برادران آزاده از کربلای ۴ می‌گویند

۱۳۹۶/۱۰/۰۵
  عباس و حمزه از همان روزهای آغازین جنگ، می‌روند که مرد عمل باشند. عباس که سرباز ۶ ماه خدمت است. سال ۵۹ و در حالی که سرباز نیروی هوایی است در میدان ۱۷ شهریور، با طرفداران بنی‌صدر- رییس جمهور وقت- درگیر می‌شود.

خودش می گوید: فردای سخنرانی، عوامل بنی صدر به سایت نیروی هوایی ایلام حمله کردند که ۱۸ نفر به شهادت رسیدند. با شهادت این عزیزان، اعلام کردند که داوطلب می خواهیم تا بجای شهدا به جنوب بروند و من یکی از داوطلبان بودم که از طریق پدافند نیروی هوایی تهران، وقتی رسیدیم به منطقه، دوم مهر بود، یعنی سومین روزی که جنگ ایران و عراق شروع شده بود.

ادامه می دهد: آن روز من ۱۹ ساله بودم و مجرد، سال ۶۱ منقضی شدم و سوم شهریور ماه همان سال به عنوان نیروی بسیجی دوباره به جبهه ها اعزام شدم. اواخر مهرماه بود که یک هفته مرخصی گرفتم و برای ازدواج به محل آمدم، بعد از آن هم در چند عملیات جنگی حضور داشتم، ضمن اینکه اکثرا نوبت جبهه به نام اخوی می خورد و او کمتر به من اجازه می داد که به جبهه ها بروم. این برنامه ادامه داشت تا سال ۶۵ که برای عملیات کربلای ۴ با هم رفتیم.

و اما حمزه صابری‌فر، ۲۷ ساله است و متأهل، حتی ۴ فرزند هم دارد که کارخانه فرنخ را رها کرده و پس از دیدن آموزش در سال ۶۰ به منطقه میمک اعزام می شود.

از حمزه که می خواهیم مدت حضورش در جبهه ها و عملیات هایی را که شرکت کرده است نام ببرد، کلی فکر می کند، و بعد آنقدر اسم عملیات می برد که از نوشتن آن صرف نظر می کنم، اما می گوید: حدوداً بیش از ۴۰ ماه جبهه دارم.

حمزه چندین مورد نیز در عملیات های مختلف مجروح می شود و تقریباً به هر جای بدنش که نگاه می کنی، اثری از تیر و ترکش دیده می شود. او می گوید: عملیات والفجر ۴ در پنجوین عراق بود که فصیح رامندی، فرمانده گردانمان گفت: گلوله ی آرپی جی کم داریم، غافل از اینکه من گلوله های زیادی از دشمنان به غنیمت گرفته و در یکی از سنگرها جمع آوری کرده بودم. گفتم: غُصه نخور، موشک با من، سریع رفتم و ۱۵ نفر را هم با خود بردم و هر کدام ۲ کیسه موشک به دست گرفته و مقابل فرمانده سبز شدیم.

او که چشم هایش باز مانده بود دستور حرکت داد.

عملیات شروع شده و ما هم داخل منطقه استقرار عراقی ها شده بودیم، شهید اقدم، آرپی جی زن ما بود که تقاضای موشک کرد، دستم را بردم عقب که گلوله را از کیسه برداشته و تحویل دهم، دشمن ما را به رگبار بست، گلوله از دستم رها شد. ۱۰ نفری زخمی شدیم و تعدادی از بچه ها هم شهید و ما نیز تا شب زمین گیر شده و کاری از دستمان بر نمی آمد.

آن شب وضعیت خوبی نداشتیم. به قلی پور که فرمانده دسته ی ما بود گفتم: بیا شبانه که امکانش بیشتر است برگردیم عقب و مجروحین را منتقل کنیم.

قلی پور گفت: من اجازه از فرماندهی ندارم، لذا نمی توانیم عقب نشینی کنیم.

