خاطراتی از سید علی اکبر ابوترابی

حجت الاسلام و المسلمین سیدعلی اکبر ابوترابی، دلاور مردی است که بیش از ده سال رنج اسارت را به جان خرید و در سیاه ترین ایام تاریخ معاصر، هدایت نسلی را به عهده گرفت که با استقامت خونین خود، صفحات زرّینی در سینه تاریخ به ثبت رساندند. او هدایت و رهبری را به اردوگاه دشمن کشانید و شمّه هایی به یاد ماندنی از صفحات پسندیده الهی را در برابر آنها به معرض نمایش گذاشت، و این باعث شد که دشمن بارها به عظمت او اعتراف کند. سرانجام آن مجاهد خستگی ناپذیر، در دوازدهم خرداد سال ۱۳۷۹، در حالی که به همراه پدر بزرگوارشان آیت الله سیدعباس ابوترابی عازم مشهد مقدس بودند، به دیدار دوست شتافتند.

 

پاک باش و خدمتگزار

مبنای برخورد مرحوم ابوترابی با همه، برخورد محبت آمیز همراه با اخلاق و رفتار حکیمانه بود. همه دوستان می گفتند پیش از دوران اسارت و پس از آزادی، به شعار «پاک باش و خدمتگزار» اعتقاد ژرفی داشت. او واقعا خودش را کوچک و خدمتگزار مردم می دانست.

 

یکی از رزمندگان می گوید: در یکی از روزهایی که در اهواز دوره می دیدیم، برای شنیدن سخنرانی گردهم آمدیم. چند دقیقه بعد، روحانی بزرگواری برایمان شروع به صحبت کرد. عبا و عمامه ای خاک گرفته و به نسبت کهنه داشت. چهل ساله می نمود و لاغر اندام، تصویری از حضرت زین العابدین علیه السلام را در نظر انسان تداعی می کرد. فکر نمی کردم بتواند بجنگد، گفتم لابد برای تبلیغ آمده است. اسمش را پرسیدم، گفتند حاج آقا ابوترابی است. از قزوین آمده و تنهاست. فردای همان روز لباس رزم پوشید و همرنگ دیگران شد. کم کم درتمرینات دیدم که پا به پای ورزیده های گروه می آید.

 

 

ابوترابی و شهید رجایی

برادر مرحوم ابوترابی، در خاطره ای از ایشان چنین می گوید: ایشان در جبهه های جنوب بودند. خودشان به بنده فرمودند که شهید رجایی در بازدیدی که از اهواز داشتند، تا ایشان را می بینند، صدایشان می کنند و خواهش می کنند که شما برگردید، ما احتیاج داریم به شما. اخوی می فرمایند: «من تصمیم گرفته ام که تا جنگ به پیروزی نرسد، به پشت جبهه برنگردم». از این رو، ایشان یک بار هم برای دیدن خانواده اش نیامد.

 

 

ادب سید

یکی از آزادگان درباره مرحوم ابوترابی می گوید: در آسایشگاه سر جای خود دو زانو می نشست، ولی هر کس برای احوالپرسی یا هر موضوعی دیگر پهلوی ایشان می آمد، آن بزرگوار، تمام قد در مقابلش به احترام می ایستاد. یک بار به ایشان گفتم شما راحت باشید، خسته می شوید. سخت است این همه در مقابل افراد بلند شوید و تعداد افرادی که به سراغ شما می آیند، زیاد است. فرمود: «با هر کس که مواجه می شوم، احساس می کنم با پدرم برخورد می کنم. بنابراین، برخود واجب می دانم بایستم و احترام بگذارم».

 

 

تأثیرگذاری بر دشمن

نقل شده است که برخی از نگهبانان عراقی، در حضور حاج آقای ابوترابی از نشان دادن شلاّق، شرم می کردند و با رسیدن ایشان آن را پنهان می ساختند. رهبری معنوی ایشان توانسته بود تا این مقدار تأثیر بگذارد. گاه برای ایجاد آرامش در اردوگاهی که بحران عمومی درآن به وجود آمده بود و عراقی ها از حل آن ناتوان شده بودند و به نظر می رسید تنها راه باقی مانده، سرکوب شدید و کشتار آزادگان است، وجود ایشان موجب تغییرات اساسی در تصمیمات بعثی ها می گردید. یکی از برادران آزاده می گوید: برخورد عراقی ها با حاج آقا، در ظاهر به عنوان اسیر بود، ولی در باطن، قلبا دوستش داشتند.

