حاج آقا ابوترابی در خاطره چند آزاده

 

آقای ابوترابی شخصیتی غیرقابل وصف بود زیرا کسی که به شکنجه گر خود زمانی که وارد می شود سلام می کند و می گوید موفق باشید و  پس از پایان شکنجه شدن به شکنجه گرش می گوید خسته نباشید فکر نمی کنم این چنین انسانی را بتوانم توصیف کنم.

 

روزی که ما را به اردوگاه تکریت انتقال دادند با تونل هایی به اندازه  ۱۵۰تا۲۰۰متر سربازان عراقی با کابل ایستاده بودند و به محض ورود ما به اردوگاه با کابل از ما استقبال کردند به طوری که از ضربه کابل ها بدن های مان بی حس شده بود. پس از چند روز مرا به عنوان مسوول آسایشگاه انتخاب کردند. روزهای اول عراقی ها مدام سوت می زدند و آمار بچه ها را می گرفتند.  یکی از برادران اسیر که قبلا پایش تیرخورده بود و نمی توانست درست راه برود می خواست تعداد آمار را بدهد  که پایش گرفت و نتوانست آمار را بدهد. عراقی ها شروع کردند با کابل او را زدن. مرحوم حاج آقا ابوترابی به زبان عربی می خواست به عراقی ها بفهماند که این سرباز پایش تیرخورده و نتوانسته آمار را بدهد.  این بار حاج آقا را درمعرض کابل قرار دادند که شما تعصب این سرباز را نگه داشته اید و پشتیبانی می کنید و حاج آقا را هم  بسیار زدند. به آسایشگاه  برگشتیم. فردا یکی از برادران سپاهی که از اردوگاه های دیگر ایشان را آورده بودند آمد  و به من گفت به حاج آقا ابوترابی بگویید ما دیگر طاقت این که بایستیم و شما ضربات کابل بخورید را نداریم. اگر این بار بخواهند چنین رفتاری را بکنند ما شورش می کنیم حتی اگر به قیمت کشته شدن همه ما تمام شود. من هم به عنوان وکیل آن دوستان که نسبت به بقیه سن بیشتری داشتم  آمدم و موضوع را با حاج آقا مطرح کردم.  حاج آقا ابوترابی دستان شان را در هم کشیدند و گفتند: آقای عظیمی برو به این برادران سلام مرا برسان و بگو اگر همین الان ابوترابی را کشتند و دیدید جنازه او در میان اردوگاه افتاده، کسی کاری انجام ندهد که برای شخص ابوترابی حتی یک کابل بخورد. در واقع مفهوم این جمله آن بود که اگر هم ضربات کابل می خورید برای خدا باشد نه برای ابوترابی.

راوی آزاده: نجاتعلی عظیمی

 

 

در اسارت هر۸ نفر غذای شان را در یک "قصبه"  که مانند سینی بود می ریختند و با هم از این غذا می خوردند. حاج آقا از ابتدای غذا شروع به دست دست کردن می کرد که سهم بچه ها بیشتر شود و خودش واقعا غذای اندکی می خورد و دست آخریک تکه از نان "سمون" که شبیه نان ساندویچی های خودمان بود  خمیرداخل آن را بیرون می آورد و آخر ظرف غذا را با آن نان خمیر تمیز می کرد و به دهان می گذاشت. هرازچندگاهی هم بر حسب اتفاق یک نصفه مرغی را به بچه ها می دادند که مثلا برای ۸ نفر بود که بچه ها هم آن را سرخ می کردند و طعم بهتری پیدا می کرد. یک بار که غذا مرغ بود من می دیدم که حاج آقا از مرغ نمی خورد بیرون که رفتیم گفتم حاج آقا این مرغها ذبح شرعی نیست که شما میل نکردید؟ ایشان گفتند: نه آقاجون،  برای ذبح شرعی همین که در کشور اسلامی ذبح می شود کافی است. گفتم پس چرا شما از مرغ نخوردید؟ گفتد: می خوریم. ما چون با هم رابطه دوستانه ای داشتیم گفتم حاج آقا من خودم دیدم که شما نمی خورید. گفتند انشاالله می خوریم. منظور رفتار ایشان این بود که  به همسفره ای هایشان سهم بیشتری برسد.

راوی آزاده: نجاتعلی عظیمی

 

 

من پس از یک سال اسارت به اردوگاه حاج آقا ابوترابی ملحق شدم. آقای ابوترابی شخصیتی غیرقابل وصف بود زیرا کسی که به شکنجه گر خود زمانی که وارد می شود سلام می کند و می گوید موفق باشید و  پس از پایان شکنجه شدن به شکنجه گرش می گوید خسته نباشید فکر نمی کنم این چنین انسانی را بتوانم توصیف کنم.

 عمیقا دلم می خواست زمانی که ایشان در اردوگاه قدم می زدند بایستم و ایشان را تماشا کنم. لحظه به لحظه حاج آقا ابوترابی وقف اسرا بود و ایشان سعی می کرد با هر صنف و دسته ای اعم از نوجوان، روحانی و... مانند او رفتارمی کرد.

راوی آزاده:محمدحسین صیادیان

 

 

در اردوگاه موصل ۳ و۴ در کنار حاج آقا بودم و  با این که با روحانیت و علمای بسیاری در سمنان و تهران هم در پیش از انقلاب و حتی پس از انقلاب ارتباط  بسیاری داشتم اما شخصیت حاج آقا درمقایسه بسیار فوق العاده بودند. ایشان حرکات، برخورد، قدرت جذب ایشان بسیار بالا بود.

ایشان حتی در امر ورزش به خصوص پینگ پنگ، فوتبال و به ویژه ورزش باستانی تبحر بالایی داشتند به طوری که در آسایشگاه  حرکات چرخشی  بسیار زیبایی داشتند  که من عالمی چنین ورزیده تا به آن روز ندیده بودم.

راوی آزاده: سیادت پور

 

 

 

اضافه کردن دیدگاه جدید