گفتم: آقای قلی پور ما توی دهان دشمن هستیم و اگر بمانیم همه مان تلف خواهیم شد.

گفت: نمی شود، از طرفی من باید دستور داشته باشم تا عقب نشینی کنیم.

من هم اطاعت کردم و تا سپیده صبح در همان مکان ماندیم، سپیده که زد دیدم قلی پور نیست و رفته است تا اوضاع را در خط بررسی کند، من هم از وقت استفاده کردم و به بچه ها گفتم آماده باشید که برگردیم عقب.

بعضی ها گفتند: آخر فرمانده مان که نیست، چطور و با کدام دستور برگردیم. من هم گفتم: در نبود فرمانده من فرمانده هستم و لذا باید حرکت کنیم به عقب و هر کس نیاید، اگر بلایی به سرش بیاید، خودش مقصر است.

بچه هایی که شهید شده بودند را جمع کردیم، مجروحین هم آماده شدند، به سمت منطقه خودی حرکت کردیم، من که سردم بود، کلاه یکی از عراقی ها را به سر گذاشتم و دستم هم که زخمی شده بود، باندپیچی کرده بودم. مسیر طولانی را طی کردیم، در حالی که از دل عراقی ها می گذشتیم و جالب بود در تمام مسیر آنها فکر می کردند من عراقی هستم و نیروهای ایرانی را اسیر می برم.

آخرهای راه بود که عراقی ها متوجه شدند ما ایرانی و به سمت خاک ایران در حرکت هستیم، اما تا عراقی ها سرو صدا کرده و آماده حمله به ما شوند، ما داخل شیارها شده و از دسترس آنها دور شدیم.

مجرومیت شما چگونه بود؟

من از ناحیه دست راست و بر اثر تیر مستقیم دشمن مجروح شده بودم که پس از رسیدن به نیروهای خودی، به بیمارستان اهواز منتقل شدم، آنجا دکترها که وضع عفونی شدید دستم را دیدند، گفتند باید دستم از مچ قطع شود، اما من اجازه ندادم و اهل خانواده هم هر کاری کردند، من قبول نمی کردم.

۱۵ روز از این ماجرا گذشته بود که یک شب خواب عجیبی دیدم، صبح سپیده که زد گفتم اخوی مرا صدا کنید، اخوی ام که آمد خوشحال بود و فکر می کرد من می خواهم اعلام کنم که دستم را عمل کرده و از مچ قطع کنند.

گفتم: نه، برویم تهران، تا دکترهای دیگری دستم را ببینند و من مطمئن هستم که نیازی به قطع دستم نیست.

ساعت ۲ بعد ازظهر بود که رفتیم بیمارستان نور افشار تهران تا دکتری به نام فرزامی مرا معاینه کند، به دفتر دکتر که رسیدیم، هوا خیلی سرد بود و منشی دکتر گفت: وقت تمام شده و آقای دکتر خسته هستند باید بروند، ولی ما ایستادیم و مرتب اصرار می کردیم که دکتر ما را ببیند.

در همین حال بودیم که دکتر در حالی که داشت کت اش را می پوشید از در مطب بیرون آمد و ما هم به طرف دکتر رفتیم. دکتر خطاب به پرستار گفت: چرا راه ندادی بیایند تو، اینها دست و پایشان را برای ما می دهند و دارند توی جبهه ها جانفشانی کرده و از نوامیس ما دفاع می کنند، چرا راه نمی دهی؟

خلاصه ما وارد شدیم و ماجرا را برای دکتر گفتیم، او هم معاینه ی مختصری کرد و گفت: مگر اینجا قسالخانه است که دست تو را قطع کنیم، دست تو چیزی نشده است و خیلی زود خوب خواهد شد. و بعد هم فقط چند کپسول به من داده و گفت: اینها را بخوری خوب می شوی و نیاز به عمل و قطع دست تو هم نیست و هر کجا هم که می خواهی بروی، برو. ما هم که از خدا فقط همین را می خواستیم، از مطب دکتر که درآمدم به قصد حضور در عملیات خیبر، آماده شده و به جبهه ها رفتم.

