خاطرات سالروز ورود/۲

 

صدايي در محوطه اردوگاه به گوش رسيد. بلندگوها اخبار راديو تلويزيون عراق را همزمان پخش ميکردند. گوينده ميگفت: «سنزيع عليکم بعد قليل بياناً مهما من قياده قاعده القوات المسلحه...»

 تا لحظات ديگر پيام مهمي از طرف سيدالرئيس صدام حسين پخش خواهد شد. فکر و ذهنم درگير اين پرسش شد که چه پيام مهمي ميتوانست باشد. افکار آزاردهنده به مغزم هجوم ميآورد و نگرانم ميکرد.

نکند دوباره حملهاي شده و قرارداد صلح نقض شده باشد!

نکند در ايران اتفاق شومي رخ داده و صدام از شوق و ذوقش بيانيه صادر ميکند!

نکند برايمان نقشه جديدي کشيده باشند!

نکند...

خلاصه گوينده همه را جان به لب کرد تا سرانجام بعد از کلي مقدمه چيني شروع به خواندن بيانيه کرد. من کنار پنجره ايستاده بودم گوشم به شنيدن صدا و چشمم به آسمان بود و چيزي نميديدم جز کلمات صداي گوينده.

در اين نامه صدام حسين ضمن پذيرفتن قرارداد الجزاير و بازگشتن به مرزهاي بينالمللي اعلام کرده بود که براي نشان دادن حسننيت خود از تاريخ ۲۶ مرداد ۱۳۶۹ بهطور يکجانبه، هزار نفر از اسراي ايران را آزاد خواهد کرد.

به آقاي رنجبر گفتم: «به وطن برميگرديم؛ ديگر لازم نيست براي هفته دفاع‌مقدس برنامهريزي کنيم.»

ندايي در دلم فرياد ميکشيد، برميگرديم، برميگرديم، به خانهمان برميگرديم.

به رنجبر گفتم به سرعت برو مسئول سرود را پيدا کن. بايد چند سرود تمرين کنيم و آماده داشته باشيم.

اوضاع اردوگاه ناگهان بهم ريخت. صداي شادي بچهها، صداي شکرگزاريها، صداي درآغوش کشيدنها و گريه‌کردنها، صداي گفتوگوهاي شاد، نشاني‌دادنها، نشاني‌گرفتنها، صداها... صداها... صداهاي خوب و دلنشين، صداي تکاپوي زندگي، حس قوي حيات.

زيدالله نوري را پيدا کردم. گفتم از سرودهايي که تا به حال اجرا شده چند تا از بهترينها را تمرين کنيد. تا وقتي رسيديم ايران اگر لازم شد اجرا کنيم. نوري با شوروحرارت گروهش را جمع‌وجور کرد و به طرف حمام رفتند تا تمرين را شروع کنند.

تمام لحظههاي آن روز خاطرهاي به يادماندني در ذهن همة ما برجا گذاشت. سوت پايان آمارگيري زده شد. براي آخرين بار داخل آسايشگاههايمان شديم. فرصت استراحت نبود. اين آخرين لحظههاي با هم بودن و در بندبودنِ گرامي بود. آن شب تا صبح بيشتر بچهها بيدار ماندند. همه مشغول گفتوگو بودند. البته گاهي اين ظن به قلبمان نيش ميزد که نکند همه اينها نمايشي از جانب عراقيها است. نکند خورشيد طلوع کند و ما متوجه شويم همه چيز خدعهاي براي شکستن ما بوده است. چنين اتفاقاتي سابقه داشت. بعضيها واقعاً باور نکرده بودند. براي همين خوابيدند. کمکم نزديک اذان صبح شد. آخرين نماز صبح و آخرين راز و نياز گفتنهايمان در آسايشگاه در سکوتي سنگين گذشت؛ شايد با مروري بر خاطرات سالها رنج اسارت.

