آزاده ناصر جشریان

ناصر جشریان

گردان طرح لبیک

اسارت ۱۳۶۲/۱۲/۶

محل اسارت :تنگ چزابه

 

ناصر در روستای گنبد بردی در ۸ کیلومتری لیکک دیده به جهان گشود. دوران کودکی و ابتدایی را در همین روستا که از محروم ترین روستاهای منطقه بود سپری نمود. برای گذراندن دوره راهنمایی به روستای ترتاب از توابع استان خوزستان مهاجرت کرد. ناصر در سال دوم راهنمایی بود که جنگ تحمیلی شروع شد و عراق با لشگرهای مجهز خود برای نابودی دستاورد های انقلاب اسلامی به سرزمین الهی ما تجاوز نمود. از این تاریخ به بعد مرحله تازه ای در زندگی ناصر آغاز شد.

 

فعالیت در مدرسه

به گفته ناصر جشریان در مدرسه راهنمایی، او با دانش آموزی بسیار فعال و انقلابی آشنا شد که با این آشنایی مسیر زندگیش دگرگون گردید. خودش می گفت که :«این دانش آموز حتی بیش از معلمان مدرسه در زمینه های فرهنگی کار می کرد. وقتی که منافقین با بسته های تبلیغی شان که شامل پوشاک و غذا بود به روستای ما آمدند تا تبلیغ کنند تلاش های همین دانش آموز و وچند نفری که در اطرافش بودند باعث شد که تبلیغات آن ها ناکام بماند. ناصر نیز در کنار او مطالب زیادی آموخت و از همین طریق با بسیج آشنایی پیدا کرد.

 

حضور دربسیج

سال ۶۰ ناصر موفق شد از طریق بسیج به پادگان آموزشی دره عباس در منطقه آغاجری اعزام شود. دوره آموزشی را در آن جا گذراند و سال ۶۱ از طرف شهرستان رامهرمز به تیپ امام حسن مجتبی(ع) اعزام شد و در واحد تبلیغات در کنار ناصر صالحی مسئول این واحد مشغول به کار شد. او نزدیک به چهار ماه  در این واحد فعالیت کرد. او بسیار علاقه مند بود که به خط مقدم اعزام شود اما کمی سن، مانع شد تا به این هدف برسد.

 

حضور در عملیات والفجر شش

در حالی که نیروهای رزمی ما خود را برای عملیات بزرگ خیبر در کناره های هورالهویزه آماده می کردند در شهرهای پشت جبهه گردان هایی تحت عنوان لبیک یا خمینی سازمان دهی شده و به منطقه عملیاتی اعزام می شدند. ناصر با یکی از همین گردان های طرح لبیک به تنگ چزابه اعزام شد. روز دوم اسفند ماه یعنی یک روز قبل از آغاز عملیات بزرگ خیبر در منطقه تنگ چزابه عملیاتی آغاز شد که هدف اصلی آن منحرف کردن ذهن دشمن از منطقه هورالهویزه بود. عملیات در چزابه خبلی زود به پایان رسید اما ناصر در این عملیات از ناحیه ی پا و کتف مجروح شد و در همان حالت به اسارت دشمن درآمد. در مورد لحظه اسارت می گفت:« ساعت هفت صبح بود که نیروهای عراقی بالای سرمان آمدند. درجه دار اول، خیلی عصبانی بود و اسلحه کشید و خواست که مارا بکشد. اما درجه دار بعدی که به نظر می رسید از او بالاتر باشد مانع شد و حتی به صورت او سیلی زد و مرا از زمین بلند کرد و به پشت خط برد. او دائما در دهان من سیگار می گذاشت و به این ترتیب می خواست به من محبت کند! پس از چند روز به جمع اسرایی وارد شدم که در عملیات خیبر اسیر شده بودند.

 

اولین برخورد خشن دشمن

ناصر در این مورد گفت: «در اولین اجتماع اسرا یکی از افسران عراقی برای ما سخنرانی کرد و از برخوردهای انسانی و امکانات مهیا شده برای اسرا سخن گفت. بچه ها که از روز قبل طعم برخورد های به اصطلاح انسانی عراقی ها را چشیده بودند این حرف ها را جدی نمی گرفتند. اما در این میان یکی از اسرا تصمیم گرفت سر به سر عراقی ها بگذارد. او بلند شد و چیزی گفت که افسر عراقی عصبانی شد و دستور داد او را به شدت کتک زدند. اما او بعد از بازگشت میان بچه ها مجددا به شوخی گفت:     «عجب پذیرایی مفصلی...» بچه ها همه خندیدند و این امر باعث عصبانیت دوباره افسرعراقی شد و مجددا دستور داد تا او را کتک بزنند. بعد از این ماجرا مارا به العماره منتقل کردند و پس از توقفی یک روزه و بازجویی های اولیه به بغداد فرستاده شدیم. بعد از حضور چند روزه در بغداد و چند نوبت کتک خوردن مفصل به موصل منتقل شدیم.»