فکر می کنم یک ماهی از این ماجرا گذشت و رفتم دکتر محل مان و عکسی از دستم گرفته شد و دکتر گفت: دست تو کاملاً خوب شده است و هیچ مشکلی هم نداری.

اما نگفتی در خواب چه دیدی؟

اشگ اش جاری شده و می گوید: آن شب که خواب دیدم، بهترین شب زندگی ام بود، همین!

حمزه که این خاطره را تعریف می کند، عباس هم چیزی به یادش می آید و می گوید:

سال ۶۱ بود که من در خواب دیدم، عملیات کرده و با دشمن درگیر شده ایم، پس از درگیری و جنگ و ستیز بسیار، ما که ۱۳ نفر بودیم به اسارت عراقی ها درآمده و به سمت عراق حرکتمان دادند، در حالی که من نفر آخر بودم.

به عراقی ها گفتم: بیایید از ما ۲ نفر که برادریم یکی را رها کنید. سرباز عراقی گفت: چرا؟ گفتم: آخه ما یک پدر پیری داریم که باید کمکش باشیم و او به تنهایی نمی تواند کارها را انجام دهد. اما هر چه من می گفتم او توجه نمی کرد تا اینکه به رودخانه ای رسیدیم که من از فرصت استفاده کرده و خود را زدم به آب و از دست عراقی ها فرار کردم و در سال ۶۵ و در بیداری دقیقاً این اتفاق افتاد.

می شود توضیح بیشتری بدهید و اینکه چگونه این اتفاق افتاد؟

عملیات کربلای ۴ بود، گروهان ما مأمور شد که خط اروند را در مقابل رود کارون بشکند، اینانلو یکی از آرپی جی زن های خوب گروهان ما بود که من و او مأمور انهدام یکی از آرپی جی زن های عراقی شدیم که مرتب بر روی ما گلوله می ریخت.

عملیات لو رفته بود، همه چیز به هم ریخته، سرعت آب هم زیاد شده بود و اگر ما داخل می شدیم، شاید در آب غرق می شدیم، در همین حال آقای محسن درگاهی، فرمانده گروهان ما آمد و گفت: دست نگهدارید تا ببینم چکار باید بکنیم. آقای اینانلو سابقه جبهه و تجربه ی بیشتری نسبت به درگاهی داشت، فرمانده هم آمد و با او مشورت کرد که به آب بزنیم یا خیر؟

اینانلو با ورود به آب مخالف بود و می گفت: اگر بچه ها به آب بزنند همه شهید خواهند شد، درگاهی هم پذیرفت و به بچه ها گفت: برویم به داخل کشتی ای که در کنار ساحل به گل نشسته بود، تا وضعیت منطقه آرام شده و امکان ورود به آب و ادامه عملیات فراهم شود. وارد کشتی که شدیم یک لحظه به دلم برات شد و رفتم زیر کشتی در فضایی که جای خمپاره بود و مخفی شدم، در همین حال خمپاره دشمن افتاد داخل آب و بچه ها همه زخمی و بعضی هم شهید شدند.

من که از ناحیه ی پا زخمی شده بودم از آب آمدم بیرون و دیدم داود نوری دارد شهادتین را می خواند. گفتم چکار می کنی؟ گفت دارم شهید می شوم.

نگاه کردم، دیدم هیچ کجای بدنش زخمی نیست و یا خون از بدنش بیرون نمی آید، نوری داخل لباس غواصی بود، سرش را گذاشتم روی زانوهایم و او در حالی که با خدایش راز و نیاز می کرد، دعوت حق را لبیک گفت.

