خاطرات خواندنی آزاده سید علی اکبر هاشمی از دوران اسارت ومحرم

۱۳۹۵/۰۷/۱۷
سید علی اکبر هاشمی هستم جمعی نیروی دریایی ارتش جمهوری اسلامی ایران که در سال۱۳۵۹ به اسارت نیروهای بعثی در خرمشهر درآمدم ودر سال ۱۳۶۹ در تبادل اسرا آزاد شدم.
به یاد دارم ۲۴ روز ازآغاز جنگ گذشته بود که اسیر شدم. من از پرسنل نیروی دریایی بودم. چون ناو گروه ارتش در بندر خرمشهر در تیررس کامل توپخانه ارتش عراق قرار داشت، برای جلوگیری ازانهدام ناوچه های جنگی نیروی دریایی ارتش، واحدهای شناوررا به بندرامام خمینی منتقل کردیم ومن به اتفاق سی وپنج نفراز تکاوران نیروی دریایی به کمک مدافعین شهر که جمعی از پرسنل ژاندارمری ومردم شهربودند، آمدیم.
 این را هم بگویم که تنها نظامیان حاضر در خرمشهر ما بودیم. در حالیکه ما می توانستیم با ناوچه های جنگی از خرمشهر خارج شویم ولی درشهرماندیم. متاسفانه خرمشهر با خیانت بنی صدربه دست نیروهای بعثی سقوط کرد و مهمترین علت سقوط شهررا هم می توان تعلل در ارسال نیروهای کمکی وتجهیزات دانست.

 

کارت شناسایی من در آخرین لحظه که اسیر شدم  به دست نیروهای عراقی افتاد وشانسی که آوردم این بود که چون من تکنیسین موتوربودم، همین باعث نجاتم در زمان اسارت شد، چون وقتی از من سوال کردند که شغلم چیست من هم گفتم تکنیسین تعمیرات موتورناو گروه ارتش هستم.
 

آرزوی همه درلحظات اولیه اسارت حقیقتا شهادت بود وهیچ وقت در تمام دوران اسارت به اندازه لحظه ای که بازداشت شدم رنج وسختی نکشیدم.

نیروهای عراقی نزدیک ساعت چهار صبح مارا به داخل خاک عراق ازروی پل شناوری که بر روی اروند ساخته بودند منتقل کردند. وقتی ما را به نزدیکی بصره بردند، نیروهای گارد ویژه ریاست جمهوری عراق ما رابه شدت شکنجه کردند. به خاطر دارم ابتدا ما را به تنومه منتقل کردند، که نام یک روستا در نزدیکی شهر بصره است.  در تنومه خانمها وافراد سالمند وکودکان را از ما جدا کردند ویک سری را هم آزاد کردند که به ایران برگشتند ، بیشترافراد آزاد شده زنان سالمند وکودکان بودند.

بعد ازچند روزما را به منطقه زبیرمنتقل کردند و در سلولهای تنگ وکثیفی قراردادند. سروصدای زیادی ازشکنجه درون زندان شنیده می شد. وقتی از نگهبان پرسیدم این صداها چیست گفت که اینها نیروهای عراقی هستند که از رفتن به جنگ امتناع کرده اند.
 

من مخالف این هستم که عده ای می گویند در جریان سقوط خرمشهر ارتش خیانت کرده است واین مبحث کاملا دروغ است. اصلا در آن دوره ارتشی به معنای امروزی وحتی دهه هفتاد در خرمشهروجود نداشت وتنها پرسنل ارتشی هم، تیم تکاوران نیروی دریایی بودند که تا لحظه آخر در شهر ماندند ویا به درجه رفیع شهادت نائل شدند ویا به اسارت درآمدند.

