از حمله بعثی‌ها به صفوف نماز اسرا تا نوشيدن آب چاله‌هاي باغچه

۱۳۹۶/۰۷/۰۵

امیر خجسته نماینده مردم همدان و فامنین در مجلس شورای اسلامی که خود از آزاده‌های دوران دفاع مقدس است، خاطرات بی‌شماری از روزهای سخت اسارت دارد که همزمان با ایام دفاع مقدس یکی از این خاطرات را بیان کرد.

« عراقی‌ها هر روز عده‌ای را برای شکنجه می‌بردند و این برنامه‌ها ادامه داشت تا آنکه یک روزپنج نفر را به بهانه مذاکره به فرمانده اردوگاه به زندان بردند و تحت شکنجه قرار دادند.

بچه‌ها تصمیم گرفتند به عنوان اعتراض شب سوم محرم زمزمه عزاداری را بالا برده و اعتصاب غذا کنند و عراقی‌ها سعی کردند با ضرب و شتم ممانعت کنند اما چون موفق نشدند درهای آسایشگاه را بستند که این اعتصاب هفت روز طول کشید و عراقی‌ها هم هیچ عکس‌العملی از خود نشان نمی‌دادند.

بچه‌ها مقداری آب و نان خشک ذخیره کرده بودند، لذا با برنامه جیره‌بندی چند روزی را سپری کردند و فریاد (یا حسین، الله اکبر و الموت لصدام) فضای اردوگاه از هر آسایشگاهی طنین‌انداز می‌شد، به طوری که همه اسرا گرسنگی و تشنگی را از یاد برده بودند و به عاقبت کار هم نمی‌اندیشیدند؛ ما ضمن مشورت با دوستان، بنا شد درب آسایشگاه را هر طور شده باز کنیم تا به دیگر دوستان که در آسایشگاه‌ها از تشنگی ناتوان شده‌اند،کمک کنیم.

 بر این اساس به وسیله یک تکه تیغه اره آهن‌بر، سوهان و ناخن‌گیر چند نفر از بچه‌ها شروع به بریدن میله‌های یکی از پنجره‌ها کرده و چند شاخه از میله‌ها را بریدند و با شکستن قفل آسایشگاه به داخل محوطه آمدند که در این میان نگهبانان از ترس، حتی در محوطه اردوگاه نیز گشت نمی‌زدند ولی از پشت بام‌ها همه چیز را تحت کنترل داشتند؛ بچه‌ها شجاعانه می‌گفتند «مسئولان ما را آزاد کنید» و با ذکر صلوات بلند، مرگ بر آمریکا، الموت لصدام شعار می‌دادند.

فرمانده اردوگاه گفت اینجا عراق است و فرمانده این مملکت صدام است، پس علیه صدام شعار ندهید، اما این تنها حربه ما علیه دشمن بود، شعاری که بدن آن‌ها را به لرزه می‌انداخت؛ با وجود همه ممانعت‌ها به آسایشگاه‌های دیگر مقداری کمک کردیم؛ جمعیت ۱۲۰۰ نفری اردوگاه موصل ۲ غیر قابل کنترل شده بود اما به هر حال طی این مدت ضعف و ناتوانی بر عده‌ای مستولی شده و از طرفی صدای ناله و فریاد مسئولان آسایشگاه که در زیر شکنجه بودند، از طبقه دوم شنیده می‌شد.

فرمانده عراقی پیوسته اعلام می‌کرد «به داخل آسایشگاه بروید» ولی ما توجهی به آنها نمی‌کردیم و می‌گفتیم تا خواسته‌های ما عملی نشود کسی داخل نخواهد رفت؛ روز هفتم که مصادف با ۸ آذرماه سال ۱۳۶۱ بچه‌ها به محوطه حمله‌ور شدند؛ شیرهای آب محوطه بسته بود و شب قبل باران باریده و مقداری آب در چاله‌های باغچه مانده بود، که همه از فرط تشنگی لب بر آن گذاشته و می‌نوشیدند و بسیاری از افراد از شدت گرسنگی علف‌های داخل باغچه اردوگاه را می‌خوردند.

نماز جماعت ظهر با حضور همه اسرا در محوطه اردوگاه اقامه شد و مکبر آن کودکی ۱۰ ساله به نام علیرضا بود که با پدرش اسیر شده بود، سکوتی مرگبار اردوگاه را فرا گرفته بود و ما غافل بودیم که توطئه‌ای پشت پرده است، ناگهان یک سرهنگ عراقی به همراه گروهی از «جیش الوحوش» با چماغ، نبشی، کابل و باتوم به صفوف ما حمله‌ور شدند، مکبر ۱۰ ساله اسیر را با خشم به میان جمعیت پرتاب کردند و با حرکات رزمی، ضربات سنگین بر جماعت نمازگزار فرود می‌آوردند و بقیه افسران بعثی هم اسلحه‌ها را آماده کرده بودند و تیربارهای ژشت بام را نیز بالای ساختمان روی بچه‌ها نشانه گرفته بودند.

نیروهای ضد شورش عراقی دیوانه‌وار از روی سیم خاردارها پشتک می‌زدند، عراقی‌ها حالت طبیعی نداشتند به طوری که شروع به کتک زدن بچه‌ها کردند و دستور داشتند تعدادی را بکشند که ما بدون سلاح و علیرغم ضعف بدنی ناشی از عدم نوشیدن آب و خوردن غذا با آنها درگیر شده و از خود دفاع می‌کردیم».

 

*ج/فارس

اضافه کردن دیدگاه جدید