ابوترابی زیر شکنجه

‌‌سيد، روح‌ بلندي‌ داشت‌ و با آسمان‌ در تماس‌ بود. از اين‌ رو بلاهاي‌ زميني‌ اهل‌ دنيا را كوچك‌ مي‌پنداشت. آن‌ گاه‌ كه‌ توان‌ها به‌ صفر مي‌رسيد، او در اوج‌ توانايي‌ بود و هرگاه‌ اندوه‌ و غم‌ بر جسم‌ و جان‌ اسرا غالب‌ مي‌شد، او منبع‌ نشاط‌ و شادابي‌ بود.   ‌‌در اوج‌ فشار تبليغاتي‌ حاكم‌ بر اسارتگاه، سيد‌با گفتار و رفتار خويش، يك‌ تنه‌ در برابر دشمنان‌ مي‌ايستاد و پرتو اميد را بر دل‌هاي غمبار دوستان‌ مي‌افشاند.   ‌‌در گرماي‌ ظهر تابستاني‌ كه‌ بعثي‌‌ها سيد ‌را از ميان‌ اسراي‌ تكريت‌ جدا كردند و براي‌ شكنجه‌ و آزار به‌ اتاق‌ خود بردند، وقتي‌ كه‌ فرمانده‌ كينه‌توز عراقي‌ ضربات‌ كابل‌ را پي‌‌درپي‌ بر پيكر نحيف‌ او وارد مي‌آورد، در سكوت‌ وحشت‌انگيز اردوگاه، در گرماي‌ ظهر آتشين‌ و غمبار بيابان‌هاي استان‌ صلاح‌ الدين، تنها نواي‌ حزين‌ و حماسي‌ او به‌ گوش‌ مي‌رسيد كه‌ مي‌گفت‌: "يازهرا! يا زهرا !"   ‌‌اسراي‌ منتظر، در حالي‌ كه‌ آرام، قطرات‌ اشك‌ را پنهاني‌ بر گونه‌هاي‌ خويش‌ سرازير مي‌كردند، او با لبخند آميخته‌ با سلام، قدم‌ به‌ آسايشگاه‌ گذاشت. گام‌ها را با آرامش‌ بر زمين‌ نهاد و مصمم‌ و جد‌ي‌ بر جاي‌ خويش‌ آرام‌ گرفت. جانماز كوچكش‌ را بر زمين‌ گستراند و با خلوص‌ و راستي، معراج‌ روح‌ را با اولين‌ الله اكبرِ‌ نماز آغاز نمود.   ‌‌او ذكر الهي‌ زمزمه‌ مي‌كرد و اسرا هماهنگ، آواي‌ دروني‌ خويش‌ را با مهر و وفا سر مي‌دادند‌: «بوتراب! اي پرتو اميدها                   بوتراب! اي هديه‌ي پاك خدا»

اضافه کردن دیدگاه جدید