اخبار نشریات منافقین را برعکس می‌کردیم تا خبر درست را بدانیم!

۱۳۹۸/۰۹/۰۵
آزاده محمد اخگری در گفتگو با پیام آزادگان:

آزاده سرافراز محمد اخگری متولد محله دولاب تهران است. در سال ۶۳ به مناطق عملیاتی اعزام می‌شود و در سال ۶۴  در سن ۲۰ سالگی در عملیات والفجر ۹ در منطقه چوارته به اسارت نیروهای بعثی درمی آید. او که به عنوان سرباز از لشگر ۷۷ خراسان به منطقه اعزام شده بود، پس از حدود ۵ سال اسارت، به میهن اسلامی باز می‌گردد. اخگری حدود ۳ سال از دوران اسارت را در کمپ ۱۰ رمادی و حدود یکسال و نیم را در کمپ ۱۷ گذرانده است.

مصاحبه کوتاهی را با این آزاده سرافراز انجام دادیم که شما را به خواندن آن دعوت می کنیم:

  • به عنوان سوال اول بفرمایید آیا در دوران اسارت، از بین اسرا کسی هم به شهادت رسید؟
  • بله ما شهدای اسارت زیاد داشتیم. حدود ۴،۵ نفر بودند. به عنوان مثال شهید بادلی، یکی از آنها بودند.

 

  • شما در اردوگاه اخبار را چطور پیگیری می کردید؟ آیا رادیو داشتید؟
  • خیر؛ در اردوگاه ما رادیو وجود نداشت. ما اخبار را از طریق تلویزیون عراق متوجه می شدیم. همینطور نشریه مجاهد متعلق به سازمان مجاهدین خلق بود که هفتگی بین ما توزیع می کردند و ما اخبار آن نشریه را برعکس می کردیم و حدس می زدیم که احتمالا فلان اتفاق افتاده است. عصبانیت آنها در نوشته هایشان نشان می‌داد که اتفاقات مثبتی در ایران افتاده است.

 

  • آیا منافقین به اردوگاه شما هم آمدند و جذب نیرو هم داشتند؟
  • بله آمدند و تعدادی هم از اردوگاه ما جذب کردند اما اکثریت آنها برگشتند. بعضی ها واقعا به این نیت می رفتند که از زندان به نوعی فرار کند و اوضاعشان بهتر شود اما بعد دیدند که نه اینها را برده اند که بجنگند و به همین دلیل هم اکثرا برمی گشتند و تعداد خیلی کمی ماندند.

 

  • در دوران اسارت وقت خودتان را چگونه می‌گذراندید؟
  • من یادم هست یک معلم قرآن داشتیم و برای ما تجوید می گفت. من اینها را می‌نوشتم و یک جزوه تجوید برای خودم درست کردم. حتی یک روحانی داشتیم که برای ما منطق مظفر می گفت و ذهنی بسیار قوی داشت و من منطق مظفر را هم جزوه کردم. البته اینها را بعدا گم کردم و همیشه حسرت آن را می خورم. در زندان به ندرت وقت بچه ها تلف می شد. ما توانستیم بعضی از آیات و سوره های قرآن را حفظ کنیم. مثلا خودم حدود ۴ جزء آخر قرآن، زیارت عاشورا، دعای سمات، دعای کمیل و... را حفظ کردم.

 

  • خاطرات کوتاهی اگر از دوران اسارت دارید بفرمایید.
  • یادم هست زمانی که ابتدای اسارت در بازداشتگاه کوچکی بودیم، یک سرباز عراقی در محوطه بازداشتگاه روی زمین افتاده بود. به نظر می رسید غش کرده است. زندانبانی داشتیم به اسم واصف که  ما به او می گفتیم «تخمه کدو»! دیدیم که واصف درب بازداشتگاه را باز کرد و به سرباز عراقی گفت «یالله روح داخل»(زود برو داخل). این سرباز عراقی گفت: «لا لا. کلهم مجوس». ما گفتیم «لا. انا مسلم. کل مسلم». این را انداختند پیش ما. خیلی با اکراه صحبت می کرد. گفت من اسمم باسم هست و اهل کربلا هستم. موقع اذان مغرب که شد آقای کولیوند برای نماز ایستاد و ما هم به ایشان اقتدا کردیم. دیدیم یکهو این سرباز عراقی هم ایستاد کنار ما تا نماز بخواند. نماز که تمام شد گفت بنشینید. توضیح داد که من امام خمینی و مصطفی خمینی را دیده ام. خمینی نور چشم من است. بعد فهمیدیم او با یک افسر عراقی دعوا کرده و سرپیچی کرده و او را بازداشت کرده اند. بنده خدا مرض صرع هم داشت. یک شب پیش ما بود و بعد بردندش.

 

  • خاطره دیگر هم اینکه اردیبهشت ماه سال ۶۴ بود و مصادف بود با اول ماه رمضان. ما هم با چندتا از بچه ها نیت کردیم که روزه بگیریم. فردای آن روز سحری را در آسایشگاه به یک نحوی خوردیم و فردا ظهرش وقتی ناهار برایمان آوردند ما ناهار نخوردیم. عراقی ها پرسیدند چی شده؟ گفتیم «صائم». خیلی تعجب کردند. فردا دیدیم دارند در محوطه سفره می اندازند. دیدیم یکی از افسران عراقی آمد و گفت ما فکر نمی‌کردیم شما روزه بگیرید. بعد درب زندان را باز کرد و گفت سفره انداخته ایم و بفرمایید افطار کنید. ما هم تعجب کرده بودیم.

 

  • یکی از تلخ ترین خاطرات ما هم فوت امام بود. خیلی جو سنگینی در اردوگاه بود و بچه ها هم برای امام مجلس ختم گرفتند. عراقی ها دو سه روزی را ملاحظه کردند و بچه ها ختم قرآن گرفتند.

 

  • در پایان اگر نکته خاصی دارید بفرمایید.
  • من یک گلایه ای که باید بکنم این است که بعد از جگ جهانی دوم غربی ها خیلی فیلم و سریال ساختند. مثل فیلم فرار بزرگ و... تازه جنگ آنها عقیدتی هم نبود و صرفا حس وطن پرستی داشتند. اما شما ببینید چقدر از اینها تجلیل شد و فیلم های مختلفی با هزینه های گزاف ساختند. اما درباره دفاع مقدس ما و خصوصا درباره آزاده ها کارهای قابل قبولی ساخته نشده و بیشتر فیلم های طنز بوده است. در این موضوع کم کاری بسیار بوده و خیلی از خاطرات آزاده ها هنوز ثبت و ضبط نشده. یکی دیگر از مسائل ما قهرمان پروری های کاذب بود که اینطور جا انداختیم که اینهایی که رفتند جنگ یا شهید شدند اینها از آسمان آمدند! نه اینها بچه های همین کوچه بازار بودند و به آنچه که وظیفه شان بود عمل کردند. طوری اینها را جلوه دادند که نشود به اینها دسترسی پیدا کرد و متاسفانه امروز بچه من هم فکر می کند نمی تواند به اینها دست پیدا کند.

اضافه کردن دیدگاه جدید