خاطراتی شنیدنی از روزهای اسارت آزاده سرافراز ایرج شکوهی شورمستی

۱۳۹۶/۱۱/۱۸

به گزارش پایگاه اطلاع رسانی پیام آزادگان ، آزادگان اسطوره‌های صبر و استقامت هشت سال دفاع مقدس و سند زنده افتخار ملت غیور ایران زمین هستند. این سرو قامتان عرصه پیکار، برای دوستداران انقلاب و نظام مقدس جمهوری اسلامی یادآور فداکاری‌ها و رشادت‌هایی هستند که در هیچ کجای عالم نظیر و مانندی برای آن‌ها نمی‌توان یافت

 

 پای صحبتما با دلاور مرد مازندرانی بنشینید.

 

ایرج شکوهی شورمستی مردی از دیار سر سبز شهرستان سوادکوه روستای شورمست می باشد. جوان ۱۸ساله ای که قبل از عزیمت به جبهه محصل بود و در کنار تحصیل در نانوایی کار میکرد ، هنوز زمان خدمتش نرسیده بود که جهت کسب رضایت پدر با گفتن دروغ مصلحتی و اعزام زودتر از موعد مقرر دفترچه خدمتش را تکمیل کرد و سربازی را بهانه ای قرار داد تا رضایت پدر را کسب کند برای اعزام به جبهه. سرباز وظیفه بود در لشگر ۸۸زاهدان . سربازی بهانه ای شد برای شروع داستان سرنوشت ساز فراغ .۳۱/۴/۶۷ بود که در عملیات تک دشمن منطقه سومار به اسارت دشمن درآمد ۱۸/۶/۶۹ پس از آزادی از اسارت و ادامه تحصیل در مقطع فوق لیسانس، کارمند و سپس رئیس اداره بیمه بیکاری اداره کار استان مازندران شد و اکنون ۲۶ سال از زندگی مشترکش میگذرد و ثمره زندگی مشترکش دو فرزند می باشد.

ایرج شکوهی زندگی را برای خود در اسارت در جریان انداخت و دست به کارهای زیادی زد. از نقطه دوزی و گلدوزی با کمترین امکانات تا به قاشقی معروف شدن در اردوگاه...

سرنوشتی که  فراغ را در اردوگاه تکریت۱۶ عراق برایش رقم زد و پر از خاطرات تلخ و غربت و تنهایی و اسارت بود.

داستان این فراغ را از زبان خودش میشنویم.

ساعت۱۲ شب بود که به خط مقدم جهت آماده باش اعزام شدیم.بخاطر اینکه نیرو تازه وارد بودیم حدودا ساعت ۴ صبح بود که از حالت آماده باش درآمدیم وتعدادی نیرو قدیمی تر را جایگزین ما کردند اما در نهایت به خط مقدم بازگشتیم، تپه ۴۰۲ تپه معروفی بود، عراقی ها به ما حمله کردند و در یک تک هلیبوردی قرار گرفتیم و بعد از نبرد سنگین به اسارت دشمن درآمدیم.

 

موقعیت جغرافیایی اردوگاه را برایمان توصیف می کنید؟

تکریت یک اردوگاه دارای تجهیزات نظامی واقع در بیابان های شهر تکریت(خارج از شهر)بودو  اردوگاه تکریت ۱۶ به صورت سوله ای طراحی شده بود. سوله ها با ابعاد ۱۰*۳۰ بدون اتاق بود با تعداد۷۵۰نفر با ۵ سوله که ما در سوله ۵ بودیم. در طول روز دوبار آزادباش داشتیم هر بار به مدت دو ساعت. وسایل سرمایشی که نداشتیم و گرمایشی همان یک پتویی بود که داشتیم.

به یاد دارم دوستم محمد حسین دارابی از بهشهر به علت شکنجه که منجر به بیماری داخلی(اسهال خونی)  شهید شد.

فعالیت فرهنگی در اردوگاه شما چگونه بود؟

متاسفانه به علت عدم وجود کتاب یا قران هیچ گونه فعالیت آموزشی در اردوگاه ما صورت نمیگرفت.

