خاطرات ام الاسرا/۵

هیچ موقع فراموش نمی‌کنم اضطراب آن لحظات را. از طرف صلیب می‌آمدند، پاکت حاوی اطلاعات شهدا را می‌گذاشتند روی میز و می‌رفتند. بعد از گشودن پاكت‌ها در اتاق من قیامتی به پا می‌شد. اول نگاه می‌کردیم که از خانواده‌های اسرا و مفقودین کسی داخل اتاق و راهرو نباشد و ما را در آن وضعیت نبیند که روحیه‌اش از دست برود و فکر کند در مورد عزیزش خبری آورده‌اند، بعد عکس اجساد مطهر دسته گل‌های پرپرمان را درمی‌آوردیم و مثل ابر بهار پای هر عکس و پرونده ساعت‌ها اشک می‌ریختیم.
عکس‌ها مربوط می‌شد به آخرین لحظة اسیر قبل از تدفینش. همگی بالاتنه‌شان برهنه بود. نگاهم که به چشم‌های باز یا نیمه‌بازشان می‌افتاد، جگرم آتش می‌گرفت.
با هر جان‌کندنی بود موارد رسیده را مطالعه می‌کردیم و آدرس و شماره تماس خانواده‌هایشان را درمی‌آوردیم و با آن‌ها تماس می‌گرفتیم و می‌گفتیم: کاری پیش آمده، تشریف بیاورید اداره ما، چون طبق قانون اداره، مدارك شهادت اسير مي‌بايست تحويل يكي از نزديكان او و در ازاي آن رسيد گرفته مي‌شد.

منبع: کتاب چشم تر، خاطرات «ام‌الاسرا» بهجت افراز، به کوشش فاطمه دوستکامی

اضافه کردن دیدگاه جدید