خاطرات ام الاسرا/۱

در همان روزهای ابتدای کار، یک روز خانمی وارد اتاق کار من شد که البته بعدها فهمیدم خانم دکتر کاکرودی است. شوهر او پزشک نیروی دریایی ارتش بود كه در ناوچه پیکان مفقود شده و هیچ خبری از او نبود. این خانم سراسیمه آمد داخل اتاق و شروع کرد به های های گریه کردن. او را روی صندلی نشاندم و سرش را به سینه‌ام گرفتم و اشک‌هایش را پاک کردم. سعی کردم هر طور که شده آرامش کنم.

وقتی علت بی‌تابی‌اش را پرسیدم، شروع کرد به تعریف کردن و گفت: یه پسر چهار ساله دارم به نام علی که خیلی زیاد بهونة باباشو می‌گیره چون سنش پایینه و معنای مفقود شدنو نمی‌تونه درک کنه، بهش نگفتم که پدرش مفقود شده، گفتم پدرت به سفر خارج از کشور رفته و بعد از تموم شدن مأموریتش برمی‌گرده. برای اینکه حرفمو باور کنه از طرف باباش براش نامه می‌نویسم و هدیه می‌خرم و به پستچی محل می‌دم تا بیاره دم در خونه‌مون و به اون بده. با این ترفندها تونسته‌م اونو تا به حال آروم نگه دارم اما نمی‌دونم تا کی می‌تونم به این وضعیت ادامه بدم؟ دیگه خسته شدم. اگه خدا نکرده باباش برنگرده، فقط خدا می‌دونه که این بچه‌ دچار چه ضربة روحی شدیدی میشه!

چه می‌توانستم بگویم؟ حق با او بود. از طرفی آن بچه آنقدر کوچک بود که نمی‌شد حقیقت را به او گفت، از طرف دیگر هم مگر تا کی می‌شد به این وضع ادامه داد؟ سعی کردم آرامَش کنم. از آیات و روایاتی که به صبر تأکید می‌کرد، هر چه بلد بودم برایش خواندم. در ظاهر آرام شد اما در باطن، نمی‌دانم!

شوهر این خانم اگر چه بعد از ده سال سرانجام به آغوش خانواده‌اش برگشت؛ اما در تمام این ده سال مفقود بود و هیچ خبری از او به خانواده‌اش نرسید. آن‌ها تمام این مدت در حالتی بین خوف و رجا زندگی کردند.

منبع:کتاب چشم تر، خاطرات «ام‌الاسرا» بهجت افراز، به کوشش فاطمه دوستکامی
 

اضافه کردن دیدگاه جدید