رمادیه هفت؛ اردوگاه خردسالان ایرانی

پیام آزادگان: رمادیه هفت اردوگاه خردسالان ایرانی؛ تا اینجا یک درس اسارت را مشق کردیم. فهمیدیم اسارت یعنی در محاصره ی دشمن بودن! یعنی یک جنگ طولانی برای گرفتن امتیازاتی که حالا فکر می کنم چقدر ناچیز بودند. ولی آن روزهای سخت ارزشی طلائی داشتند. ارزش داشتند اگر درگیر می شدیم. کابل می خوردیم، روی صندلی شوک می نشستیم حتی اگر گاهی شهید می دادیم. مگر چه می خواستیم؟! چیزهایی که الان برای خیلی ها عادی است قدر و قیمتش پوشیده است.

خیلی ها در کمال امنیت و آرامش در حالی که هیچ مزاحمتی برایشان نیست، حال شرکت در نماز جماعت را ندارند! در حالی که ما در رمادیه هفت برای نماز جماعت خون می دادیم، شکنجه می شدیم. ما جماعت را و یکدلی و یکرنگی در حضور خدا را با تمام وجود درک می کردیم و تشنه اش بودیم. ما تلویزیون نمی خواستیم، فیلم کمدی نمی خواستیم، نماز و دعا می خواستیم...

137552608967

روزهایی که با عراقی ها جر و بحث می کردیم می گفتند: شما چه می خواهید؟! می گفتیم: اجازه نماز جماعت، دعا. و همیشه با بودن تلویزیون در آسایشگاه مخالف بودیم. وقتی قرار شد در داخل آسایشگاه تلویزیونی نصب کنند؛ من می دانستم اگر بنای ایمان ما در این دیار غربت در هم بریزد هیچ چیز برای ما نمی ماند. آنچه که گذشت این ایام و ساعات تلخ را برای ما ممکن می کند؛ همین عنایت الهی است. اوست که ما را فراموش نکرده است. برای همین بود که ما یکدیگر را داشتیم، توانستیم بعد از آنکه بارها از سد صبر و تحمل ما عبور کنند یک بار دیگر پشت خاکریزهای تحمل سنگر بگیریم. خود را بازسازی کنیم، خودمان را در این وانفسا پیدا کنیم و خدا می داند چه بلاهایی می خواستند سرمان بیاورند، نتوانستند و خدا نگذاشت.

شخصاً به فرمانده ی اردوگاه گفتم: ما تلویزیون نمی خواهیم! و آنها تعجب کردند و بعد خشمگین شدند. گفتم: اگر بیاورید، جو اردوگاه متشنج می شود. ممکن است آسیبی به آن برسد! گفت: جرات ندارید! و ما داشتیم. چون ساعتی بعد از نصب تلویزیون فقط تکه هایی شکسته از آن باقی ماند! گفتم: حرس! بیا تلویزیون را که نصب کردی بردار ببر! با چوب و چماق آمدند تا می خوردیم ما را زدند و روی گردان امیر که واقعا کم سن و سال بود اتوی داغ کشیدند. حالا تعجب می کنم که در این جا صحبت از ماهواره است و از چیزهایی که برای من قابل هضم نیست! روزهای بعد هر روز یک فقره کتک سیر داشتیم. تا به جان آمدیم و دوباره تلویزیون را نصب کردند. توی همین رمادیه هفت اردوگاه خردسالان بود که علیرضا به زن خبرنگار هندی آن جمله معروف را گفت که از سینمای تلویزیون ایران پخش شد.

راوی: آزاده حسین تریاکچی

روتیتر: 
برگی از تاریخ؛

اضافه کردن دیدگاه جدید