آزاده رحیم خادمی

رحیم خادمی متولد ۱۳۴۵

جمعی تیپ ۱۵امام حسن(ع)-گردان یکم(محرم)

فرمانده ی گردان پرویز رمضانی 

گروهان سوم به فرماندهی:داوود زنگنه

عملیات خیبر ۴/۱۲/۶۲منطقه ی هور الهویزه

اسارت:۹/۱۲/۶۲روستای البیضه عراق

 

http://uupload.ir/files/5vxu_img-20160823-wa0001.jpg

رحیم خادمی در روستای حیدر کرا متولد شد و سپس به همراه خانواده اش به روستای پارادیس که بعدها به خاطر حضور شهید رجایی در این روستا به نام روستای شهید رجایی معرف شد، رفتند. در زمان شروع جنگ تحمیلی فقط ۱۴ سال داشت. سال ۶۱جهت گذراندن دور ه ی آموزشی به پادگان شهید بخردیان  بهبهان اعزام شدو دوره ی آموزشی را در این پادگان گذراند.اما تا عملیات خیبر  به جبهه اعزام نشده بود. سال اول راهنمایی در مدرسه ی راهنمایی وحید بهبهانی سردشت بود اما میزهای مدرسه را جهت دفاع از سرزمین و اهداف و ارزش هایش رها کرد تا عازم میادین نبرد شود.

برادر بزرگترش کریم چند بار به جبهه اعزام شده بود. در عملیات خیبر نیز کریم در اواخر مهرماه اعزام شد و رحیم در بهمن ماه همان سال وارد تیپ امام حسن (ع) گردید. در واقع هردو برادر در عملیات خیبر در کنار هم  و در یک سنگر علیه دشمن مبارزه می کردند. گردان یک روز پنجم اسفند به کناره های هورالهویزه منتقل شد.  در درگیری روز ششم اسفند که یکی از سخت ترین روزهای درگیری در این منطقه بود کریم مجروح شد و او را به پشت خط منتقل کردنداما رحیم همچنان در حال مبارزه بود.

در گیری در این منطقه در روزهای پنجم ،ششم ،هفتم و هشتم ادامه داشت. روز هشتم اسفند خط هورالهویزه نتوانست در مقابل پاتک سنگین دشمن مقاومت کند و نیروهای این خط مجبور شدند به طرف روستای البیضه عقب نشینی کنند. رحیم در مورد عقب نشینی آن روز می گفت« شهید ستوده در کنار جاده به گونه ای حرکت می کرد که مواظب ما نیز باشد. اما خیلی زود مورد اثابت ترکش خمپاره قرار گرفت و دستش مجروح شد. من چفیه ی خودم دستش را بستم وحرکت را ادامه دادیم.اما طولی نکشید که دوباره مورد هدف قرار گرفت و این بار جراحاتش بسیار عمیق بود بطوری که در آغوش برادر کوچکش حسین علی به شهادت رسید.. ما بعد از شهادت اسماعیل ستوده مجبور شدیم او را در مسیر راه بگذاریم و به طرف البیضه حرکت کنیم.درروستای البیضه دور هم جمع شدیم هشت نفر بودیم که تلاش کردیم با یک قایق چوبی منطقه را ترک کنیم.« محمود بهروزی،اردشیر یوسفی، نعمت الله گلرنگی، حسین علی ستوده، حسین بوستانی ،محمد جواد اسکافی و....»من و محمود بهروزی قایق چوبی را از وسط آب به کناری آوردیم .اما قبل از این که بتوانیم سوار قایق شویم گلوله ی خمپاره قایق را متلاشی کرد و مجبورشدیم در البیضه باقی بمانیم . روز نهم اسفند هجوم مجدد تانک ها به روستا آغاز شد.هجومی سخت و وحشیانه!!! آن ها همه چیز را در هم کوبیدند،بطوریکه بعد از حدود سه ساعت دیگر هیچ ساختمانی در البیضه وجود نداشت.همه جا با خاک یکسان شد. از ساعت ۱۱ به بعد برای مشخص شد که چاره ای جز اسارت وجود ندارد. تقریبا اولین گره که کنار جاده بودند حدود ساعت یازده و نیم اسیر شدند و به تدریج تا ساعت ۱۲ظهر کار تمام شد.گروه هشت نفره ی ما ساعت  یازده و پنجاه دقیقه تسلیم سرنوشت شد !! ما را از البیضه با یک خودرو شبیه به قفس به پشت خط منتقل کردند.در مقر نظامی دشمن زنانی با لباس های نظامی بر گردما رقصیدند و پایکوبی کردند. این رقص و پایکوبی ما را به یاد شادی کوفیان و شامیان برگرد کاروان اسرای کربلا می انداخت. عجب شباهت هایی در تاریخ وجود دارد. در آن مقر زنان تلاش داشتند که با اسرای ایرانی بخصوص نوجوانان عکس بگیرند.!!! اما فرزندان حیا و پاک دامنی سرها را به زیر می انداختند و در این کار با آن ها همراهی نمی کردند.!!! این کار خشم دشمن را برانگیخته بود و بچه ها را دائم به این بهانه مورد ضرب و شتم قرار می دادند. رحیم خادمی در باب جاده ی البیضه نیز خاطره ای داشت که آن را چنین بیان می کرد:« ما را در جاده در دو ردیف قرار دادند.فاصله ی دو ردیف درست به اندازه ی فاصله ی شنی های تانک رو برو یمان بود.!!! بچه ها با دیدن این صحنه به همدگیر گفتند که :«اشهد خود را بخوانید و برای شهادت آماده باشید!!» ظاهر امر دلالت بر این داشت که می خواهند مارا در زیر چرخ های تانک له کنند!!! اما پس از گذشت دقایقی از این کار منصرف شدند و به دستور یکی از نظامیان بلند پایه ما را از ان منطقه خارج کرده و مقر نظامی خود بردند.» والبته شاید هم قصد دشمن از این حرکت و حرکات مشابه ایجاد رعب و وحشت در دل ما بود . و الله اعلم. رحیم را به همراه دوستانش به العماره و سپس بغداد ،وزارت دفاع ،موصل کوچک و نهایتا موصل دو منتقل کردند. ودر این مسیر سخت بارها و بارها مورد ضرب و شتم شدید قرار گرفتند که شاید سخت ترین آن در محل وزارت دفاع و هنگام جمع کردن کلیه ی اسرای عملیات و تقسیم بندی آنان در این محل بود. خود رحیم در مورد این مکان ها اینچنین اظهار نظر می کرد:«در بغداد دو مسئله برای ما درد آور بود ،یکی ضرب و شتم های وحشیانه و دیگری نوع دادن نان به اسرا که جنبه ی تحقیر آمیزی داشت.!!! آن ها نان ها پرتاب می کردند و با این کار هم به نان که برای حرمت زیادی داشت و اصطلاحا آن را ذات خدا می دانستیم و هم به شخصیت بچه ها تو هین می کردند و این حرکات همواره ما را آزرده می کرد.» رحیم خادمی با وردو به اردوگاه به همراه محمود بهروزی و حسین ستوده به آسایشگاه ده منتقل شد.

