ابر فیاض

اخوی در ستاد استقبال بود و ظاهرا از همان جا به کاخ سعدآباد می رود و در قسمت حفاظت کاخ مستقر می شود. ما هم از قزوین به آنجا رفتیم و حفاظت آنجا را داشتیم. پس از چند وقت که حدس می زنم بی ارتباط با سپاه...
یک سال و نیم که از تحصیل مقدمات گذشت، مرحوم حاج شیخ مجتبی قزوینی به او پیشنهاد می کند ملبس به لباس روحانیت شود.«خدمت شان عرض کردم، حاج آقا فکر می کنم زود باشد. چون ما تازه می خواهیم لمعه را...
 خدا را بنده باش وبندگان را یارومهربان! دانی که صداقت بندگی درچیست؟ خویشتن تسلیم امر خدا کن ودرخدمت بندگان خدا درآی! با ایمان به خدا لباس خدمت به تن کن! که این همان لباس...
۳۱ نفر بوديم كه ما را آوردند به اردوگاه «۵ بي» كه جزو اردوگاه صلاح‌الدين بود. چند نفرمان كه روحاني بوديم، رفتيم پيش حاج‌آقا. آقاي جمشيدي گفت «حاج‌آقا، ما توي همة...
سال دوم يا سوم اسارتمان بود. عراقي‌ها فردا را عيد فطر اعلام كرده بودند. شب، يكي از درجه‌دارهاي عراقي پشت پنجره آمد و صدايم كرد. رفتم پيشش. از ماه رمضان گفت و از اين که در ارتش عراق هم به...
یک روز صبح عراقی ها به حاج آقای ابوترابی گفتند برای رفتن به اردوگاه تکریت ۱۷ آماده شود. حاج آقا یک ساعت فرصت داشت، وقتی داشت وسایلش را جمع می کرد؛ بچه ها دورش جمع شده بودند و گریه می کردند...
يكي از بچه‌ها، توي اردوگاه، ناراحتي روحي پيدا كرده بود. بعضي‌وقت‌ها، كارهاي عجيب و غريبي مي‌كرد. يك روز حاج‌آقا داشت از وسط اردوگاه رد مي‌شد كه جلويش را گرفت. گفت...
عمليات خيبر كه شروع شد،‌ عراقي‌ها خواستند اسراي عمليات والفجر مقدماتي را، كه بيشترشان توي اردوگاه ما بودند، ببرند اردوگاه‌هاي ديگر. خيلي‌ها را بردند. ما را هم قرار بود ببرند. يك...
توي محوطة اردوگاه نشسته بود. داشت با چند نفر از بچه‌ها صحبت مي‌كرد. سرباز عراقي سر رسيد. ديدم حاج‌آقا بلند شد و بِهِش سلام کرد. سرباز رفت و دوباره برگشت. باز حاج‌آقا جلوي پاش بلند...
توي اردوگاه، عراقي‌ها بيشتر از اردوگاه‌هاي ديگر سخت مي‌گرفتند. بيشتر اسراي اين اردوگاه، كساني بودند كه توي اردوگاه‌های قبلی، كارهاي فرهنگي زيادي مي‌كردند. بعضي‌شان با...

صفحات