خاطراتی شنیدنی از روزهای اسارت مظفر صفری طالعی

۱۳۹۶/۱۱/۲۸

به گزارش پایگاه اطلاع رسانی پیام آزادگان ، در دوران دفاع مقدس، همه قوميت‌هاي ايراني حضور داشتند و از نظام و سرزمين خود دفاع كردند. در ميان رزمندگان از هر صنفي حضور داشتند؛ سپاهي، ارتشي، دانشگاهي، دانش‌آموز، كارمند، كارگر و بازاري. همه اقشار از هر قوميتي دفاع از كشور را وظيفه خود مي‌دانستند و فارغ از مرزبندي‌هاي ظاهري در رفع خطر از اين سرزمين كهنسال، جانانه جنگيدند؛ عده‌اي به شهادت رسيدند و به عزت ابدي دست يافتند، عده‌اي سلامت جسمي خود را به مخاطره‌ انداختند و هنوز هم آثار جراحت را بر بدن خود دارند و زجر مي‌كشند، عده‌اي هم مظلومانه به دست دشمن نابكار گرفتار شدند و با پيكرهاي مجروح تن به قضاي اسارت دادند.

 

مظفر صفری طالعی مردی از دیار سر سبز سوادکوه شهرستان پلسفید، روستای طالع ، جوان ۲۵ ساله ای که قبل از عزیمت به جبهه محصل و سرباز وظیفه بود ودر لشگر ۸۸زاهدان و مثل هر ایرانی غیور وقتی وارد صحنه نبرد حق علیه باطل شد دیگر چیزی جز پیروزی وطن برایش مهم نبود و سربازی بهانه ای شد برای شروع داستان سرنوشت ساز فراغ .سال ۶۷ بود که در عملیات تک دشمن منطقه سومار به اسارت دشمن درآمد وسال ۶۹ پس از آزادی از اسارت و ادامه تحصیل، کارمند و سپس رئیس شعبه سازمان تامین اجتماعی شد و اکنون بازنسشته می باشد.ثمره زندگی مشترکش دو فرزند می باشد.

سرنوشتی که  فراغ را در بعقوبه اردوگاه تکریت عراق برایش رقم زد و پر از خاطرات تلخ و غربت و تنهایی و اسارت بود.

 

داستان این فراغ را از زبان خودش میشنویم.

در حین عملیات توسط دشمن محاصره شدیم و از پشت سر به صورت گاز انبری محاصره شدیم، در لحظه اول بسیار می ترسیدیم. برخورد عراقی ها بصورت خشن و با ضرب و شتم همراه بوده است.ابتدا تمام اسرا را سوار بر یک کامیون کردند و چشم ها و دستهای مان را طوری بستند که قادر به نشستن نبودیم و تا مقصد اول که بعقوبه بود بردند. باتوجه به تعداد زیاد اسرا قادر به بازجویی از ما نبودند. تعداد ۳الی ۴ نفری از اسرا تیر و ترکش خورده بودند و از ناحیه پا و دست و شکم دچار مجروحیت بودند، اما عراقی ها انقدر بی رحم بودند که بر روی زخم ها و قسمت هایی که جراحت دیده بود هم با مشت و لگد ضربه می زدند و رسیدگی از بابت ترمیم زخم ها و جراحت ها عملا صفر بوده است.

 

لطفا موقعیت جغرافیایی اردوگاه را برایمان توصیف بفرمایید.

بعقوبه یکی از شهرهای تقریبا مرزی عراق است و تکریت یک اردوگاه دارای تجهیزات نظامی واقع در بیابان های شهر تکریت(خارج از شهر) بوده است که این اردوگاه هردو بصورت سوله ای طراحی شده بودند، سوله ها با ابعاد ۱۰*۳۰ بدون اتاق بود با تعداد۷۵۰نفر با ۵ سوله و در اردوگاه بعقوبه سوله ها به ابعاد ۴۵*۱۵با تعداد ۵۰۰۰نفربا ۱۰ سوله در در طول روز دوبار آزاد باش داشتیم هر بار به مدت دو ساعت. وسایل سرمایشی که نداشتیم و گرمایشی همان یک پتویی بود که داشتیم.

به یاد دارم دوستانی مانند آقای جعفری به علت بیماری سل و محمد حسین دارابی از بهشهر به علت شکنجه که منجر به بیماری داخلی شد شهید شدند.

 

 فعالیت فرهنگی در اردوگاه شما چگونه بود؟

متاسفانه به علت عدم وجود کتاب یا قرآن هیچ گونه فعالیت آموزشی در اردوگاه ما صورت نمی گرفت. با توجه به اینکه عزاداری ها و اجرای مراسمات در شب قبل از خاموشی انجام می شد و سعی می کردیم با آرامش نسبت به انجام آن اقدام نمائیم تا با واکنش عراقی ها مواجه نشویم.