اما بگذارید خاطره ای برایتان بگویم از صنایع دستی که درست میکردم: همه داستان از پاره شدن لباسهای مان شروع شد که نمی توانستیم بدوزیم چون نخ و سوزنی در دسترس نبود،اما پتو داشتیم که من از لای تارپود پتو نخ در می آوردم و چون نخها رنگی بودند خوشم آمد و تصمیمی گرفتم. یک روز یک تکه از این سیم خاردار ها را با دستم نصف کردم و آنقدر بر زمین سائیدم تا صاف و تیز شود بعد با یک میخ یک سمت آن را سوراخ کردم و آن تبدیل به سوزن شد.راستش حوصله ام سر می رفت از بیکاری برای همین  نخ های رنگی را گرفتم و اولین کارم را شروع کردم، اصلا به گلدوزی و سوزن دوزی آشنایی نداشتم و اسم کار اولمان را من و دوستم داراب باوندی نقطه دوزی گذاشتم.آن زمانها بر روی سینه همه اسرا یک تکه پارچه قرار داشت که مشخصات فردی و اسم پدر و پدربزرگ بر رویش نوشته شده بود.ما هم از خودمان شروع کردیم و این مشخصات را به صورت نقطه دوزی انجام دادیم.بعد از خودمان برای دوستم مظفر صفری و چند نفر دیگر هم درست کردیم که وقتی تعداد زیاد شد عراقی ها متوجه شدند و تعجب کردند و از من پرسیدند اینها را با چه چیزی درست میکنم و وقتی هم گفتم از نخ پتو فکر کردند دروغ میگویم و همان اول حسابم را رسیدند. بعد که به آنها نشان دادم به من گفتند خدا لعنتتان کند که هر کاری میکنید. بعد از آن تازه به سراغ سوزن کار رفتند و گفتند: سوزن از کجا تهیه کردی؟گفتم با سیم خاردار.گفتند:چطور؟مگه با سیم خاردار میشود سوزن درست کرد؟گفتم همین الان به من سیم خاردار بدهید تا برایتان درست کنم. در نهایت برایشان انجام دادم و توضیح دادم تا متوجه شدند. هرچند کتک خوردیم ولی عراقی ها خوششان آمد و گفتند برای همه بنویسید،رفتن برای ما خودشان نخ و سوزن آوردند و در نهایت برای تعداد زیادی از دوستان درست کردیم.

یک پارچه سفید هم داشتم که دوستم شهید دارابی که از همشهریان بهشهری بود برایم با خطی خوش خطاطی کرد و من آن را با همان نخ پتو گلدوزی کردم و با آن جلد قران و جانمازی درست کردم که هنوز هم به یادگار دارم.گلدوزی و دوخت این پارچه ها به حدی ریز و ظریف می باشد که انگار با چرخ خیاطی دوخته شده است، هنوز هم دستم به همان صورت دقیق دوخت میکند.

 

 

 

امکانات بهداشتی اردوگاه به چه صورت بود؟

امکانات بهداشتی اردوگاه واقعا بد بود شرایط بدی داشتیم، حمام در ماه یک بار آن هم در حد یک لیف زدن با آب سرد(چه در زمستان و چه در تابستان).

توالت را۴ نفره باهم می رفتیم شب ها هم به خاطر نداشتن توالت گاهی در همان آسایشگاه با پاره کردن پتو، رفع حاجت انجام می گرفت. امکانات بهداشتی واقعا صفر بود.

 

-آیا صلیب سرخ از اردوگاه شما بازدید داشت؟

نه ما جز اسرای مفقود بودیم و صلیب دیده نبودیم.

 

 وضعیت تغذیه وپوشاک چگونه بود؟

روزی دو قرص نان جو که به صورت نان ساندویچی بود . برنج هم برای هرنفر حدود ۲یا۳ قاشق بود و نصف لیوان چای سهمیه ما بود.

وضعیت خوراک به گونه ای بود که اسرا فقط زنده بمانند و بدنشان توانایی نداشته باشد.

پوشاک هم که انقدر در حد ضعیف بود که در زمستان اسرا از سردی به بیماری کلیوی دچار می شدند.

ابزار شکنجه های عراقی ها چه بود؟

شکنجه های روحی و روانی که با کابل برق می دادند، در زمستان ها با ریختن آب سرد و در تابستان با توجه به شدت گرمای هوا با بدن لخت و عریان و غلطاندن روی سنگ ریزه های داغ محوطه اسرا را شکنجه میدادند.

