تلخترین روز اسارت

۱۳۹۶/۰۹/۲۱
خاطرات اسارت



علی رغم همه ی شكنجه ها و روزهای تلخ و درد ناك، تلخ ترین روز اسارت از راه رسید و تلخی جانگدازی را بر كام تمامی اسرا چشانید. ای كاش آن روز آفتاب طلوع نمی كرد! از چند روز قبل روزنامه های عراق، خبر بیماری و بستری شدن امام را چاپ می كردند.

 

با شنیدن این اخبار تمام بچه ها در غم و ماتم فرو رفته ، وبسیار نگران حال امام بودند. تنها كاری كه از دست ما بر می آمد، دعا برای امام بود. در نمازها و بعد از نماز برای سلامتی اما، دعا می كردیم. جلسه ی ختم قرآن ، فرستادن صلوات، مجالس دعای كمیل، زیارت عاشورا و دعای توسل، برای سلامتی امام برگزار می شد. بچه ها آنقدر نگران حال اما بودند كه اكثر كلاسها تعطیل شده بود و تنها فكر و ذكرشان این بود تا خبری از چگونگی حال امام به دست آوردند.

تیتر بزرگ روزنامه های عراق در ان ایام اختصاص به بستری شدن امام داشت. بیشترین سوژه و مطالب خود را به امام و آینده ی جمهوری اسلامی اختصاص داده بودند. با شنیدن این حرفها نمكی بر روی جراحتهای دل بچه ها پاشیده می شد كه نگو و نپرس! چون هرگز تصور نمی كردیم به این زودیها امام از جمع ما رخت بر بندد.

صبح روز سیزده خرداد، هنگامی كه برای نماز صبح بیدار شدیم، قبل از اذان و نماز ، آقای «بابانیا»كه پنجاه سال سن داشت و آدم وارسته ای بود رو به من كرد و گفت: « دیشب خواب اما را دیدم » و ادامه داد: « حضرت امام در حالی كه خنده بر لبان مباركش بود، بر روی صندلی نشسته، مرا نگاه می كرد. بی اختیار چشمانم پر از اشك شد و به ایشان گفتم:امام! خیلی پیر و شكسته شدی. در همین حین دیدم كه كمی ناراحت شدند و احساس كردم كه صندلی همراه امام كم كم رو به آسمان حركت كرد و آنقدر بالا رفت كه دیگر او را ندیدم و در آسمان ناپدید شد. »

آقای بابانیا گفت:« نكند خدای نكرده اتفاقی برای امام بیفتد وهمه ما یتیم و بی پدر شویم.» این را گفت و اشكهایش سرازیر شد.

بالاخره صبح روز چهارده خرداد، آن صبح شوم فرا رسید. خبر رحلت جانگداز حضرت امام در سراسر اردوگاه های عراق پیچید و مانند انفجار بمبی ، سراسر دنیا را لرزاند . كوهی از حزن و اندوه را بر قلب دل شكستگان و عاشقان و یاوران خود گذاشت و داغ حسرت دیدار امام بر دل همه ی اسرا تا به ابد حك شد؛ صبحی بسیار حزن انگیز و تلخ بود. با اینكه بچه ها از طریق رادیو و تلویزیون و روزنامه های عراق هبر رحلت امام را شنیده و حتی نگهابانهای عراقی این خبر را تأیید كرده بودند، اما برای بچه ها غیر قابل قبول بود كه امام به راستی از میانشان رفته باشد. بغض گلویشان را می فشرد و دوست داشتند كه در خلوتی ساكت، عقده سالیان دراز اسارت را از دلشان خالی كنند. تعدادی با قرائت قرآن عقده دلشان را خالی می كردند؛ بعضی در كنار سیم خاردار؛ تعدای در گوشه و كنار اردوگاه؛ چند نفری در اسایشگاه و بقیه هم در محوطه ی اردوگاه و در تنهایی به یاد امام بودند .

برنامه های رادیو عراق در اردوگاه كاملاً قطع شده بود. و تعدادی از دوستان كه كنار آسایشگاه نشسته بودیم،نگهبانی را دیدیم كه چهره اش گرفته و در حال قدم زدن بود بالای سر یكی از بچه ها كه سرش را به زانو گرفته بود و شانه هایش دراثر گریه كردن تكان می خورد، ایستاد. چند دقیقه ای به او خیره شدو در نهایت گفت: «قبلاً كه از امام صحبت می كردید و همه چیزتان را از امام می دانستید و از او حمایت می كردید، تصورم این گونه بود كه تنها یك شعار بیش نیست،؛ اما الان درك می كنم و می فهمم كه چقدر امام را دوست دارید.»صدای گریه اردوگاه را پر كرده بود و دیگر كنترل خود را از دست داده بودیم.

در همان روز ، سرگرد عراقی، «مفید» برادران ارشد اردوگاهها را جمع كردو گفت:«می دانم همه ی شما عزادار و ناراحت هستید. در انجام عزاداری هستید؛ ولی باید به تنهایی و هر كس برای خودش عزاداری كند وتجمع اكیداً ممنوع است

در چنین حالتی چه كسی می توانست خد را كنترل كند. لذا در طول چندین شب حتی یك نگهبان هم پشت پنجره ظاهر نشدو آن طور كه شایسته ی حضرت امام بود ،عزاداری كردیم .

بعد از ظهر روز چهارده خرداد كه وارد آسایشگاه شدیم ، عزاداری شروع شد. بعداز اقامه ی نماز نیز مجلس عزاداری و نوحه سرایی ادامه یافت. همه ی بچه ها به نشانه ی عزاداری ، لباسهای تیره پوشیده بودند.

همین كه نام مبارك حضرت امام در مجلس برده می شد، بعضی از بچه ها به عشق او سرهایشان را به زمین می كوبیدند و توانایی تحمل این مصیبت بزرگ را نداشتند. روز بعد،مجلس بزرگی در قاطع شماره سه آسایشگاه بیست و چهار برگزار گردید. در این مجلس ، ابتدا ختم قرآن گرفته شد و در خاتمه ، با مراسم عزاداری و نوحه سرایی، این مراسم به پایان رسید.

چهل روز در عزای امام به سوگ نشسته بودیم.

علی احمدی

یكشنبه ۱۴/۳/۶۸

شب یكشنبه بود كه یكی از نگهبانها خبر را به یكی از همراهان گفت. او تا صبح به هیچ كس نگفت كه چه شنیده است.

آفتاب خاوری كه دمید، گونه های زرد رنگ اسرا، زمینه ی اسارت را غمگین تر نشان داد. ان روز همه در سكوت مرموز و معنا داری فرورفته بودند و غرش دلها، آسمان ابری چشمها را بارانی كرد.

برای اما ، همان گونه كه شایسته ی روح پر شكوهش بود، عزاداری كردیم.

 

* ا 



اصغر احمدی از برازجان

منبع :روایت هجران

 

اضافه کردن دیدگاه جدید