او در زمان مسئولیت آقای عسکری به همرام عبدالکریم تبریزی و به گروه تقسیم نان اردوگاه پیوست. خودش در این باره می گفت:« به ما گفته بودند که با جاسوسان برخورد نرم و جذب کننده ای داشته باشید. به همین خاطر عبدالزهرا و حنش که سرکرده ی جاسوسان بودند با ما برخورد خوبی داشتند. روزی یکی از برگ های روزنامه ی الثوره در آسایشگاه ما گم شد آنهم زمانی که دو آسایشگاه به همین دلیل به شدت تنبیه شده بودند. مسئول آسایشگاه به من گفت به حنش ماجرا را بگو شاید بتواند کاری بکند. اصل ماجرا این بود که خود حنش و عبدالزهرا به عراقی ها چنین گزارشاتی را می دادند!!! من به حنش گفتم او گفت موقع غذای ظهر بیا و روزنامه ها را بگذار و برو اما به عبدازهرا چیزی نگو!!! من ترسیدم و به عبدالزهرا هم گفتم!!! اوهم همان جمله را تکرار و گفت به حنش چیزی نگو!!!! به هرحال ماجرای روزنامه لو نرفت و آسایشگاه ما از یک تنبیه سخت جان سالم به در برد.» رحیم و دوستانش در کار تقسیم نان و میوه و حتی سبزی های باغچه بسیار دقیق بودند بطوری که روزی آقای احمدی معاون اردوگاه خودش بر تقسیم نان ها نظارت کرد و تایید کرد که کار این گروه بسیار سنجیده و دقیق است. رحیم خادمی در سه سال اخر اسارت به گروه جمال محرر پیوست. گروهی که کار تدارکات و تزئینات و برنامه های مربوط به اجرای تئاتر و نمایش و سرود و.... را برعهده داشتند. برنامه کار پنهان کردن ماکت ضریح امام حسین در منطقه ی مربوط به عراقی ها کار همین گروه بود. آن ها در پنهان کردن وسایل ممنوعه بسیار کوشا بودند و تمام وسایل مهم اردوگاه از قبیل دفاتر و کاغذها ، قلم ها، وسایل تزئینات و..... همه در اختیار این گروه بود و مسئولیت نگهداری و پنهان سازی آن را برعهده داشتند. بچه های این گروه حتی بعد از تفتیش ها در صورت لزوم خود را به خطر می انداختند و به قول خودشان به وسایلی که در مقر عراقی ها بود هم تک می زدند. و اغلب بسیاری از وسایل ممنوعه را دوباره به اردوگاه برمی گرداندند.

رحیم خادمی بعد از آزادی وارد هیچ کار دولتی نشد و اکنون هم در سردشت زیدون صاحب یک نانوایی است و زندگی را از همین طریق می گذراند. او از جمله خیرینی است که در امر تامین نیاز های مادی هیئت آزادگان همواره فعال بوده است.

 

http://uupload.ir/files/dqoh_img-20160823-wa0002.jpg

 هور الهویزه اسفند ۹۱ رحیم خادمی

اضافه کردن دیدگاه جدید