خاطراتی کوتاه اما شنیدنی از آزاده ای سرافراز جعفر احمدی گرجی

۱۳۹۶/۱۰/۰۹

 ایشان رئيس اسبق شوراي شهر بوده و اکنون كارمند سازمان بازرسي می باشند.

 

به گزارش پایگاه اطلاع رسانی پیام آزادگان ،  جعفر احمدی گرجی متولد ۱۳۵۱ دارای تحصیلات کارشناسی ارشد و بازنشسته می باشد.ایشان رئيس اسبق شوراي شهر بوده و اکنون كارمند سازمان بازرسي می باشند.

مدت۲۸ماه اسارت کشید و در ۱۸سالگی پس از آزادی از چنگال دشمن بعثی زندگی مشترک خود را آغاز نمود. امروز ۲۶سال از زندگی مشترکش میگذرد و ثمره ی این زندگی ۳ فرزند به نام های امیرحسین و دو دختر دوقلو بنام های فاطمه و ریحانه می باشد.

پای دردودل و خاطرات این عزیز آزاده می نشینیم و با او همراه روزهایی که تنها ۱۵سال داشت می شویم.

 

نوجوان ۱۵ساله ای که در خانواده ای مذهبی و روستایی زندگی میکرد و همراه پدر، در کنار تحصیل به کشاورزی و چوپانی مشغول بود.

مرحله ی دوم اعزام به جبهه بود که نوای موسیقی آهنگران در کوچه و خیابان های روستا طنین انداز بود.سرکلاس درس نشسته بود که زمزمه حمله دشمن به فاو و درخواست اعزام نیرو به گوشش رسید ولوله ای در جانش ایجاد شد و این آغاز روزهای سرنوشت ساز شد.

از طرف بسیج سپاه ناحیه قائمشهر اعزام شدم.هنوز پشت لبم سبز نشده بود که داوطلبانه عازم جبهه شدم. در جبهه تک تیرانداز بودم. در یکی از عملیات شدید آتش اندازی عراقی ها در منطقه کانال ماهی شلمچه که به شکل نعل اسبی بود محاصره شدیم. در این محاصره به همراه ۳یا۴ نفر از سربازان دیگر و همچنین عموی شهیدم(حاج فرضعلی احمدی) که در همین عملیات پس از از پا در آوردن بیش از نیمی از نیروهایی که تحت محاصره قرار گرفته بودند اسیر شدیم. حاج فرضعلی هم که جراحت شدیدی در این عملیات دیده بود و آماده اعزام به عقب بود در سنگر پس از به اسارت درآمدن ما توسط نیروهای عراقی، با تیرخلاصی دشمن به شهادت رسید.

لحظه اول اسارت برای ما بسیار ترسناک بود.من که جراحت سنگینی از ناحیه دست و پا دیده بودم اما با این وجود دستانمان را از پشت بسته بودند . عراقی ها که در گردان حمزه و یارسول اسیر نیروهای ما شده بودند و تلفات سنگینی نیز داده بودند به همین خاطر برخورد سنگین و به شدت سختی با ما داشتند. در لحظات اول اسارت به دنبال دریافت اطلاعات از برادران ایرانی بودند مثلا کدام گردان بودید؟کدام نقطه عملیات بودید؟ و نام فرماندهان و افراد موثر را می پرسیدند.

با وجود اینکه جراحت سنگینی داشتم اما تنها کمی بر روی زخم های شدیدترم پانسمان گذاشتند و مابقی قسمت ها بدون رسیدگی، سوزش و دردش جانم را میگرفت.زخم هایم عفونت میکرد و این جدا از صدها شکنجه ای بود که برما روا می داشتند.

بعد از بصره به بغداد اعزام شدیم. در بغداد شرایط سخت تری حاکم بود.عمده اسرا مجروح بودن و اتاق هایی ۴*۳ با حدود ۴۰ اسیر پرشده بود. در اردوگاه ۱۲ تکریت بودیم.اردوگاه به سه قسمت تقسیم می شد.یک قسمت نیروهای بسیجی که در شلمچه اسیر شده بودند که حدود۶۰۰تا۷۰۰نفر بودند و دو قسمت دیگر نیروهای سرباز بودند.

قبل از قبول قطعنامه برخورد عراقی ها بر اساس شرایط متفاوت بود. شدیدترین شکنجه ها را دیدیم.هربار که به هر بهانه ای ما را می دیدند با کابل و چوب و پا به جانمان می افتادند. با خنده میگوید: حتی یادم هست گاهی بچه ها را گاز میگرفتند.۱۴،۱۵ نفری جمع می شدند و هرکدام از اسرا را آنقدر میزدند تا از پا درآیند.این برایشان حکم تفریح داشت و روزی نبود که در آرامش باشیم.

صادقانه عرض میکنم میزان استقامت نیروهایمان مثال زدنی بود، زیر بدترین شکنجه ها هم زبان به افشای اطلاعات باز نمی کردند.اکثر دوستانِ هم اردوگاهی کم سن و سال بودند و جوانان ما استقامت و پایداریشان ستودنی بود.