 

 

روز عمل

یکی از بستگان مرحوم ابوترابی می گوید: وقتی به ایشان گفته می شد مقداری استراحت کنید، جوابشان این بود که بعدا خیلی استراحت خواهیم کرد. این دنیا که تمام شود، فرصت برای استراحت کردن زیاد است، ولی الآن وقت عمل است. امروز، روز عمل است و ظاهرا حساب و کتاب به آن صورت نیست. حالا ممکن است حساب و کتابِ دنیایی باشد، ولی خداوند امروز حساب نمی کشد و امروز، روز عمل، و فردا، روز حساب است و دیگر فرصت عمل نخواهد بود.

 

 

هدایت اسیران

یکی از مهم ترین نقش هایی که مرحوم سید علی اکبر ابوترابی دردوران اسارت داشت، هدایت و راهنمایی اسیران بود. یکی از آزادگان دراین باره می گوید: اهمیت این موضوع آن قدر بود که شاید اگر ایشان اسیر نمی شد، افراد بسیار زیادی دچار معلولیت های جسمی و فکری می شدند. ایشان موجب وحدت در بین بچه ها و انسجام و در خط امام و انقلاب ماندن بچه ها می گردید. وجود ابوترابی، باعث می شد تا ما بتوانیم تمام امور معنوی مان را انجام دهیم و مهم تر اینکه، به این امور، آگاهانه تر و با دید بازتری در مقابل عراقی ها بپردازیم.

 

 

برخورد نیکو

یکی از خویشاوندان مرحوم ابوترابی می گوید: آنچه در نخستین برخورد نظر انسان را جلب می کرد، اخلاق و برخورد نیکوی ایشان بود؛ یعنی هر کس در برخورد نخست، مجذوب ایشان می شد. او برخوردی بسیار محبت آمیز و گرم داشت. آنچه ما از رسول گرامی اسلام صلی الله علیه و آله شنیده بودیم که در برخوردهایشان باعث جذب تعداد بیشتری از مردم به دین مبین اسلام بودند، دررفتار آقای ابوترابی می دیدیم. این رفتار، مخصوص دوستان آزاده نبود، بلکه حتی با شکنجه گران بعثی هم با کرامت و اخلاق نیکو برخورد می کرد؛ تا حدی که با این اخلاق، توانست تعدادی از آنها را تحت تأثیر قرار دهد و متحول کند.

 

 

ابوترابی و سیاست

حجت الاسلام حاج سیدعلی اکبر ابوترابی، در سال ۱۳۴۲ وارد جریانات سیاسی شد و در تظاهرات مردم قم در ۱۵ خرداد، حضوری فعال داشت. او در هجوم عوامل حکومت پهلوی به مدرسه فیضیه، مورد ضرب و جرح قرار گرفت. ابوترابی در پی تبعید حضرت امام به نجف، به نجف مشرّف شد و در محضر ایشان، از درس خارج فقه واصول بهره برد. در نجف اطلاعیه های امام را منتشر و به داخل ایران نیز منتقل می کرد. وی هنگام بازگشت به ایران، در مرز خسروی بازداشت شد و به زندان اوین منتقل گردید. پس از آزادی از زندان، فصل جدیدی از فعالیت های سیاسی ابوترابی آغاز شد. او به همراه شهید سیدعلی اندرزگو، افزون بر مبارزات سیاسی، به سازمان دهی مبارزات مسلحانه همت گماشت و با شروع جنگ عراق بر ضد ایران، با لباس رزم در جبهه ها حاضر شد.

