تحمل، ايثار و فروتنی رهبر

 

‌‌در بيست‌وهشتم‌ فروردين‌ سال۶۳ هنگامي‌ كه‌ در اردوگاه‌ موصل‌دو، از اسرا آمار عصر را گرفتند و همه‌ به‌ آسايشگاه‌ها داخل‌ شدند، ناگهان‌ دربِ‌ اردوگاه‌ باز شد و حدود پنجاه‌ اسير داخل‌ شدند. عراقي‌ها اسراي‌ تازه‌ وارد را در آسايشگاه‌ سیزده جاي‌ دادند. آن‌ها دو روز پيش، آن‌ اتاق‌ را خالي‌ كرده‌ بودند. ساعتي‌ از اين‌ واقعه‌ گذشته‌ بود كه‌ خبري‌ در همة اتاق‌ها نفوذ كرد؛ خبري‌ بسيار آرام‌بخش‌ و شادي‌‌آفرين؛

«حاج‌آقا هم‌ در ميان‌ اسراي‌ تازه‌ وارد است».

‌‌بيشتر اسرا آن‌ شب‌ را با دلي‌ شاد و به‌ اميد ديدار رهبر محبوب‌ خويش، خوابيدند. صبح، همين‌ كه‌ درهاي‌ اتاق‌ها باز شد، صفي‌ طولاني‌ در جلوي‌ اتاق ‌سیزده بسته‌ شد. هر كس‌ به‌ نوبت‌ دست‌ در گردن‌ حاج‌آقا مي‌انداخت‌ و او را از صميم‌ دل‌ مي‌بوسيد. جمعيت، مشتاقانه‌ هجوم‌ آوردند. همه‌ فراموش‌ كرده‌ بودند كه‌ عراقي‌هاي‌ كينه‌توز ممكن‌ است‌ حساس‌ گردند و دردسرساز شوند. كار به‌ جايي‌ رسيد كه‌ آن‌ها سر رسيدند و بچه‌ها را متفرق‌ ساختند. آن‌ روز؛ يعني‌۲۹ فروردين،‌ به‌ غروب‌ نزديك‌ شد و بيشتر بچه‌ها موفق‌ شده‌ بودند، لحظاتي‌ چشمانشان‌ را به‌ ديدار آن‌ «انسان‌ ملكوتي» آرام‌ كنند.

‌‌وقتي‌ اسرا در آسايشگاه‌هاي‌ خود قرار گرفتند و درها قفل‌ شد، بعثي‌هاي‌ كينه‌توز دسته‌جمعي‌ به‌ سوي‌ اتاق‌ سیزده رفتند. «ضابط‌ احمد»، ستوان‌يار قد كوتاه‌ و شكم‌‌گنده، ابتدا صحبت‌ كرد: ما به‌ شما احترام‌ گذاشتيم؛ ولي‌ شما امروز با اجتماعتان‌ از مقررات‌ اردوگاه‌ تخلف‌ كرديد و بايد مجازات‌ شويد!

‌‌او دستور حمله‌ را صادر كرد و عراقي‌هاي‌ آماده، با كابل، چوب‌، نبشي‌ و مشت‌ و لگد به‌ اسراي‌ تازه‌ وارد يورش‌ بردند. آنقدر زدند كه‌ خودشان‌ هم‌ خسته‌ شدند و همه‌ را خون‌آلود كردند. اما اين‌ مرحلة اول‌ بود. در مرحلة دوم، ضابط‌ احمد فرياد زد: ابوترابي‌ كيست؟

‌‌حاج‌آقا با آن‌ چهرة آرام‌ و چشمان‌ محجوب‌ و نجيب‌ و بدني‌ لاغر و استخواني، ايستاد و گفت: «من‌ هستم».

‌‌بعثيِ‌ بي‌ادب، او را به‌ جلو فرا خواند و با يك‌ سوت، سربازانش‌ را به‌ حملة مجدد دستور داد. آن‌ها هم‌ هيچ‌ كم‌ نگذاشتند. در ميان‌ ضربه‌هاي‌ فراوان‌ و نامنظم، مي‌گفتند: به‌ خميني‌ توهين‌ كن! و سيد سكوت‌ كرده‌ بود و تحمل‌ مي‌كرد. بچه‌ها با چشم‌هاي‌ اندوه‌بارشان‌ نگاه‌ مي‌كردند و سخت‌ترين‌ لحظه‌هاي‌ اسارت‌ را غريبانه‌ مي‌نگريستند.