ساعت ۸ صبح درها باز شد. همه با شور و شوق، لباس پوشيده و حاضر براي آمارگيري رفتيم. بعد از تقسيم صبحانه، حدود ساعت ۹ و نيم، بلندگوهاي اردوگاه روشن شد و اعلام کردند هيئت صليبسرخ وارد اردوگاه شده است تا مقدمات اعزام هزار نفر از اسرا به ايران را آماده کنند. ضمناً مترجمهاي زبان عربي و انگليسي را هم احضار کردند. نام و شماره اين هزار نفر خوانده شد تا بروند و فرم رضايتنامه بازگشت به ايران را امضا کنند. از همه درخواست کردند براي بهتر پيش رفتن کارها با مسئولان همکاري کنند. بعد از پخش اين خبر، رسيدن لحظه آزادي حقيقتي جدي و انکارناپذير به نظرمان رسيد. آن واقعهاي که سالها در انتظار رسيدنش حسرت کشيده بوديم، رويا ساخته بوديم و نااميد شده بوديم، اکنون به صورت واقعيتي دست يافتني در برابرمان خودنمايي ميکرد. برخلاف دفعه قبل که با شنيدن خبر رفتن، فرياد شور و شوق فضاي اردوگاه را پر کرد، اين بار ناگهان ناله و گريه اسرا از جدايي يکديگر در فضاي اردوگاه طنين انداخت. هيچ حواسمان نبود که رسيدن به آزادي يعني جدا شدن از يکديگر و اين بار ناگهان با اين حقيقت تلخ روبهرو شديم؛ ديگر همديگر را نداشتيم؛ بايد از يکديگر جدا ميشديم؛ بايد با دوستاني که از برادر به هم نزديکتر و مهربان بوديم خداحافظي ميکرديم. با دوستاني که سالها کنار هم رنج کشيده بوديم، بر زخمهاي حاصل از شلاق و شکنجه يکديگر مرهم گذاشته بوديم، با هم و براي هم گريه کرده بوديم. کنار هم خنديده بوديم، نقشهها کشيده بوديم، ياد گرفته بوديم و زير سقف کوتاه اسارت، شبها و روزهاي زيادي نفس کشيده بوديم. بچهها همديگر را در آغوش گرفتند و گريه سردادند. روز عجيبي بود!

صد افسوس که دوربين نداشتيم تا آن لحظههاي ناب را ثبت و ضبط کنيم؛ آن هنگامه اشک و آه واقعاً ثبت کردني بود.

از بلندگوها اعلام کردند که افراد به نوبت و به ترتيب شماره بروند و فرم مربوط به آزادي خود را امضا کنند. از هر اسير ميپرسيدند آيا حاضر است به ايران برگردد؟

چه پرسش تلخ و احمقانهاي! انگار از کسي بپرسند ميخواهي زنده بماني؟! و البته بچهها با لبخند پاسخ مثبت مي‌‌دادند.

به ما دستور دادند اصلاح کنيم و بعد وسايلمان را جمع کنيم، لباس نو بپوشيم و آماده باشيم. از جملة «وسايلتان را جمع کنيد» خندهام گرفته بود! کدام وسايل؟! آلبوم عکسي که جلد آن از مقواي پودر لباسشويي و برگههاي نايلونياش از پلاستيکهاي کهنه درست شده بود، چند نامهاي که از ايران برايم رسيده بود، يک مهر کربلا يادگاري اولين سفر کربلا، يک جانماز دوخته شده از پارچه دامن دشداشه، يک جلد نهجالبلاغه تمام وسايلي بود که با خود برداشتم. چند تا دفتر هم داشتم که براي جمعآوري اطلاعاتشان زحمت زيادي کشيده بودم .متأسفانه آنها را با خودم نياوردم و سالهاست بر اين خطاي خود تأسف ميخورم.

اعلام کردند هر کس امانتي نزد عراقيها دارد براي پس گرفتنش بيايد. در ابتداي ورود به اردوگاه مقداري از وسايل شخصي بچهها را گرفته بودند. من هم ۶۰۰ تومان پول همراهم بود که تحويل داده بودم. براي گرفتنش رفتم. صفي تشکيل شده بود. من هم داخل صف ايستادم. نوبتم که شد فهميدم رفتنم بيهوده بوده است. خبري از پولها نبود. خيليها مثل من دست خالي برگشتند.

به طرف در خروجي رفتيم. عراقيها به صف ايستاده بودند. تا روز آخر هم دست از وحشيگري و آزار دادن بچهها برنداشته بودند. در همان روز آخر چند نفر را کتک زدند. آنها براي بدرقه ما جمع شده بودند. بعضيهايشان ميخنديدند و دست تکان مي‌‌دادند. شايد از اين که از چنان وظيفهاي خلاص ميشدند خوشحال بودند.