از آب که بیرون آمدیم، همه زخمی بودیم و به ناچار ما را به عقب برگردانده و گفتند شما نمی توانید در عملیات شرکت کنید. ساختمانی کنار اروند بود، رفتیم و در داخل آن مستقر شدیم تا صبح شده و امکان انتقال ما به پشت جبهه فراهم شود.

داخل ساختمانی شدم که صبح وقتی از آن خارج شدیم، دقیقاً شبیه آبکش شده بود، آن شب تا صبح، آنقدر عراقی ها با چهار لول ساختمان را زدند که تا روزها صدای سفیر گلوله ها در گوشهایمان طنین انداز بود و فردا صبح با یک خودرو ما را به اهواز منتقل کردند.

شما چطور شد که در عملیات کربلای ۴ با اخوی هر دو جبهه بودید؟

ما تقریباً با توجه به نیاز خانواده، تلاش می کردیم نوبتی به جبهه ها برویم. بنابراین سال ۶۴ نوبت حمزه بود و  سال ۶۵ نوبت من، که من از اوایل سال ۶۵ اعزام شدم و تقریباً برج ۷ بود که بوی عملیات می آمد، اخوی گفت: من هم می خواهم در این عملیات شرکت کنم.

گفتم: نه، اگر تو هم بیایی کارهای خانواده را چه کسی انجام دهد؟

بحث که زیاد کردیم، دیدم اشک های حمزه جاری شد، راستش دلم سوخت، رفتم استخاره باز کردم، سوره یوسف آمد و آنجایی که می فرماید: ابراهیم را کی نجات داد؟ به اخوی گفتم: باشد، تو هم بیا، توکل می کنیم به خدا و اینطوری شد که در عملیات کربلای ۴ با هم در منطقه حضور داشتیم.

خوب، آقا حمزه، شما توضیح بدهید چگونه شد که پدر راضی شد؟

معمولاً پدر راضی نمی شد که ما با هم جبهه باشیم، اما وقتی اصرار مرا دید قبول کرد، به طوری که روزی که قرار بود فردایش اعزام شویم، رفت یک گوساله دو ساله اش را آورد و برای ما قربانی کرد و شب با تهیه ی غذا، رزمندگان را میهمان کرد.

عملیات کربلای ۴ چطور بود؟

ما پس از رضایت پدر به منطقه رفتیم تا در عملیات کربلای ۴ که تبلیغات زیادی هم برایش شده بود شرکت کنیم، عملیات عجیبی بود و علی رغم اینکه لو رفته بود، اما همه ی بچه ها مشتاق بودند که عملیات انجام شود، منطقه عملیاتی، صحرای محشر بود، دشمن که متوجه عملیات ما شده بود، از زمین و هوا حمله کرده و آتش بود که به روی بچه ها می ریخت.

این عملیات، عملیات آبی، خاکی بود و بچه ها که غواص بودند، همه به آب زده و به سمت خط دشمن پیشروی می کردند.

ما داخل آب بودیم و کاملاً در تیررس گلوله های مستقیم دشمن، تقریباً ۳۰-۴۰ متری مانده بود که به دشمن برسیم، آنها با اسلحه های پیشرفته خود، مستقیم بچه ها را مورد هدف قرار می دادند، آب اروند هم جریان تندی داشت و بچه ها به وسیله یک تکه طناب همدیگر را گرفته بودند، تا جریان آب آنها را نبرد.

دم دمای صبح بود، به طرف دشمن می رفتیم، یک لحظه احساس کردم دارم در داخل آب فرو می روم. اول فکر کردم شاید خسته شده ام، کمی سرعت شتابم را زیاد کردم، اما احساس کردم پاهایم تکان نمی خورد، تصمیم گرفتم به پشت شده و بر روی آب استراحت کوتاهی کرده، سپس حرکت کنم، آمدم که بر روی آب چرخی بزنم و به پشت برگردم، دیدم پایم تکان نمی خورد، دقت که کردم دیدم شهید سید علی حسینی پاهایم را گرفته و می گوید: برگرد عقب، جلو خطری است.