 

امکانات بهداشتی اردوگاه به چه صورت بود؟

امکانات بهداشتی اردوگاه واقعا بد بود شرایط بدی داشتیم، حمام در ماه یک بار آن هم در حد یک لیف زدن با آب سرد(چه در زمستان و چه در تابستان).

 

وضعیت تغذیه وپوشاک چگونه بود؟

روزی دو قرص نان جو که به صورت نان ساندویچی بود . برنج هم برای هرنفر حدود ۲یا۳ قاشق بود و نصف لیوان چای سهمیه ما بود.

راستش این تغذیه فقط در حدی بود که ما بتوانیم زنده بمانیم و بس.گاهی هم ماهانه پرتغال یا سیب میدادند به هرچند نفر یکی و یا هر۱۰ نفر هم یک هندوانه در سال.

 ماهیانه۱۵۰۰فلس حقوق داشتیم بصورت بن بود.که ۲۵۰فلس آن بابت تیغ کسر میشد.و مابقی آن را اسرا می توانستند در حد خوراکی خرید کنند.

پوشاک هم که انقدر در حد ضعیف بود که در زمستان اسرا از سردی به بیماری کلیوی دچار می شدند.

 

ابزار شکنجه های عراقی ها چه بود؟

شکنجه های روحی و روانی که با کابل برق می دادند، در زمستان ها با ریختن آب سرد و در تابستان با توجه به شدت گرمای هوا با بدن لخت و عریان و غلطاندن روی سنگ ریزه های داغ محوطه اسرا را شکنجه میدادند،کابل و شیلنگ و...هم که بماند.

 

آیا در دوران اسارت صنایع دستی درست میکردید؟

بله تسبیح با هسته ی خرما. گلدوزی روی تیکه پارچه های لباس و  درست کردن انگشتر و کتاب با استفاده از سنگ.

 

 با شنیدن خبر فوت امام چه در اردوگاهتان گذشت؟

فوت امام(ره) در سال ۶۸ که با فوت ایشان تمام اردوگاه در ماتم فرورفت امام بزرگترین اسوه و امید همه اسرا بود.

و همچنین زلزله رودبار و منجیل هم همه اسرا را بسیارمتاثر کرد.

به یاد دارم پس از فوت امام ما را وادار کردند تا بگوییم مرگ بر خمینی.ولی اسرا با هم یک صدا با کوبیدن پاهایشان به زمین میگفتند: مرد است خمینی آنها هم متوجه نمی شدند یا وقتی فهمیدند دیگر چون می دانستند نمی توانند ما را وادار به این حرف کنند پشیمان شدند.

 

 تلخ ترین خاطره شما از اسارت چیست؟

رحلت امام و شهادت یکی از دوستانم به نام محمدحسین دارابی که از هم رزمان دوران خدمت و سربازی  چه در آموزشی و منطقه بوده است برایم تلخ ترین اتفاق های دوران اسارت می باشند.

 

 حاج آقا ابوترابی را در اسارت دیدید؟

نه قسمت نشد تا ایشان را ببینم اما تعریف ایشان را بسیار شنیده ام.

 

در حال حاضر از چه بیماری رنج میبرید؟

جدا از بیماری های روحی و روانی و اعصاب، دیسک کمر، آسم و بیماری های پوستی که بخاطر دچار شدن به بیماری گال در اسارت هنوز تاثیراتش برروی پوست  من دیده میشود.

 

یک خاطره طنز برایمان از اسارت تعریف کنید.

یک روز تابستان سال۶۸ بود که به همراه دوستم ایرج شکوهی که با توجه به قد کوتاه تر و بدن لاغرتری که نسبت به من داشت بر اثر شدت تب و لرز، نگهبان عراقی روی لباسش با یک سطل آب ریخته بود و تمام بدنش می لرزید من و آقای شکوهی در آسایشگاه در یک اردوگاه بسر می بردیم و من لباسم را درآوردم  و به تن ایشان پوشاندم تا کمتر بلرزد و لباس خیس ایشان را پوشیدم، وقتی وارد آسایشگاه شدیم همه اسرا زدند زیر خنده به خودم که نگاه کردم دیدم لنگه شلوار تا زانو من شده و آستین ها تا آرنجم (باخنده)تازه آنجا بود که متوجه خودم شدم و خودم هم از دیدن خودم خنده ام گرفت.

 

حرف آخر

امیدوارم به خانواده های شهدا و آزادگان و ایثارگران توجه بیشتری شود.

 

 

 

 

اضافه کردن دیدگاه جدید