‌‌وقتي‌ فشارها زياد شد، رهبر اسرا سكوت‌ را شكست‌ و با فرياد «يا زهرا، يا زهرا»، توان‌ خويش‌ را براي‌ تحمل‌ ضربه‌هاي‌ ناجوانمردانة بني‌ سقيفه‌ مضاعف‌ كرد. كابل‌ها بر پيكر نحيف‌ سيد فرود مي‌آمد و او تنها فرياد مي‌زد: يا زهرا! گويا پاتكي‌ را آغاز كرده‌ بود تا به‌ تنهايي، به‌ جاي‌ آنکه‌ شكسته‌ شود، دشمن‌ را درهم‌ بشكند.

‌‌در اين‌ ميان، يك‌باره‌ خون‌ از سينة سيد فوران‌ زد. لباس‌ او پر از خون‌ شد و باز، فرياد «يا زهرايش» قطع‌ نمي‌شد. عراقي‌ها با مشاهدة پيكر خون‌آلود او، دست‌ از حملة ناجوانمردانه‌شان‌ برداشتند. يكي‌ از بچه‌ها، به‌ سرعت، حاج‌آقا را بغل‌ كرد و به‌ سوي‌ بهداري‌ اردوگاه‌ دويد. پزشك‌ ايراني ـ كه‌ حاج‌آقا را از روي‌ چهره‌ نمي‌شناخت ـ فوراً‌ پيراهنش‌ را درآورد. معلوم‌ شد كه‌ تيغي‌ در جيب‌ او بوده‌ و يكي‌ از ضربه‌هاي‌ كابل، تيغ‌ را در سينة حاج‌آقا فرو برده‌ و سينه‌اش‌ شكافته‌ شده‌ است.

‌‌دكتر، بي‌درنگ‌ و بدون‌ بي‌حسي‌ موضعي، زخم‌ را بخيه‌ كرد. پس‌ از آنکه‌ خون،‌ بند آمد و مقداري‌ حال‌ سيد بهتر شد، از او پرسيد: ببخشيد آقا! آيا حاج‌آقا ابوترابي‌ را هم‌ زدند؟

‌‌حاج‌آقا تبسمي‌ كرد و فرمود: بله، حالش‌ را هم‌ جا آوردند كه‌ مزاحم‌ شما شد و الآن‌ هم‌ در خدمت‌ شما است.

‌‌دكتر تا فهميد كه‌ او حاج‌آقا ابوترابي‌ است‌ بي‌حال‌ شد و نزديك‌ بود غش‌ كند؛ اما حاج‌آقا او را آرام‌ كرد.

‌‌فردا صبح، جمعيت‌ عظيمي‌ پشت‌ پنجرة بهداري‌ تجمع‌ كردند. اما از داخل‌ به‌ اسرا اعلام‌ شد: حال‌ حاج‌آقا خوب‌ است. كسي‌ تجمع‌ نكند!