گفتم: چطور برگردم عقب، در حالی که بچه ها در تیررس دشمن قرار گرفته و دارند جان می دهند؟

من دست راست و پایم تیر خورده بود و یکی از دستهایم هم از کار افتاده بود، با دست دیگرم، فین یکی از پاهایم را درآوردم و به حسینی گفتم فین دیگرم را در بیاورد تا من بتوانم به طرف خط دشمن بروم و تیرباری که بچه های ما را مورد هدف قرار داده بود را از کار بیاندازم.

کمی به جلو رفته و از موانع دشمن خارج شدم، ولی نتوانستم کار خاصی انجام بدهم و این در حالی بود که نه راه پیش داشتم و نه راه پس. به پایین رود که نگاه کردم دیدم از داخل آب بخار بلند می شود، کمی که بیشتر دقت کردم دیدم بعضی از بچه های رزمنده که زخمی و زمینگیر شده اند، آنجا هستند.

آنجا چند نفر بودید و چکار می کردید؟

ما جمعاً ۷ نفر بودیم و دیگر مطمئن شده بودیم که اسیر خواهیم شد. اما در همین حال دیدم که از دور قایقی به کمک ما می آید، بر روی قایق پرچم ایران بود و ما کلی خوشحال شدیم، اما همینکه قایق به ما رسید، سکاندار آن جلوی قایق را بلند کرده و با سرعت به سمت ما آمد و آب را به تلاطم انداخت، به طوری که ما به ساحل افتادیم، اما در همین لحظه عراقی ها، آنقدر به طرف آن قایق شلیک کردند که قایق با سکاندارش آبکش شده و تنها سرنشین قایق که اسفندیار حجتی پور بود از قایق به طرف ما پرید بیرون و خود را نجات داد.

از طرفی وقتی عراقی ها متوجه حضور ما شدند، محل حضور ما را به آتش بستند و در یک لحظه نزدیک به ۵۰ نارنجک به سمت ما پرتاب کردند. به طوری که ما قیامت را جلوی چشمهایمان تجسم می کردیم که در همین لحظات عراقی ها بالای سر ما آمده و دستهایمان را بستند و به اسارت بردند.

قبل از اسارت، چه برداشتی از اسیر شدن داشتی؟

از آنجایی که به دفعات ما خودمان عراقی ها را اسیر کرده و به پشت جبهه منتقل کرده بودیم، برداشتم این بود که آنها هم مثل ما، به ما آب و غذا می دهند و به زخمیهایمان رسیدگی می کنند، در حالی که وقتی ما اسیر شده و آماده حرکت بودیم، یکی از عراقی ها آنچنان چکی به صورت فرجی، یکی از رزمندگان زد که او چند دور چرخید و با دستهای بسته به زمین افتاد.

لحظات اولیه اسارت را بخاطر داری؟

قبل از اینکه ما را سوار ماشین کرده و منتقل کنند، چشمهایمان را می بستند، اما نوبت من که شد، کاری کردم که بعد از بستن چشمهایم می توانستم از زیر چشم بند همه چیز را ببینم. لذا از آنجا ما را گرسنه و تشنه به طرف بصره منتقل کردند که ۱۵ روز در آنجا مستقر بودیم، روزی که ما را از ماشین پیاده کردند، در مکانی مستقر شدیم که مملو از خبرنگار، عکاس و فیلمبردار بود، ما را نشاندند و حسابی عکس و فیلم گرفتند که بعداً متوجه شدیم صدام کلی تبلیغ کرده بود که ما فتح بزرگی را انجام داده و از این طریق خواسته بود، شکست هایش را پوشش دهد که خوشحالم موفق نشد.