اسارت، درد، سختی، فراغ و اشک داشت اما پشیمانی نداشت.روح بچه ها هر روز محکمتر میشد.همانطور که می دانید هیچ پاداشی بدون زحمت به کسی داده نمی شود. واقعیت این است که ما در اسارت فرصت و شرایطی برای سازندگی خودمان داشتیم.ما می دانستیم که ممکن است فردایی برای زندگی نداشته باشیم برای همین هر چیزی که از ما بروز داده میشد واقعیت بود.

به یاد دارم بیش از نیمی از اسرا کل سال را روزه میگرفتند آن هم با غذایی که اگر کل وعده هایش را هم میل میکردی سیر نمیشدی چه برسد به لقمه ای که از یک وعده برای افطار شامل حالت می شد.

وقتی از غذای اسارت میپرسم: خنده بر لبانش می نشیند و میگوید حتما شنیده اید.بادمجان آپز و نصف استکان چای...شرایط تغدیه و بهداشت به شدت بد بود و واقعا یادم نمی آید از یک فرد در این سه سال اسارت شنیده باشم که سیر شده باشد. در تمام طول تاریخ بشر در مقاطع مختلف، فرض را بر این بگذارید که ما در بدترین  دوره تاریخی که انسان ممکن است تجربه کرده باشد را در اسارت لمس کردیم.حمام و سرویس بهداشتی نداشتیم،لباس هایمان نازک بود. با حلب ۱۷ کیلویی در همان مکانی که استراحت میکردیم برای خودمان سرویس بهداشتی درست کردیم.هر روز ۲ تا۳ نفر مسئول تمیزکاری می شدند.بیماری خارش، گال، اسهال شدید و عفونت در بین اسرا رایج بود.به سنگ کلیه که میرسد با خنده می گوید خودم هم دچارش بودم.

یک خاطره از اسارت بگویم:دوستان اردوگاهی مان افرادی را شناسایی کرده بودند که از طرف عراقی ها در بین دوستان جاسوسی میکردند.تصمیم گرفتند تنبیه شان کنند تا دست از این کار بردارند.عراقی ها که حسابی عصبانی شده بودند ، افراد موثر را شناسایی کردند و جلوی چشمان ما تا حد مرگ آنان را شکنجه میدادند.اسرا با دیدن دوستانشان نتوانستند تحمل کنند و یک صدا فریاد الله اکبر سر دادند و با شکاندن شیشه های اردوگاه نوعی شورش به پا کردند.این هماهنگی، کل اردوگاه را یک صدا به پا داشت.عراقی ها فرار کردند و به سمت اسرا تیراندازی میکردند  .

 

خاطره ای جالب از به سخره گرفتن مامور عراقی

 

با خنده آغاز میکند.یک مامور عراقی داشتیم به نام حسن.که حسن چوپان صدایش می کردیم.تعادل روانی نداشت و کلا وقتی وارد اردوگاه میشد شروع به زدن میکرد. با بچه ها برنامه ریختیم که وقتی حسن چوپان امد و شروع به زدن کرد ردیف دیگر شروع به خندیدن کند. حسن که یک ردیف را زد ردیف دیگر میخندید و تا آنها را میزد سمت دیگر شروع به خنده میکردن. خلاصه اینکه حسابی اعصابش را بهم ریختیم هرچند در نهایت کتکش را هم خوردیم.

خبر آزادی را از رادیو تلویزیونی که گاهی روشن میشد شنیدیم.حضور سید آزادگان حاج آقا ابوترابی بسیار مفید بود برای اردوگاهی که در آن حضور داشتند و ما نیز دورادور از حالشان باخبر بودیم.راستش بعد از اسارت سعادت دیدارشان نصیبم شد.امام که حکم پدر اسرا را داشت و همه یک حس معنوی خاصی نسبت به ایشان داشتند و پیامشان خود در اسارت بزرگترین انگیزه و دلیل مقاومت اسرا بود.

لحظه اول اسارت واقعا خوشحال بودم هرچند خانواده ام تا ۴۸ ساعت بعد از آزادی از زنده بودنم اطلاع نداشتند.اولین شخصی که بعد از آزادی دیدم اخوی بزرگ خودم به نام محمد علی احمدی بود که در سپاه کار میکرد.

اسارت با همه سختی ها و دردها و روزهای تلخ وخاطراتش گذشت.۲۸ ماه اسیر عراقی ها بودم و این بزرگترین افتخار من است که برای کشورم جنگیدم و استقامت کردم.۲۰سال است که  دچار عارضه شدید گوارشی می باشم و این درد از اسارت همراهم آمده است.اما خدا را شاکرم به خاطر لطفی که به من و همه دوستانم داشته و همواره حاضرم تا هرلحظه که رهبرم فرمان دهد برای دفاع از سرزمینم ایران به پا خیزم.

 

 

مصاحبه کننده: مائده بابایی

اضافه کردن دیدگاه جدید