ها ترمزها را کشیدند و همه ۱۰۰۰نفر پیاده شدیم و سجده شکر به جا آوردیم وخاک وطن را بوسیدیم.

خاطرم هست به کرمانشاه که رسیدیم ما را به اردوگاهی برای قرنطینه بردند. طبق عادتی که در اسارت، اسرا را که درون آسایشگاه می‌کردند و بعد هم در را به رویمان قفل می‌کردند. همان شب اول ما را به قرنطینه بردند. یک پاسدار وظیفه آمد که قفل را از روی در بردارد. ناگهان بچه‌ها برحسب عادت همیشگی گفتنداینجا هم می‌خواهید در را به روی ما قفل کنید؟ بنده خدا آن پاسدار وظیفه به قدری خجالت کشید که قفل را برداشت و بدون کمترین حرفی رفت..