 

 

زندگی بهتر در اسارت

برادر آزاده ای که دو سال با مرحوم ابوترابی در یک اردوگاه دوران اسارت خود را گذرانده بود، مهم ترین ویژگی مرحوم ابوترابی را، راه و روش ایشان در برخورد با اسارت می داند. وی می گوید: با توجه به روش زندگی که ایشان در اسارت پیاده کرد، اسرا با به کار بردن این روش، توانستند زندگی بهتری در اسارت داشته باشند. مرحوم ابوترابی به بچه ها توصیه می کرد: «شما باید طوری با اسارت برخورد کنید که گویا سال ها می خواهید اینجا زندگی کنید». وی می افزاید: در زمان اسارت چون اسرای ما سردرگمی خاصی داشتند و راه و روش برخورد با مسائل اسارت را نمی دانستند، حضور ایشان سبب شد اسرا از سردرگمی و ندانم کاری نجات یابند.

 

 

مبارزه با فشارهای روحی

یکی از برادران آزاده می گوید: حاج آقا ابوترابی می فرمود: «همه بچه ها باید مشغول باشند. هر کاری شد باید بکنند؛ حتی بیگاری. اگر عراقی ها می گویند بلوک بزنید، این کار را بکنید». به همین دلیل، به عراقی پیشنهاد دادیم زمینی دراختیارمان بگذارند تا چیزی در آن بکاریم تا از این راه بچه ها مشغول شوند و فشارهای روحی شان کمتر شود. خود حاج آقا گاه به آشپزخانه می رفت یا بیل می زد. ایشان روی ورزش و کار کردن خیلی تاکید می کرد.

 

 

از نگاه فرزند

فرزند حجت الاسلام ابوترابی می گوید: از من می پرسند از پدر بگو. پسری که پدر را در حالات متفاوت دیده است، چه می تواند بگوید؟ پدرم خود در جواب این پرسش می گفت: «پدر، خورشیدی است که می شود از سایه اش بهره برد؛ به شرط آنکه تبلوری از اندیشه واعتبار باشد و مردانگی، جوانمردی، ایمان و راست قامتی داشته باشد. آن گاه اگر چنین پدری در کنارت بود، خورشیدی است تابان واگر از منظرت دور شد، سایه اش مستدام خواهد بود بر سر و دل و جانت. از چنین پدری می شود بهره ها برد؛ چه در کنارت باشد و چه دور از دیدار».

 

 

نماز در اسارت

مرحوم ابوترابی می گوید: مسئله نماز و عشق به آن، در نهاد انسان ها نهفته است. خوب به یاد دارم اولین مرتبه ای که نماز در اسارت برای ما جلوه خاصی پیدا کرد. بعد از هفت ـ هشت روز سرگردانی که ما را از این طرف به آن طرف می کشاندند، سرانجام به وزارت دفاع منتقل شدیم. اولین اسیری که به اتاق ما فرستاده شد، سروان خلبان اسماعیل بیگی بود. ایشان وقتی به محیط سراسر رعب و وحشت زندان با دست شکسته هل داده شد، دیدم با همان دست شکسته به نماز ایستاد و با شوق عجیبی به راز و نیاز با پروردگارش پرداخت. در طول ده سال در آن شرایط سخت شکنجه، به لطف خداوند خبر کنار گذاشتن نماز درباره ده نفر به ما نرسید. ممکن است در مورد چهار ـ پنج نفر گزارش داده باشند که آنها نیز پس از چند ماه دوباره شروع کردند، اما از نماز خواندن بیش از هزار نفر از کسانی که اصلاً پیشانی شان به مهر نخورده بود، خبر داشتم.

 

 

ابوترابی و امام خمینی رحمه الله

مرحوم ابوترابی می گوید: «یاد حضرت امام، در روحیه برادران اثری بسیار مناسب و سازنده داشت؛ تا جایی که ارزش های والایی که ایشان با تمام وجودشان لمس کرده بودند، به برادران ما هم سرایت کرد و آنها توانستند روحیه معنوی خود را حفظ کنند و همچون کوه، استوار و مقاوم در مقابل دشمن بایستند». ایشان در جایی دیگر گفته بود: «بنده یک ماه قبل از آزادی، حضرت امام را در عالم خواب زیارت کردم که فرمودند: ابوترابی! اسارت تمام شد و همه شما به سلامت به ایران برمی گردید و فرمودند: من از همه شما راضی هستم».

 

اضافه کردن دیدگاه جدید