خاطرات ام الاسرا/۲

پیرمردی حدود پنجاه، شصت ساله از روستاهای اطراف ورامین سراسیمه وارد اتاق من شد و شروع کرد به داد و فریاد کردن. هم‌زمان با این کار نیز مرتب سرش را محکم به دیوار اتاق می‌کوبید! شدت ضربه‌ای که می‌زد به حدی زیاد بود که حس کردم هر لحظه امکان دارد جمجمه‌اش متلاشی شود. از صدای کوبیدن سرش به دیوار، همکاران طبقات بالا ریختند داخل اتاق. هر چه می‌پرسیدم که چه شده، جوابم را نمی‌داد. بنده خدا آنقدر آشفته احوال بود که انگار اصلاً صدای مرا نمی‌شنید.

با هر بدبختی که بود توانستم آرامَش کنم و استکان چایی دستش بدهم. برای آرام کردنش هم تا آنجا که توان داشتم برایش حرف زدم و ابراز همدردی کردم. دست و پا شکسته حالیم شد که پسرش مفقود است و او ما را مقصر این بی‌خبری می‌داند. گفتم تقصیر ما نیست که از پسر مفقودش خبری نیست. گفتم ما هم پا به پای خانواده‌های مفقودین و اسرا داغ به دل داریم. از او خواستم تا با توکل به خدا و توسل به ائمه اطهار: آرامش خودش را حفظ کند تا بتواند مشکلات را پشت سر بگذارد.

در همین هنگام آقای دکتر وحید دستجردی وارد اتاق من شد. من هم این پدر را به او معرفی کردم. همین که این پیرمرد متوجه شد که او رئیس جمعیت هلال‌احمر است، دوباره داغش تازه شد و شروع کرد به کوبیدن سرش به دیوار! آقای دکتر هم تلاش کرد که آرامشان کند اما زمانی که دید از عهدة آرام كردن او برنمی‌آید، از اتاق بیرون رفت.

دوباره او را آرام کردم و قول دادم که از هیچ تلاشی برای پیدا کردن خبری از پسرش دریغ نکنیم و اگر کوچک‌ترین خبری از فرزندش پیدا کردیم حتماً به او اطلاع بدهیم. از او هم خواستیم تا اگر توانست گه گاه به اینجا سری بزند و سراغ پسرش را بگیرد. خلاصه به هر زحمتی بود راهی‌اش کردیم به سمت خانه‌اش.

منبع:کتاب چشم تر، خاطرات «ام‌الاسرا» بهجت افراز، به کوشش فاطمه دوستکامی

اضافه کردن دیدگاه جدید