 

سال اول دشمن به خاطر پیروزیهایی که در نتیجه غافلگیری به دست آورده بود به شدت مغرور بود وبه بدترین شکل وبر خلاف تمام قوانین بین المللی با ما بر خورد می کرد. درسال اول اسارت، تغذیه ما همیشه پوست بادمجان بود که به عنوان خورشت می دادند. بعدها خود عراقیها نیزمتوجه رفتارهای غیرانسانی خود شدند وفهمیدند که در طی سالهای اول جنگ چه جنایات هولناکی مرتکب شده اند. دراین شرایط وقتی انسان از طبیعی ترین حقوق خود محروم باشد، مسلم است اجازه نمی دهند که حتی مراسم مذهبی و عزاداری برای امام حسین (ع) را برگزار کند. درسال اول حتی نمازخواندن واذان گفتن ممنوع بود وبا هرکسی که اذان می گفت به شدت بر خورد می شد. شاید این حرف من برای خیلیها که سخنان من را درک نمی کنند یک شعار باشد، ولی باور کنید تنها چیزی که مارا در مقابل آن همه شکنجه وآزارسرزنده وپرشورنگه داشت، تکیه کردن به معارف الهی وتوکل به ائمه اطهاربود.
 

سال اول دراردوگاه موصل تصمیم گرفتیم که مراسم سینه زنی وعزاداری سید الشهدا(ع) را برگزار کنیم. با اتفاق دوستان تصمیم گرفتیم وعهد بستیم که حتی اگر کشته بشویم مراسم نوحه وروضه امام حسین را برگزار کنیم والبته موفق هم شدیم وتوانستیم به صورت حساب شده ومخفیانه در سطح اردوگاه مراسم عزاداری  رابرگزار کنیم ویک نگهبان قرارداده بودیم که با رمز، هروقت نیروهای عراقی می آمدند به ما اطلاع می داد. یک رمز داشتیم که وقتی نگهبان می گفت سیاه یعنی اینکه سربازان عراقی آمده اند .سفید هم به معنای وضعیت عادی بود.

 

 مرحوم شهید ابوترابی فرد در طول دوران اسارت نوعی یگانگی و وحدت درمیان اسرا بوجود آوردند. به یاد دارم سال دوم بود که دراردوگاه موصل بودیم که مرحوم ابوترابی فرد را عراقیها به عنوان خرابکار به اردوگاه ما آورده بودند وایشان در جواب  برخی اسرای کم سن وسال که زیادی بی تابی می کردند، فرمودند طول زمان اسارت مشخص نیست، اینها می خواهند شمارا زمین گیرکنند. بهانه به دست دشمن ندهید، وکارهایتان را بی سر وصدا ومخفیانه انجام بدهید.
بعد از ورود مرحوم ابوترابی به اردوگاه، ایشان با فرمانده عراقی اردوگاه صحبت کردند که برخوردشان درست نیست. فرمانده اردوگاه از حاج آقا سوال کردند که شما تعهد می دهید که اینها هیچ گونه فعالیتی انجام نمی دهند؟ حاج آقا گفتند که اینها هیچ کاری نمی کنند اگر شما با انها  کاری نداشته باشید.
به شخصه معتقدم اگر خداوند اسارت را قسمت مرحوم ابوترابی فرد نمی کرد، بسیاری از اسرای ما از لحاظ جسمی وروحی سالم بر نمی گشتند وحقیقتا ایشان در شرایط اسارت همانند یک پدربرای همه اسرای اردوگاه ها بودند.
 
کلمه اسارت در منظرعوام یعنی کسی که اسیرشده وفرد اسیرفقط میخورده ومی خوابیده وعمر خود را به بطالت می گذرانده تا آزاد شود.  به عنوان کسی که بخشی طولانی از عمر خود را در اسارت بودم، شهادت می دهم که اسرای ما مستحب را برخود واجب کردند، یک آزاده داشتیم به نام علی عابد اهل خوزستان بود که بیست وچهار ساعت نماز می خواند، وهمیشه روزه بود. در طول تمام دوران اسارت همه وی را با این اوصاف می شناختند. یک شب علی عابد شروع به شعار دادن کرد، بچه ها گفتند حتما دیوانه شده از بس روزه گرفته.  سربازان عراقی آمدند وعلی را بردند. فرمانده اردوگاه گفته بود به اشد مجازات با علی برخورد کنند. عراقیها علی را زیر شیر آب سرد بردند وبا شلاق تمام بدنش را سیاه وکبود کردند. وقتی علی رابه اردوگاه آوردند بچه ها پرسیدند، چرا اینکار را کردی؟ علی در پاسخ گفت که می خواسته غسل بکند. خب این نوع منش ورفتار باید چگونه معرفی بشود تا دیگران باور کنند؟  خیلی ها این داستان را باور نمی کنند.
 
