کربلا در اسارت

گاهی شنیدن بعضی از خاطرات دل آدم را به درد می آورد ، اما خوشحال میشوی از اینکه سرزمینت مردانی دلاور و قهرمان را داراست که همیشه پای دفاع از وطن از جان خود گذشته اند و دلاور مردانه تمام سختی و درد و شکنجه را بجان خریدند تا ایران نامش همیشه جاودان بماند.

علی مردان عسکری بشلی مردی از دیار سر سبز سوادکوه مازندران. وقتی تاریخ سوادکوه را ورق میزنیم کم نیست اوراقی که نشان از جوانمردی و فدا کاری مردم این خطه در عین سادگیشان دارند و نقش بعضی از آنان چنان برجسته است که این تنها به خصوصیات والای شخصیتشان مربوط می شوند .

مردی که هنوز خاطرات اسارت را در کوله باری که با دست خود از لباس سربازی درست کرده به یادگار نگه داشته است ، انگار بعد ۳۰ سال و اندی هنوزهم همه چیز مثل روز اول در خاطرش ثبت شده است .

- از آرزوی کربلا تا افتادن در سلول انفرادی

اسارت پر از خاطره بود و تلخ ترین خاطره ی من به زمانی برمیگردد که بعد از آتش بس ما را بردند کربلا و با عراقی ها عهد کردیم که اگر برای تبلیغات و منافع خودشان مارا میبرند ما حاضر به رفتن نیستیم تحت هیچ شرایطی .

راستش را بخواهید آرزوی رفتن به زیارت کربلا بزرگترین آرزوی آن روزهای من بود آن هم برای اسیری که به فردا و زنده بودنش امید نداشت .

خلاصه به آرزویمان رسیدیم شاید زیبا ترین و خوش حال کننده ترین لحظه اسارت را همانجا تجربه کردیم .عراقی ها به ما دستور دادند تا صلوات نفرستیم ، چشممان که به ضریح حضرت ابولفضل عباس افتاد یکی از دوستان بلند فریاد زد: (ابولفضل علمدار) من هم بلند گفتم : (خمینی را نگه دار) و شروع به صلوات فرستادن کردیم و سرمان را پایین گرفتیم و اشک ریختیم ، به یکباره کل آرامش وجودمان را پر کرد ، حاضر نبودیم آرامش آن لحظه را رها کنیم انگار قوی تر و مسمم تر شده بودیم ، بخاطر نافرمانی که کرده بودیم ضربدر قرمز خوردیم .

بعد از این اتفاق کتک مفصلی با کابل خوردیم و تمام تنمان سیاه و کبود شد. حدود ۱۰ تا ۱۲ روز در سلول انفرادی بودم ، سلولی باریک و تاریک که فقط میتوانستی در آن بایستی و حتی نمی توانستی در آن بنشینی ، فقط روز ها برای یک ساعت ما را می آوردند بیرون تا سرویس بهداشتی استفاده کنیم که آن هم صف طویلی برای استفاده از سرویس بود و مشکلات و وضعیت بد آن .

بعد از ضربدر خوردن ماجرای کربلا که در سلول انفرادی افتادم و از زیر در سلول را پر از آب کردن و این آب آنقدر بالا آمد که تا سر و سینه هایم در آب بودم و فقط سرم در آب نبود .

۲۴ ساعت مرا در این آب نگه داشتن ، احساس میکردم فلج شده ام و هیچکدام از اندام هایم حسی ندارد . در سلول که باز شد عین یک چوب خشک به زمین افتادم حتی جان نداشتم راه بروم و تکان بخورم . دوستان اردوگاه کمکم کردن و آنقدر دست و پاهایم را ماساژ دادن تا وضعیت بهتری پیدا کردم.

هر چه از بی رحمیشان بگویم کم گفته ام.روزهای بد اسارت با خاطرات تلخ و شیرینش گذشت اما هنوز هم یادآوری شکنجه ها کابوس شب هایم میشود.

ایران همیشه پاینده باد.

 

 

 

 

 

اضافه کردن دیدگاه جدید