درس هایی از زندگی حجت الاسلام ابوترابی

 

این از مردانگی نیست

حاج آقا ابوترابی در مورد چگونگی اسارتش می گفت:  در ماه های اولیه جنگ تحمیلی برای شناسایی منطقه به همراه سربازی به عقب دشمن نفوذ کردیم که ناگهان دشمن متوجه ما شد و به سمت ما تیراندازی کرد. آن سرباز تیر خورد و روی زمین افتاد. من هم فرار کردم. حدود دو کیلومتر از او دور شدم، اما پیش خود گفتم، این از مردانگی نیست که رفیقم را تنها بگذارم و خودم فرار کنم. برگشتم و خودم را به او رساندم و بالای سرش بودم و می خواستم او را به دوش بگیرم تا به عقب بیاورم که ناگهان خود را در محاصره دشمن دیدم و مرا اسیر کردند.

 

 

مانند یک پدر مرا در آغوش گرفت

هنگامی که به دلیل مجروحیت در بیمارستان اردوگاه عنبر بستری بودم، حاج آقا ابوترابی به دیدار من و بقیه مجروحان آن بیمارستان آمد و مانند یک پدرمهربان ما را در آغوش گرفت و به ما محبت کرد و به درد دل های ما گوش فرا داد.  او فرشته ای بود که در آن غربت به دیدار ما آمده بود.

آزاده: محمد یقطین

 

با لبخندش به اسرا تسکین می داد

هرگاه دلتنگی ها گلویم را می فشرد، لبخند پدرانه حاج آقا ابوترابی و لحن نافذ آقاجان گفتنش در آن صبح صادق، تسلای خاطر و رهگشای اندیشه ام بود.

راوی: آزاده علیرضا باریک لو

 

 

انس با سجده

همیشه بین جلسه علنی و کمیسیون ها درمجلس شورای اسلامی، دوساعتی برای ناهار و نماز وقت داشتیم.  من در آن دوساعت حاج آقا ابوترابی را بیشتر در نمازخانه و درحال سجده می دیدم تا در سالن غذاخوری یا درحال استراحت.

راوی: حجت الاسلام مجید انصاری

 

کوهنوردی پرتوان بود

آقای ابوترابی کوهنوردی قوی و پرتوان بود. قله دماوند را در هفت ساعت و قله توچال را درچهارساعت فتح می کرد.

آزاده: سید حسین هاشمی

 

 

 

برگرفته از کتاب "سیره ابوترابی جلد۱و۲

 

اضافه کردن دیدگاه جدید