 
 مرحوم ابوترابی فرد بیشتر ازهمه دوستان وحتی نزدیکان خودشان به اقلیتها توجه می کردند.  برخورد های مرحوم ابوترابی آنچنان خوب بود که برخی ازآنها حتی دین خود را در زمان اسارت تغییر دادند ومسلمان شدند.
یک خاطره جالبی که از دوران اسارت وبر خورد شهید ابوترابی فرد با اسرای اقلیت در اردوگاه دارم وجالب است شما هم بدانید، درآسایشگاه جای خواب  یکی از بچه های اقلیت کنار جای خواب ایشان بود.  حاج آقا نیمه شب بلند می شدند ونمازشب می خواندند، بچه ها تصمیم گرفتند که جای این دوستمان را عوض کنند. مرحوم ابوترابی فرد فرمودند، هیچ کس حق ندارد کاری بکند ایشون باید همین جا باشد وطوری نماز می خواندند که اذیت نشوند واین آزاده اقلیت هم شنیده بود که حاج آقا از وی دفاع کرده بود ورفت پیش مرحوم ابوترابی به ایشان گفت که شما دیدگاه من را نسبت به خداوند وانسانیت تغییر دادید. واین تغییر به نحوی بودکه آن آزاده اقلیت مسلمان شد.
 
 تلخ ترین خاطره ام لحظه اسارت وسقوط خرمشهربود وبهترین خاطره ام هم لحظه شنیدن خبر آزادی خرمشهربود.

 

ما یک مسئول  به اصطلاح خودمان رادیو دراردوگاه داشتیم که اخبار محرمانه را به اطلاع ما می رساند. این مسئول آمد ودم گوش حاج آقا یک چیزی گفت ورفت. حاج آقا نماز اول را خواندند وفرمودند که یک چیزی می گویم فقط هیچ عکس العملی نشان ندهید وآرام باشید. همه بچه ها قبول کردند. حاج آقا فرمودند به یاری خداوند رزمندگان کشورمان موفق شدند خرمشهر را آزاد کنند.
آزاده هاشمی احساس خود درباره کلماتی را که ازوی می پرسیم، اینگونه بیان می کنند:
 
جنگ: تلخی
خرمشهر: اسیری که آزاد شد
اربعین: آرمان جاوید وزنده
امام حسین: شهید مظلوم وتا ابد جاوید
اسیر: گرفتار
 آزاده: نام بزرگ
امام خمینی: دگرگون کننده جهان
ایران: همیشه جاودان
 
درباره عزاداری محرم ، این آزاده سرافراز می افزاید:
ما به مسئول اردوگاه گفتیم شما چه اجازه بدهید چه ندهید ما عزاداری می کنیم وشکنجه شما نمی تواند تغییری درتصمیمات ما ایجاد بکند، فرمانده عراقی گفت خب شما بگوئید ما چکار بکنیم؟ ما گفتیم سروصدا نمی کنیم شما هم نادیده بگیرید واین فرمانده حقیقتا انسان با منطقی بود وتا زمان پایان اسارت با مجوز آن فرمانده در بلندگوها برای ما در روزهای تاسوعا وعاشورا مقتل خوانی می گذاشتند، دراردوگاه موصل به ما حلیم هم می دادند. البته تا جائیکه شنیده ام در اکثر اردوگاه ها مقتل خوانی می گذاشتند. که البته شاید این سیاستی برای کنترل احساسات اسرابود.
 
دراولین مراسم محرم بعد از آزادی، دوران اسارت برایم مدام تداعی می شد وبارها برای نسل جوان شیوه های عزاداری در اردوگاه های دشمن را بازگو کردم.
(پایگاه اطلاع رسانی پیام آزادگان)

اضافه کردن دیدگاه جدید