غربت باران

انتشارات پیام آزادگان

خاطره نگار : کوروش اسکندری

از روستاهاي زيادي گذشتيم و ه مچنان مار پر پيچ وخم جاده،
در حالي كه ما را بر پشت خود داشت به پيش مي رفت. هنوز هم،
همه چيز امكان داشت و نمي شد آينده را به طور قطع و يقين
ترسيم كرد. بنا نيست كه حوادث هميشه آن گونه كه ما انتظار داريم
رخ دهد. اما من يك اصل را همواره يقين داشتم و آن لطف و
عنايت حضرت دوست و توكل به اوست كه به واسطه آن با
اطمينان گام برمي داشتم.
من سمت چپ اتوبوس بودم و تابلوهاي راهنماي جاده را
نمي ديدم. اما از صحبت بچه ها متوجه شدم كه به شهر خانقين
نزديك مي شديم. يعني به مرز . حاشيه اين شهر نيز مثل ديگر
شهرها، شلوغ و درهم ريخته بود، وارد خيابان هاي اصلي و مركز
شهر نشديم و از همان حاشيه به راهمان ادامه داديم. اما هم چنان
چشمانم حريص ديدن بود. ديدن مردم، حالات آن ها، نگاه آن ها؛ تا
شايد از ميان چهره و نگاه شان احساسات آن ها را بفهمم؟ چه فكر
مي كنند؟ از ديدن ما چه حالتي پيدا مي كنند؟ و ده ها سؤال ديگر!

 

برای تهیه این اثر ارزشمند با شماره ۸۸۸۰۷۰۴۶ واحد پژوهش موسسه پیام آزادگان تماس بگیرید.

اضافه کردن دیدگاه جدید