 

اردوگاه موصل

ناصر خاطره شب ورود به موصل سه را اینگونه بیان کرد: «در شبی سرد و ظلمانی با بدنی نیمه عریان وارد اردوگاه موصل شدیم. اردوگاه کوچکی بود که بعد ها آن را کمپ سه موصل نام نهادند. سربازان در دوصف ایستاده بودند و کابل های سیاهی در دستانشان خود نمایی می کرد. معلوم بود که آماده هستند تا عقده های خود را خالی کنند. صحنه عجیبی بود. آن ها بی رحمانه می زدند. کابل های سیاه و بدن های نیمه عریان ما و سرمای زمستان هیچ تناسبی با هم نداشتند. شب بسیار سخت و وحشتناکی بود. اگر چه من زیاد کتک نخوردم ولی دیدن ضرب و شتم های شدید بچه ها هم بسیار عذاب آور بود.

آن شب را بدون هیچ وسیله ای در موصل سه گذراندیم و صبح روز بعد ما را به اردوگاه دیگری بردند؛ اردوگاهی که بیش از ۷۷ ماه اسارت خود را در آن گذراندیم. این اردوگاه، نخست موصل یک نام داشت چون قدیمی ترین اردوگاه بود ولی بعدا به موصل دو تغییر نام داد.»

 

زندگی در موصل یک(دو)

ناصر به آسایشگاه ۱۴ منتقل شد و با وجودی که مجروح بود هیچ گاه به درمانگاه منتقل نشد. یکی از دوستانش (عباس پناه آبادی) با اندک امکاناتی که از بهداری اردوگاه می گرفت مرتب زخم هایش را شستشو می داد. کتفش به شدت عفونت کرده بود اما مراقبت این دوست باعث شد که بعد از مدتی  زخمش بهبود یافت. ناصر بعد از اینکه سلامتی خود را به دست اورد به سراغ دوست دیگرش سعید خورشیدی رفت که او را از زمان اعزام می شناخت. در یک گردان بودند.او بی سیم چی گردان بود.

سعید خورشیدی در عملیات هردو چشم خود را از دست داده بود. ناصر در همه کارهایش به او کمک می کرد. انسان  دوست داشتنی و بزرگواری بود. به علت نابینا بودن اسارتش طولانی نشد و سال ۶۴ با اولین گروه از مجروحان آزاد شد.

ناصر به شوخی می گفت همراهی با سعید برایم  پر برکت بود چون عراقی ها  وقتی می دیدند من به او کمک می کنم مرا هم کتک نمی زدند.

 

انتقال به آسایشگاه

پاییز سال ۶۴ به خاطر مشکلات موجود در آسایشگاه ۴ مسئول اردوگاه به عراقی ها پیشنهاد داد تا آزادگان آسایشگاه ۴ را بین آسایشگاه های دیگر تقسیم کنند و این آسایشگاه را با ترکیب جدیدی بسازند. این تصمیم پذیرفته شد اما عراقی ها اجازه ندادند که اردوگاه در ترکیب آسایشگاه جدید ایفای نقش کند. و خودشان ترکیب جدید را مشخص کردند. ناصر نیز از جمله کسانی بود که به این آسایشگاه جدید منتقل شد.

 

فعالیت های فرهنگی

ناصر در آسایشگاه ۴ یکی از کسانی بود که همواره در کارهای فرهنگی به مسسول تبلیغات کمک  می کرد. گفتن اذان ، همکاری با گروه سرود آسایشگاه و اردوگاه، شرکت در کلاس های فرهنگی از قبیل کلاس های قرآن، نهج البلاغه، تاریخ اسلام، انگلیسی ، عربی و همچنین کلاس های رزمی اردوگاه از جمله فعالیت های او بود. ناصر در این کلاس ها با شوق و ذوق شرکت می کرد و علاقه ی او به فرا گیری زبان انگلیسی باعث شد که بعد از اسارت در دانشگاه همین رشته را ادامه دهد و با اخذ مدرک کارشناسی به عنوان دبیر زبان انگلیسی در آموزش و پرورش استخدام شود.

ناصر با سومین گروه از آزادگان با سرافرازی به میهن اسلامی بازگشت. او هم اکنون دبیر شاغل در آموزش و پرورش استان کهگیلویه و بویراحمد است و با وجود اینکه در شهرستان بهبهان ساکن نیست، اما در جلسات هیات آزادگان بهبهان شرکت فعال دارد.

 

پایگاه اطلاع رسانی پیام آزادگان (برگرفته از وبلاگ آزادگان بهبهان)

اضافه کردن دیدگاه جدید