عباس آقای شما وقتی که مجروح و به اهواز منتقل شدید، پیگیر نشدی که اخوی چه شد و کجاست؟

چون رزمندگان در حال عملیات بودند، نمی دانستم وضعیت برادرم چگونه است. اما در استادیوم تختی اهواز که بودیم، مجروحین زیادی می آوردند که همه اش در بین آنها به دنبال اخوی می گشتم، ولی نه خودش بود و نه کسی از او خبری داشت.

من حدود ۱۳ روزی اهواز بودم و وقتی که نگرانی ام زیاد شد تصمیم گرفتم با عبدالهی از بیمارستان فرار کنیم که شبانه از دیوار بیمارستان بیرون پریده و به مقر گردان در شوشتر رفتیم. داخل سوله ی گردان حضرت رسول(ص) حدود ۲۰-۳۰ نفری بیشتر نبودند، گفتیم بقیه کو، گفتند: بقیه ای وجود ندارد، پیگیری بیشتری که کردم معلوم شد آخرین بار اخوی را داخل آب دیده بودند که زخمی شده است. از آنجا رفتم اهواز، تعدادی شهدای مجهول الهویه آورده بودند که داخل آنها اخوی را پیدا نکردم، رفتم شیراز و تبریز و آنجاها را هم گشتم ولی پیدا نکردم. نگرانی ما هر روز بیشتر می شد و هیچ خبری هم از اخوی نداشتیم تا اینکه سال ۶۶ بود که توی محل آمدند و گفتند که عکس اسرا را آورده اند، بیا ببین، من هم بلافاصله رفتم و دیدم یک عکس که از روزنامه ای جدا کرده اند را سردر مسجد چسبانیده اند و همه ی اهالی هم جمع شده و دارند آنرا تماشا می کنند، به عکس که دقت کردم دیدم حمزه هم در جمع افراد داخل عکس هست، که کلی خوشحال شدم و پیغام را به خانواده رساندم.

بعد از دیدن عکس چکار کردی؟

برای اینکه عکس از بین نرود، از سردر مسجد جدا کرده و بردم از رویش چند تا چاپ کردم و بعد هم اصل عکس را به هلال احمر دادیم تا برای شناسایی آنها اقدام شود.

عکسی که دیدی از کجا آمده بود؟

روزهای بعد از اسارت حمزه و دوستانش، پسر عمویمان درکرکوک عراق بوده که روزنامه ای را در سنگرهای عراق پیدا می کند که روی آن این عکس چاپ شده بود، او هم افراد توی عکس را شناخته و روزنامه را با خود آورده بود توی محل.
در طول این مدت پدرتان از حمزه نمی پرسید؟

چرا، چندین بار پیگیر شد، اما هر دفعه که می پرسید حمزه را چه کرده ای؟ می گفتم، حمزه را ماهی ها خوردند، به همین سادگی.

از طریق هلال احمر و یا صلیب سرخ، تا زمان آزادی حمزه، خبری دریافت کرده بودید؟

البته پیگیری زیاد کردیم، اما متأسفانه هیچ خبری مبنی بر اسارت حمزه نداشتیم، اما در مجموع به دل مان افتاده بود که ایشان زنده و در اسارت می باشد، لذا همیشه منتظر بودیم که از برادرم خبری برسد.

آقا حمزه، شما از بصره بگویید و آن زمانی که شما را وارد این شهر کردند؟

بصره برایم خیلی تلخ بود و هیچ وقت فراموش نمی کنم، در واقع اگر حضرت زینب(س) شام را فراموش کرد، من هم بصره را فراموش می کنم ( و اشک امانش نمی دهد).

ما بچه که بودیم در مساجد و هیأت ها شنیده بودیم که چه بلایی بر سر زینب در شام آورده بودند ولی هیچگاه ندیده بودم، تا اینکه آن روز پس از اسارت وارد بصره شدیم. بعد از ۵-۶ روزی که ما را به بصره منتقل کرده بودند، دستهایمان را از پشت بسته و هر ۶ نفر را داخل یک خودرو سوار کردند، به طوری که به تعداد ۲ برابر ما از سربازهای عراقی داخل ماشینها گذاشته بودند که مراقب باشند تا ما احیاناً فرار نکنیم و اینکه خودی نشان دهند. سپس شروع کردند به گرداندن ما در سطح شهر در حالی که از قبل اعلام شده بود و مردم هم در خیابانها تجمع کرده بودند.