 

-آیا در دوران اسارت صنایع دستی درست می کردید؟

روزهای اول اسارت قاشق نداشتیم .من دوستی به اسم ناصر بهشتی داشتم بچه تهرانپارس بود.گفت: بیا با هم قاشق درست کنیم.لیوان آلمینیومی داشتیم گفتیم با یکی از آن درست کنیم و یک لیوان نگه داریم و دوتایی استفاده کنیم.خلاصه لیوان را با میخی که درست کرده بودم از سیم خاردار آنقدر نقطه نقطه ضربه زدیم تا شکاندیم و به چهار قسمت تقسیم کردیم.شبها این کار را انجام می دادیم.

یک قسمت را بصورت دسته و یک قسمت را به صورت گرد با یه سنگ در چاله ضربه زدیم تا حالت گرفت بعد از آن آنقدر آن را بر زمین کوبیدیم تا تیزی لبه هایش کم شد و واقعا قشنگ شده بود. بعد از آن ۴ تا قاشق دیگر درست کردیم کم کم دوستان دیدن و از ما خواستند تا برای بقیه درست کنیم، شبها کارمان درست کردن قاشق شده بود و در اردوگاه به قاشقی معروف شدیم.عراقی ها دست بچه ها که قاشق دیدند در نهایت باز به من رسیدند و عصبانی شدند که چرا لیوان ها را به قاشق تبدیل کردیم و آنقدر من و ناصر را زدند که واقعا وحشتناک بود.این کتک خوردن واقعا از خاطرم فراموش نمی شود.

این کار قاشق درست کردن هرچند کتک خوردیم و تلخ بود اما به خاطره ای شیرین تبدیل شد.

کار مارا به نقیب خلیل گزارش دادند و مرا خواست، باز مارا کتک زد بچه ها اردوگاه از کتک خوردن ما ناراحت شده بودند و مدام میگفتند بخاطر ما کتک خوردید.عراقی ها آمدند و همه قاشق هایی که درست کرده بودیم را جمع کردند و چند روز قاشق نداشتیم اما بعد از چند روز خودشان برای همه اسرا و اردوگاه قاشق استیل آوردند و در نتیجه کار ما سبب خیر شد و اسرا دیگر به جای دست از قاشق استفاده میکردند.

 

تلخ ترین خاطره شما از اسارت چیست؟

رحلت امام و شهادت یکی از دوستانم به نام محمدحسین دارابی که از هم رزمان دوران خدمت و سربازی در آموزشی و منطقه بوده است برایم تلخ ترین اتفاق های دوران اسارت می باشند. محمد حسین دارابی بسیار مریض بود شب سوم عید سال۶۹ بود که عراقی ها روز اول عید ما را آزاد می گذاشتند و اواخر با حقوقی که داشتیم شیرینی و شکلات می خریدیم.شب موقع خواب من و حسین دارابی و اسماعیلی با هم با یک پتو می خوابیدیم. آن شب محمد حسین دارابی برای ما وصیت کرد و ما گفتیم تو تا حالا مریض بودی وصیت نمی کردی حالا که خوب شدی وصیت میکنی.به ما گفت من اصلا حالم خوب نیست و خوابید. صبح شد و وقتی برپا میزدن باید همه پا میشدند. دیدم همه بلند شدند و این بلند نشد گفتم این بنده خدا خودش مریض میان حالا دوباره لگد میزنن و اینم جون نداره.رفتم صداش کردم و گفتم محمد حسین پاشو خودتو لوس نکن که دیدم تکان نمیخورد و بدنش خشک شده ، چشماشو بستم و این واقعا تلخ ترین لحظه اسارت برای من بود.

 

حاج آقا ابوترابی را در اسارت دیدید؟

نه قسمت نشد تا ایشان را ببینم اما تعریف ایشان را بسیار شنیده ام.بعد از اسارت اما در یک گردهمایی در ورزشگاه وطنی ایشان را دیدم.

در حال حاضر از چه بیماری رنج میبرید؟

جدا از بیماری های روحی و روانی و اعصاب، دهان و دندان، آسم و بیماری های پوستی دارم.

-حرف آخر

از روزهای اسارت صبوری و تحمل سختی و معرفت آموختم.امیدوارم به خانواده های شهدا و آزادگان و ایثارگران توجه شود و یاد و خاطره دوستان آزاده فراموش نشود.

مصاحبه کننده: مائده بابایی

 

 

 

 

 

 

 

 

اضافه کردن دیدگاه جدید