چشمم به سرهنگي افتاد. همانطور که در حال گذشتن از مقابل او بودم به ياد گذشته افتادم. او يکي از همان سربازهايي بود که بارها باعث آزار من و بچهها شده بود؛ کسي که حالا يک سرهنگ بود نه يک سرباز ساده. يکي از همانها که هيچوقت باور نکرده بود من به قول خودشان «رئيس محکمه» نيستم. با اشاره مرا نگه داشت و چشم در چشمم دوخت. نگاه ميخوارش براي لحظهاي مرا ترساند. نکند مرا از جمع بيرون بکشد و نگهام دارد! هول و ولايي دلم را آشوب کرد. نميدانستم در چنين لحظهاي چه واکنشي نشان بدهم بهتر است، آيا مثل سابق چشم به زمين بدوزم و يا مسيرم را عوض کنم و به روي خود نياورم. ما هنوز در سرزمين دشمن بوديم و هر اتفاقي ممکن بود رخ بدهد. در يک آن تصميم خود را گرفتم. در دل توسلي غريبوار به حضرت اباعبدالله الحسين جستم و از سرورم پناه خواستم. ناگهان نوري در قلبم روشن شد و همه وجودم را در خود گرفت و گرم کرد. سرم را بالا گرفتم و مستقيم به چشمهايش زل زدم. حس کردم اقتدارش ذوب شد و پس نشست. در واپسين لحظه، دهان پليدش به نيشخندي از هم باز شد و چيزي گفت؛ نه مثل هميشه با صداي فرياد، بلکه با زمزمهاي نامفهوم به فارسي کج و کولهاي گفت: «خداحافظ آقاي رئيس!» خشم فروخورده در کلامش را به خوبي حس کردم.

اين بار بدون چشمبند و دستبند، سوار اتوبوس شديم و بدون آنکه ناچار شويم سرمان را پايين نگه داريم، خيابانها و مناظر بيرون را نگاه کرديم.

قطار موصل به بغداد از نوع قطارهاي اتوبوسي بود. ياد روزهايي افتادم که ما را با آن قطارهاي ملقب به حيوان تور جابهجا ميکردند. واگنهايي پر از بوي پشگل و پهن، سرد و تاريک. اين قطارها نسبتاً تميز بودند. پنجرههايش هم باز بود و ما هم آزادانه و بدون چشمبند ميتوانستيم در راهرو قطار قدم بزنيم و با هم گفتوگو کنيم. قطار بدون توقف به طرف بغداد رفت. نماز مغرب و عشاء را در حال حرکت در قطار خوانديم. براي شام ساندويچ نان و چيزي شبيه کتلت دادند و گفتند لباسهاي زرد اسارت را که علامت PW بر روي آن بود، تحويل بدهيم و به هر کدام يک دست لباس و کفش نو تحويل دادند. لباسهاي زرد را تحويل داديم. ارزاني خودشان! روز اول که مجبور به پوشيدن اين لباسهاي چندشآور شديم انگار روي تنمان سنگيني ميکرد. حالا که فکر ميکنم ميبينم بد نبود اگر آن لباسهاي زردرنگ را به عنوان يادگاري از آن روزها نگه ميداشتيم. سپيدة سحر به بغداد رسيديم و نماز صبح را همان جا با تيمم خوانديم. سوار اتوبوسهايي که از قبل آماده ايستاده بودند شديم و به سمت مرز حرکت کرديم. هيچ کدام از بغداد خاطره خوشي نداشتيم. بازجوييهاي مأموران بيرحم استخبارات، سالنهاي پيچ در پيچ وزارت دفاع و کتکها، عبور خفتبار از ميان شهر و تحقير شدن توسط مردمي نادان.

عجيب اينجا بود که باز هم اهالي بغداد در صفهايي تا خارج از شهر ايستاده بودند ولي اين بار خبري از آب دهان انداختن و لنگه کفش و ميوه گنديده پرت کردن نبود. بلکه با اشارههاي محبتآميز ما را بدرقه ميکردند. چه اتفاقي رخ داده بود، اينها مگر همان مردم نبودند؟ شايد آنها هم از جنگ هشت ساله به ستوه آمده بودند. شايد عزيز اسيري در ايران داشتند که چشم انتظار بازگشتش بودند به اين اميد که رفتن ما بازگشت آنها را سرعت ميبخشد.

تا مرز خسروي راه زيادي مانده بود و ما تازه اول راه بوديم. با آنکه آزادي را در دو قدمي خود ميديديم ولي نااميديها و فريبهاي پيدرپي عراقيها باعث شده بود هنوز هراس نرسيدن به مرز و يا برگشتن به اردوگاه به قلبمان چنگ بزند.

کاروان اتوبوسهاي هزار اسير به سمت مرز راه ميسپرد. از خورد و خوراکي خبري نبود. کسي هم به فکر خوردن نبود. تشويش، مجالي براي گرسنگي نميگذاشت. سرانجام حدود ساعت ۱۱ صبح به مرز رسيديم. ..

چه حال خوشي بود پا بر خاک ميهن گذاشتن. اين خاک از جنس خاکهاي ديگر کره زمين نبود. عطري داشت بيمانند. مهري در دلش بود بينظير.

 

کتاب:  «خداحافظ آقای رئیس» خاطرات علی علیدوست (قزوینی)

 

 

اضافه کردن دیدگاه جدید