در مسیرهایی که ما را می بردند، آنقدر مردم بصره به سر و صورت ما آب و دهان و کثافات ریختند که ما از اینکه به چهره ی یکدیگر نگاه کنیم خجالت می کشیدیم و از طرفی هم دستهایمان بسته بود و قادر به هیچکاری نبودیم.

علاوه بر این حرکت، مردم با پاره آجر و سنگ و هر چیزی که به دستشان می رسید ما را مورد ضرب و شتم قرار می دادند و حرفهای رکیک که بماند.

و این صحنه ها و خیلی چیزهایی که نمی توان گفت، صحنه های سخت و تلخی بود که هیچگاه از ذهنم دور نمی شود، به عبارتی اسارت برای من فقط همین ۳-۴ ساعتی بود که در بصره بودیم.

بعد از اینکه شما را در سطح شهر گرداندند، چکار کردند؟

از شهر که درآمدیم در اطراف بصره، مقابل سالنی ماشینها توقف کردند و آنهایی که سالم بودند، پریدند پایین و آنها هم که زخمی و مجروح بودند را از بالای ماشین پرت کردند زمین، بطوری که وضعیت مجروحیت آنها بدتر از قبل شد و در مجموع بچه هایی که سالم بودند، زیر بازوی زخمی را گرفته و همه را داخل آن سالن ریختند و سالنی که هیچگونه امکاناتی نداشت و بچه ها بدون آب و غذا و در وضعیت رقت باری شب را گذراندند.

یک شب داخل همین سالن، یکی از رزمندگان را دیدم که از ناحیه شکم مجروح شده و وضعیت خیلی بدی دارد و در حال جان دادن می باشد. در کنار او جوان دیگری را به نام مجتبی شاهچراغی که بچه اصفهان بود دیدم که خیلی برای او بی تابی می کرد و می رفت و سر او را بر بالین می گرفت و دلداری می داد، من هم که بی تابی او را شدید دیدم، می رفتم و می آوردم او را کناری که سربازهای عراقی متوجه او نشوند و می پرسیدم که چرا شما اینقدر بی تابی می کنید، در حالی که او هم مثل همه ی ما مجروح است و اگر از دنیا برود هم شهید است و سعادت نصیبش می شود. اما او باز هم برمی گشت به طرف آن رزمنده و سرانجام هم دیدم که آن مجروح در حالی که سرش بر روی زانوی مجتبی بود، شهید شد. با شهادت آن رزمنده، داد ایشان به آسمان رسیده و بی تابی اش بسیار شدت گرفت، رفتیم به طرف او و از زمین بلند کرده و ماجرا را پرسیدیم، گفت: او برادرم بود و مادرمان او را به من سپرده بود، حالا اگر روزی به نزدشان بروم چه بگویم؟

شما چه مدت در اسارت بودید و آیا در طول این مدت از خانواده خبری هم داشتید؟

من ۴۴ ماه اسیر بودم و طی این مدت، بدلیل اینکه مفقودالاثر بودیم خانواده که نمی توانستند با ما ارتباط داشته باشند و ما هم اگر نامه ای می نوشتیم اصلاً تحویل نمی گرفتند و می گفتند: شما که زنده نیستید تا نامه نوشته و ارسال کنید، بنابراین هیچ خبری هم طی این مدت از خانواده نداشتم.

دل ات برای خانواده تنگ هم می شد؟

کار از دلتنگی گذشته بود، گاهی وقت ها آدم دیوانه می شد، روزگار سختی بود ولی خوب الحمدالله که گذشت و امروز قطعاً قدر آزادی ای را که دارم بیشتر می دانم و خدا را شاکرم که نعمت سلامتی و آزادی را به من داده است.