‌‌چند روزي‌ را سيد با بدني‌ كاملاً‌ كبود و زخمي‌ بر سينه در بهداري‌ ماند. او اين‌گونه به‌ اردوگاه‌ موصل ‌دو وارد شد و پس‌ از آنکه‌ از بهداري‌ مرخص‌ شد، بي‌وقفه‌ و با تدبير، فعاليت‌هايش‌ را آغاز كرد. مدتي‌ ارشد آسايشگاه ‌شانزده شد. بچه‌ها را تشويق‌ كرد تا در باغچة بسيار كوچك‌ جلوي‌ آسايشگاه‌ها سبزي‌ بكارند و اين‌ كار، در بيستم‌ ارديبهشت‌ يعني ‌۲۲ روز پس‌ از ورودش، آغاز شد. در ابتداي‌ خرداد، ورزش‌ را در اتاق ‌شانزده راه‌اندازي‌ كرد. چند روز بعد، زمينه‌اي‌ فراهم‌ نمود كه‌ عراقي‌ها براي‌ اسرا «يخ» آوردند و اين‌ كار، بسيار شگفت‌آور بود. خوردن‌ آب‌ يخ‌ در تابستان‌هاي‌ گرم‌ عراق، شرايطي‌ استثنايي‌ محسوب‌ مي‌شد. (هر چند كه‌ عراقي‌ها هر قالب‌ يخ‌ را به ‌چهارصد فلس‌ مي‌فروختند و البته‌ اين‌ كار تا چند روز بيشتر دوام‌ نيافت). در تاريخ ۱۲ اسفند سال ۱۳۶۲ زماني‌ كه‌ سرگرد خميس‌ ارشد اردوگاه‌ بود، سيد را به‌ عنوان‌ ارشد و فرماندة اردوگاه‌ تعيين‌ كرد. با تصدي‌ اين‌ مسئوليت‌ توسط‌ حاج‌آقا، اردوگاه‌ آرام‌ و احترام‌ به‌ افراد، حاكم‌ گرديد. اذيت‌ و آزار غيرمذهبي‌ها و حتي‌ جاسوسان‌ نيز بسيار كم‌ شد. ورزش‌ به‌ تدريج‌ فراگير و نمايش‌هاي‌ هنري‌ نيز با تشويق‌ سيد گسترده‌تر شد. شعرا فعال‌تر شدند و به‌ مناسبت‌هاي‌ مختلف‌ به‌ اجراي‌ برنامه‌هاي‌ روحيه‌بخش‌ و طراوت‌زا روي‌ آوردند. چندين‌ مورد گروه‌هاي سی یا پنجاه نفره‌ از اسراي‌ تازه‌ وارد، به‌ اردوگاه‌ داخل‌ شدند و مورد استقبال‌ سيد و بچه‌هاي‌ اردوگاه‌ قرار گرفتند. در برخي‌ اتاق‌هاي‌ مذهبيون، به‌ تشويق‌ حاج‌آقا، سفره‌هاي‌ وحدت‌ گسترده‌ شد و حتي‌ خرج‌ اتاق‌ يكي‌ شد؛ اما بعثي‌ها احساس‌ خطر كردند و در اول‌ خرداد سال ۱۳۶۴ (اول‌ رمضان)، حاج‌آقا را كه‌ ارشد و فرمانده‌ بود، به‌ بغداد تبعيد كردند. نوزده‌ روز بعد، او را دوباره‌ به‌ اردوگاه‌ برگرداندند؛ اما فردا شب‌ آن؛ يعني‌ شب‌ بيست‌ويكم‌ ماه‌ رمضان، سيد را به‌ بغداد و ادارة استخبارات‌ بردند و سرانجام‌ در ۲۹ خرداد؛ يعني‌ شب‌ عيد فطر، جشن‌ و سرور اسراي‌ اردوگاه‌ براي‌ حلول‌ عيد فطر، با شادماني‌ ديدار سيد دو چندان‌ گرديد.

‌‌سيد از همان‌ آغاز ورودش‌ بچه‌ها را تشويق‌ كرد تا زبان‌هاي‌ خارجي‌ را فرا گيرند و خود نيز با وجود انبوه‌ مشكلات،‌ به‌ كلاس‌ درس‌ زبان‌ انگليسي‌ روي‌ آورد. مدتي‌ طولاني‌ و منظم‌ به‌ آموختن‌ زبان‌ پرداخت‌ و كاملاً‌ آموزش‌ ديد. از اقدامات‌ مهم‌ او سفره‌هاي‌ وحدت‌ بود كه‌ در شب‌هاي‌ جمعه‌ و روزهاي‌ تعطيل‌ در آسايشگاه‌ها گسترده‌ مي‌شد و كدورت‌ها بدين‌ وسيله‌ رفع‌ مي‌گشت. همچنين‌ او از سال‌۶۴ روزهاي‌ پنجشنبه‌ را «روز صلة رحم» تعيين‌ كرد. در آن‌ روز همة فعاليت‌ها و كلاس‌ها تعطيل‌ مي‌شد و اسرا به‌ ديدار همديگر مي‌رفتند. برنامه‌هاي‌ فرهنگي‌ به ويژه‌ سخنراني‌هاي‌ او در بالا بردن‌ روحية معنوي‌ و اخلاقي‌ بسيار كارساز بود. تجليل‌ از زحمت‌كشان‌ اردوگاه‌ نيز از برنامه‌هايي‌ بود كه‌ هر از چند مدت‌ انجام‌ مي‌پذيرفت. پس‌ از آنکه‌ سيد را از بغداد به‌ اردوگاه‌ آوردند از مسئوليت‌ اردوگاه‌ كنار گذاشته‌ شد و آن‌ روحاني‌ مهربان‌ و دلسوز، مسئوليت‌ آشپزخانه‌ را پذيرفت. او عالِم‌ ايثارگري‌ بود كه‌ عملاً‌ درس‌هاي‌ زيادي‌ مي‌آموخت. بيماران‌ را بسيار زير نظر مي‌گرفت‌ و تا مي‌توانست‌ با همان‌ ارزاق‌ ناچيز، غذايي‌ مناسب‌ و در خور آن‌ها برايشان‌ آماده‌ مي‌كرد. آشپزهاي‌ ايراني‌ كه‌ زير دست‌ او بودند، از صميم‌ دل‌ حرف‌هايش‌ را مي‌شنيدند. آن‌ها در اتاقي‌ كوچك، جداگانه‌ مي‌خوابيدند تا سحرگاه‌ به‌ آشپزخانه‌ پا نهند و به‌ پختن‌ آش‌ (شورباي‌ اسارت) بپردازند. سيد چنان‌ مهربان‌ بود كه‌ ذكر اين‌ خاطره‌ بسيار پندآموز است:

‌‌يكي‌ از آشپزها تعريف‌ مي‌كرد: آن‌ زماني‌ كه‌ حاج‌آقا مسئول‌ آشپزخانه‌ بود و در اتاق‌ آشپزها كه‌ حدود دوازده نفر بودند، مي‌خوابيد. يك‌ بار نزديكي‌هاي‌ سحر بيدار شدم‌ كه‌ به‌ آشپزخانه‌ بروم؛ چون‌ نوبت‌ من‌ بود كه‌ آش‌ صبح‌ را آماده‌ كنم. وقتي‌ بلند شدم‌، ديدم‌ كه‌ حاج‌آقا در گوشة اتاق‌ كز كرده‌ و سرش‌ را روي‌ زانويش‌ گذاشته، طوري‌ كه‌ نشان‌ مي‌داد، خوابيده‌ است. دوستي‌ كه‌ قرار بود با من‌ به‌ آشپزخانه‌ بيايد، آرام‌ گفت: نكند حاج‌آقا مريض‌ شده‌ باشد!

‌‌صدايش‌ زدم: حاج‌آقا! مثل‌ اینکه‌ سر جايت‌ نخوابيده‌اي!

‌‌يك‌ مرتبه‌ سرش‌ را بلند كرد و آهسته‌ فرمود: هيس! چيزي‌ نگو. كبوتر اين‌جاست. نگاه‌ كردم‌ و ديدم‌ همان‌طور كه‌ پتوهايش‌ جمع‌ شده، يك‌ بچه‌ كبوتر‌ (معمولاً‌ چند تا‌ كبوتر داشتيم‌) سر جايش‌ خوابيده‌ و او دلش‌ نيامده‌ است آن‌ را كنار بزند و جاي‌ خود را پهن‌ كند و بخوابد. او از شب‌ تا سحر همين‌‌گونه‌ كز كرده‌ و سر بر زانو خوابيده‌ بود؛ اما كبوتر را بيدار نكرده‌ بود.

‌‌مدتي‌ مسئول‌ آشپزخانه‌ بود. سپس‌ به‌ يكي‌ از آسايشگاه‌ها بازگشت‌ و همچنان‌ به‌ راهنمايي‌ و خدمت‌ صادقانه‌ ادامه‌ داد. اردوگاه‌ در وضع‌ مطلوبي‌ قرار گرفته‌ بود. امور ورزشي، فرهنگي، ايجاد وحدت‌ و بالا رفتن‌ روحية ايثار گذشت‌ و تحمل‌ در اردوگاه‌ حاكم‌ شده‌ بود، كه‌ ناگهان‌ در تاريخ ۱۳ارديبهشت سال ۱۳۶۶ سيد را با سيزده‌ نفر ديگر از اسرا به‌ اردوگاه‌ شمارة ‌پنج صلاح‌الدين‌ تبعيد كردند.

‌‌با رفتن‌ او غم‌ و اندوهي عميق و فراگير‌ بر همة اردوگاه‌ سايه‌ افكند.

 

منبع : کتاب منشور پاکی و خدمتگزاری

اضافه کردن دیدگاه جدید