خانواده از آزادی شما بعد از اسارت چگونه مطلع شد؟

از مرز عراق که گذشتیم ما را از اتوبوسها پیاده کرده و سوار اتوبوسهای ایران شدیم. داخل اتوبوس یک پلیسی بود که پیاده شد و با من احوالپرسی کرد و گفت: شما از بچه های شریف آباد هستید؟

گفتم: بله. گفت: از بستگانت چه کسی را می شناسی که تلفنش را بدهی و زنگ بزنم تا خبر آزادی ات را بدهم؟ گفتم: همه را می شناسم، اما از آنها تلفن ندارم.

پلیس که دید من شماره تلفنی به یاد ندارم که در اختیار او قرار بدهم، با توجه به اینکه شریف آبادی ها را می شناخت به یکی از آنها زنگ زده و گفته بود برود به پدر من خبر بدهد که حمزه الآن از مرز وارد ایران شد و منتظرش باشند.

او به حاج علی عبدالهی در شریف آباد قزوین زنگ می زند و او هم ساعت ۲ نصف شب می رود در منزل ما که پدرم آنجا بوده است و به او خبر را می دهد.

خبر را که می دهد، عکس العمل پدرتان چه بوده است؟

بعدها پدر تعریف کرد که: وقتی حاج علی عبدالهی نیمه های شب آمد و گفت: حمزه از مرز عراق وارد ایران شده است، داشتم شوکه می شدم و به او گفتم آهسته بگو که بچه ها فعلاً متوجه نشوند و من از خانه زدم بیرون که بروم و به مادرت اطلاع بدهم. پدر قسم می خورد که وقتی وارد کوچه شدم از شوق و اشتیاقی که داشتم شاید حدود یکصد بار به زمین خوردم، به طوری که همه ی دست و پاهام زخمی و لباسهایم پاره شده بود و چندین بار هم کوچه را رفتم و آمدم، اما خانه ی خودمان را پیدا نکردم. رفت و آمدم حدود ۲ ساعتی طول کشید و سرانجام که خانه ی خودمان را پیدا نکردم، برگشتم به خانه شما و دست و صورتم را شسته و تا صبح صبر کردم. صبح که شد انگار همه منتظر خبر بودند که من هم به آنها گفتم: حمزه اسیر بوده، آزاد شده و الآن هم وارد ایران شده است.

وارد قزوین که شدید و خانواده را دیدید چه حسی داشتید؟

انگار همه ی دنیا را به من داده بودند، ورودمان در محوطه ی سپاه پاسداران بود، آنجا هم همه ی اهل خانواده آمده بودند و همه ی آنها را دیدم، اما در بین همه ی آنهایی که آمدند، هر چه نگاه کردم، پدرم را ندیدم، یک لحظه فکر کردم شاید ایشان فوت کرده و نمی خواهند به من بگویند، وقتی از عباس پرسیدم، پدر را نشان داد که در گوشه ای ایستاده و دارد مرا تماشا می کند، پدر طی مدتی که من اسیر بودم، آنقدر پیر شده و همه ی موهایش سفید شده بود که اصلاً قابل تشخیص نبود.

بهترین روزهای زندگی ات را چه روزهایی می دانی؟

من وقتی از اسارت برگشتم ۳۶ سال داشتم و این۱۰ سال  بهترین روزهای زندگی ام بود و آن هم سال هایی که در جبهه ها و اسارت بودم که اگر از همین ۱۰ سال یک سال و از یک سال یک ماه و از یک ماه یک روز و از یک روز اگر خداوند بزرگ یک ساعتش را قبول بکند، من هیچ غمی ندارم و بقیه اش پیشکش.
 
*ج/ایثار

اضافه کردن دیدگاه جدید